تبليغاتX
نوشته های یک گل سرخ
نوشته های یک گل سرخ
توی این دور و زمونه"همدمی واسم نمونده"جز قلم و یه برگ کاغذ"دلی که همه چی رو رونده"
یکشنبه 1387/04/09
شکار
کمانم را به زه می کنم

چشمانم را تنگ...هدفم را می نگرم...با دقت تیر را می زنم.

دقیق تیر به هدف می خورد...

طنابی به دور دستانم بسته است که سر دیگرش به ته تیر بسته است...

می دانی چرا؟!

تا هدفم را فراموش نکنم...تا از مسیر رسیدنش خارج نشوم...

آری هدف من دایره ایست در داخل دایره های دیگر از هدف هایم...یکی یکی باید شکارشان کنم/

تو چی؟!

آیا تو هم برای شکار هدفت کمانت را آماده ساخته ای؟

آیا به یاد داری هدف سال یا سال های پیشت را...

چشمانت را تیز کن...شکار تو همین نزدیک است!

تینا تیماج چی...۹/۴/۱۳۸۷

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 16:6 توسط : تینا تیماج چی
دوشنبه 1387/03/27
1...2...3...4
سلام!

می دونی اصلا حالم خوب نیست!

به همه دوستام دارم اعتماد به نفس می دم اما خودم عین دیمنتو دیده ها دارم می لرزم!

کنکور! مامان بابا می گن امسال قبول نشدی اشکال نداره!

خودمم همینطور فکر می کنم...چون رشته هایی که می خوام رتبه ی خیلی خوبی می خوان و منم زیادی پر توقعم!

اما نمی دونم چرا دیروز که رییس سازمان سنجش رو نشون می داد ناهارم و نصفه خوردم؟!

یا دیشب که برقا رفت نزدیک بود گریم بگیره!

خیلی دوره ی بدیه!یه روز امیدوارم و می گم مگه میشه قبول نشم! یه روز از نا امیدی بی اشتها می شم!

فقط فقط فقط

اول از همه از همه ی دوستانی که به یادم بودن و هستن و برام دعا کردن خیلی خیلی تشکر می کنم!

دوم از همه می خوام که دعا کنن "تینا را آن ده که آن به" "مگذار آن را به سال بعد و غیره"

دیگه همین دیگه!

در ضمن دوستای سال سومی اگه کمکی خواستید در خدمتم...چه از مشکل درسی و مشاوره ای چه معرفی استادای خوب!

اصلا نگران نباشید...کنکور هیچ ترسی نداره...فقط ممکنه مثل من خواب ببینین تو حوزه تون یکی خودشو از پنجره به خاطر غیر استاندارد بودن سوالا پرت می کنه پایین!

 

مهندس تیماج چی


پ.ن:۱و۲و۳و۴ منظور همون گزینه هان!


ادامه مطلب

لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 13:38 توسط : تینا تیماج چی
سه شنبه 1387/03/07
انسان...اشرف مخلوقات
زمین شروع به چرخیدن کرد...

اول خوشحال بود از بودنش و از اینکه انتخاب شده برای اسکان انسان...اشرف مخلوقات!

واسه همین تند تند چرخید...

آدما  به هرچی احتیاج داشتند زمین زود واسشون فراهم می کرد.آخه زمین واسه ی اسکان انسان...اشرف مخلوقات انتخاب شده بود!

خلاصه...روزها می گذشتند و روی زمین آدمای بیشتر قدم می گذاشتند...همشون از آسمون هفتم از کنار تخت خدا پایین میومدند...خودشون به خدا گفته بودند می خوایم اون پایین رو ببینیم...با خداشون عهد کردند که هرگز فراموشش نمی کنند.

فرشته ها بالهاشون رو که تا روی زمین می رسید از چندتا آسمون پایین تر باز می کردند و آدما روی بال های سفیدشون سر می خوردند و پایین میومدند.

اوایل زمین و آدم و خدا خیلی با هم دوست بودند اما نمی دونم چی شد که تو همین چرخیدنای زمین گویا سر آدما شروع به گیج رفتن کرد و همه چی از ذهنشون پرید!

با زمین شروع به جنگ کردند...بی رحمانه تیشه هاشون رو به کوه و دشت می کوبیدند...بعضی ها واسه پیدا کردن گنج بعضی ها واسه عشق بعضی ها...

هرکسی دلیلی داشت.

کم کم با خدا هم دعواشون شد...

خدا اون بالا بود و ریزه کاریا رو خوب میدید...دم گوش آدما زمزمه میکرد که چجوری زندگی کنند بهتره...

اما ادما فقط بعضی حرفاشو گوش میکردند...فکر می کردند خدا نقشه ای واسشون کشیده!یادشون رفته بود که اشتبای پدرشون رو تکرار نکنند.

زمین آروم اروم از سرعتش کم شد...خورشید هم خسته شد از بس تابید و دید آدما واسه ندیدنش پنجره ها رو می پوشونند.درختا تو بهار هم سبز نمی شدند...آخه آخرش سر از تنشون جدا می کردند...ابرا هم بیشتر بغض می کردند تا گریه...همه چی با آدما قهر کرده بود!

اما...

خدا باز هم دم گوش آدما زمزمه می کرد.حرفاشو به اونایی که صداشو می شنیدند گفت تا اون هم حرفا رو تکرار کنه تا یاد روز اول...روز قبل اومدنشون به زمین بیفتند.

باز هم وقتی بنده هاش ناراحت می شدند ناراحت می شد و فرشته هاشو می فرستاد پیش بنده هاش تا تنها نباشه.

باز هم وقتی بنده ای صداش می زد زود جوابشو می داد.

همه ی اینا واسه اینه که:

"جهان را برای تو آفریدم و تو را برای خودم"

اما حیف...بازم سر ما آدما گیج میره و همه چی یادمون میره...اصلا!یادته شیطون سر ماها با خدا دعواش شد؟!

آخه ما انسانیم...اشرف مخلوقات!

 

تینا تیماج چی...۷/۳/۱۳۸۷


ادامه مطلب

لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 20:18 توسط : تینا تیماج چی
یکشنبه 1387/02/22
او

پا بر زمین می کوبم

زمین با آن همه وسعتش می لرزد!

به آسمان نظاره می کنم

از اندوه چشمانم می گرید

نه زمین نه آسمان

هیچ یک تاب اندوه مرا ندارند.

زمینیان دست بر چشم و گوش خود گذاشته اند

راهشان جایی برای قدم هایم ندارد...

اما...

هنوز دلم به آسمان هفتم خوش است

به آن بالا

به قلبم

به جانم

به خدایم!

 

تینا تیماج چی...۲۱/۲/۱۳۸۷


ادامه مطلب

لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 17:54 توسط : تینا تیماج چی
چهارشنبه 1387/02/18
دو جمله،دو برداشت!
 

زندگی،کودکی است که کارش بازی با سرنوشت آدم هاست...

.

.

.

.

.

.

.

آدم ها کودکانی هستند که کارشان بازی با سرنوشتان است!

 

تینا تیماج چی...۱۸/۲/۱۳۸۷


ادامه مطلب

لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 21:51 توسط : تینا تیماج چی
پنجشنبه 1387/02/12
به مناسبت روز معلم
 

از تو می نویسم...

                     برای تو می نویسم...

                            تو که همچون پیامبران آمدی و آموخته هایت را به من آموختی...

                            آموختی راز پندار و گفتار و کردار نیک را...

آموختی که زیبایی ها را چگونه شمارش کنم...

                                                          و طبیعت را چگونه بهره برم...

آموختی که بخوانم "اقرا بسم ربک الذی خلق" را

         آری! تو بودی که جای،جای ِ پای خدا را نشانم دادی...

می آموزم و سیر نمی شوم...می آموزی و تمام نمی شوی

                              می خواهم تا ابدیت بخوانم و تو برایم بخوانی...

                                                           که سرشار شوم از لذت بی پایان فهمیدن!

به هر جا که نگاه کنم،دلیل بودنش را بفهمم...

    و محمد-صلی الله علیه و آله وصلم-چه نیکو گفته است " اطلبو علم من المهد الی الحد"

 تو الف تا یا را نشانم دادی و آنگاه من فهمیدم که چه کس گفت:

                               "من الف و یا هستم...من ابتدا و انتها هستم"

 هر روز روز آموختن است و روز آموختگار...

            پس،آموزگار من...روزت همیشه مبارک!

 

                                                                               تقدیم به معلم عزیزم،خانم نظرنژاد

                                                                                   تینا تیماج چی-۱۱/۲/۱۳۸۷   

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 22:25 توسط : تینا تیماج چی
جمعه 1387/01/30
عاشقانه هایی برای...
 

برای نیندیشیدن به تو...

      ادنا سنت وینست میلی میگه:

                     عزم جزم کرده ام/زبانی منسوخ را بیاموزم/بی هیچ کاربردی در مقاصد بازرگانی

                     ...

                     باید منحرف کنم مسیر این رود:فکرم را/این جریان مهار ناپذیر را/با حفر کردن و فرورفتن

نمی دانم...شاید تو مرا از یاد نبرده باشی و مثل من گمان کنی من تو را از یاد برده ام،پس از زبان دیوید ایگناتو این گونه به تو می گویم:

                بعد مرگم/ستاره ای را نشان کن/به نام من/تا بدانی هرگز ترکت نگفته ام/و از یادت نبرده ام

 هنوز نفهمیدم این حال و روزی که واسم پیش اومده تقصیر کیه...این سر دردا...این دلشوره ها...حتی اگر هم تقصیر تو باشه،دوست کوچک من باز هم :

        وقتی تو می روی/باد خود را در محاصره ی برف و بوران می یابد

        نقاشان تمام روز کار می کنند اما غروب/نقش ها زایل می شوند...

        تا دیوار های سیاه را به نمایش بگذارند/عقربه های ساعت به عقب بر می گردند

        تا سر آن ساعتی زنگ بزنند که جایی در سالیان ندارند.

        ...و شب را من،مدفون در بستر خاکستر/یک نفس به صبح می رسانم

        این زمانی است که ریش مردگان می روید

        این جای شعر حرف دلمو مروین می زنه:

        به یاد می آوردم که در حال سقوطم

        به یاد می اورم که خود دلیل سقوطم

نمی دونم...چون دیدم شاید زبون من نتونه حرفای ساکن دلمو بزنه دست به دامن مری ایوانز شدم...شاید تو زبون اونو بهتر بفهمی:

       کجا رفته ای تو/با گام های قاطع ات/با تبسم زهر آگینت؟

   رفتی و به گمان خویش هر دویمان را از قفس سخت عشق رها ساخته ای؟

       وقتی بازستاندی از من لبخندت را

       و رفتی/آیا می دانستی که با تو/خورشید رفت و چیزی نماند/جز کورسوی ستاره های پراکنده؟

آیا می دانستی که با تو،جان من هم رفت...و هرچه درد در دنیای خاکی بود،به درونم روانه گشت؟

        کجا رفته ای تو/با گام های قاطع ات/با تبسم زهر آگینت؟

سارا...در عین دوست داشتن... م ت ن ف ر کردی مرا از محبت.

رفتی در حالی که قلبم را در دستان کوچکت میفشردی...و به صدای گریستنم...به صدای شکستنم ...آه..نمی دانم،شاید می خندیدی!

 

تینا...۳۰/۱/۱۳۸۷


ادامه مطلب

لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 15:46 توسط : تینا تیماج چی
جمعه 1387/01/23
زمزمه ی برگ های سبز

درخت سبز پا بر جا در کنار ِ جوی ِ آب،ایستاده است و مرا می نگرد

من می گذرم از خیال کوچه ها

و حسرت بر دل از سبزی برگ درختان ِ زمان؛

که چرا دل من آنقدر سبزی و طراوت ندارد تا آن هنگام که اشک بر گونه هایت جاری می شوند،به لبخندی بدلشان کنم؟

و من می روم همچنان و بر سر راه خویش استوارم...

و هنوز نیست کسی که یارای هم پا بودن مرا کند.

آری...

هر که باشد می رود...باز می گردد

کسی همچون من یارای بی تابی ندارد...

همگان ترس از تنهایی دارند...

ترس از آغوش سرد تنهایی.

و نمی دانند که بیش از همه چیز باید با آن خو گیرند که نیست در آغوش خاک کسی،تا دستان سردشان را به گرمی بیفشرد.

آری من خو به تنهایی خویش گرفته ام ... خو به تنهایی خویش و خالق خویش...که تنها او می ماند...

دنیایم ...دنیای کوچک دونفری من و اوست...و نیا...

و تو نیا هیچ گاه که تاب نتوانی آورد در کنار من...

من همچنان می روم و تو در میان راه...راهی که نه نای رفتن داری و نه فرصت بازگشت...به نفس خواهی افتاد.

اما من همچنان بر راه خویش تکیه خواهم زد...و قاصدکی خواهم شد در زیر این آسمان آبی بی ابر که هنوز غبارهایش در نور خورشیدش می رقصند.

با نفس های پاک کودکی چرخ خواهم زد.

.

.

.

تیا تیماج چی ۲۳/۱/۱۳۸۷


ادامه مطلب

لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 12:30 توسط : تینا تیماج چی
سه شنبه 1387/01/06
کوچکی من...بزرگی تو
گنجشکی بر روی شاخه ی درخت سرش را در میان پرهایش فرو برده بود و خوابیده بود.

روزها می گذشتند و او همچنان خواب بود...هرزگاهی از این شاخه به ان شاخه می پرید.نه جیک جیک می کرد و نه پرواز؛دوست داشت،اما نا امید بود...چون کوچک بود!

روزی همه ی گنجشک ها روی زمین نشسته بودند،برخی دانه می خوردند،برخی جیک جیک می کردند و برخی به آسمان می رفتند و بر می گشتند.

گنجشک کوچک سرش را رو به آسمان گرفته بود و در دلش می گفت: پرواز در آبی تو باید حس زیبایی داشته باشد.

    اما نه!در دلش نگفته بود!!! بی آنکه خود بداند،داشت بلند بلند جیک جیک می کرد!
دستی مهربان آمد و گنجشک را بلند کرد؛سرش را بوسید و دم ِ گوشش گفت: بپر!

                                                                                       و گنجشک را به بالا پرتاب کرد.

گنجشک کوچک ترسیده بود...

       صدا گفت:پرهایت را باید بگشایی.

        پر گشود.

        - تکانشان بده.

        تکانشان داد...

                     تکانشان داد...

                                   تکانشان داد...

     و رفت  و رفت  و رفت...

      و دستی مهربان او را آن بالا در آغوش گرفت!

 

 زهرا (تینا) تیماج چی   ۶ فروردین  ۱۳۸۷


ادامه مطلب

لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 13:7 توسط : تینا تیماج چی
دوشنبه 1386/12/27
سلام...من مخلوق کوچولو هستم

سلام خدای خوبم

منم تینا کوچولو.

اجازه! می خوام حرفایی که دیشب به سوشیانت گفتم و اینجا بنویسم.

.

.

.

.

.

- چی شده ؟ چرا اینقدر صدات گرفتس؟

من-دو تا مشکل پیش اومده!

-چی؟

من-اولیش اینکه خدا داره باهام قایم موشک بازی می کنه.دومیش اینکه جسمم رو دوست ندارم!

-چرا دوست نداری؟

من-چون خیلی کوچیکه...روحم توش نا آرومه...انگار یه لباس تنگ تن روحم کرده باشم! چون روحم رو که از خدا بود و پاک بود رو با جسمم آلوده کردم!

-چرا فکر می کنی خدا قایم موشک بازی می کنه؟

من-چون اینطور هست!اما...می دونی دیدی وقتی یه بچه داره قایم موشک بازی می کنه نمی تونه کسی رو که قایم شده پیدا کنه...شخص باید صدا بزنه تا اون دنبال صدا بره!

-خدا چی باید بگه؟صدا کنه؟قبلا چی می گفت که حالا نمی گه؟

من-خدا خیلی جلو جلو می ره...مگه نمی بینه من هنوز کوچیکم...خودش بالای پله ها وایساده و به من می گه بیا...من نمی تونم!

-چرا نمی تونی؟

من- سکـــــــــوت

-هان؟چرا؟

من-(با گریه) خیلی بی رحمه...خیلی!

-آره.اسمش جباره!معلومه.

من-آخه چرا!؟مگه نمی بینه من نمی کشم؟

-فکر نمی کنی موقشه که بری دنبالش؟بعدشم چرا فکر می کنی نمی کشی؟خدا ظرفیتت رو می دونه!خودت داری ازش دور می شی.اون که اینو نمی خواد!

من-خجالت می کشم بگم ان شا الله...الهی...خداحافظ...از گفتن جمله هایی که توش خدا داره خجالت می کشم.

-آخه چرا؟می دونی تکرارشون خوبه؟چرا فکر می کنی خدا باهات قهره؟بگرد..پیداش کن!

من-من با وجودش مشکل ندارم...خودشو بهم اثبات کرده...فقط...فقط داره قایم موشک بازی می کنه!

-بگرد...قرآن خوندی؟

من-سعی کردم بخونم نتونستم.

-قرآنتو بیار.

من-نه...

-بیارش!

من-اوردم.

-نیت کن.

من-چه نیتی؟

-نیت کن...نیت کن خدا راه درست رو نشونت بده....نیت کردی؟

من-بله

-حالا بازش کن.

من-باز کردم.

-خوب؟بخون...

من-(شروع به خوندن کردم...خوندم و خوندم)

گفت:خوب ایه ی اول رو دوباره بخون.

من-خوب؟

-نظرت چیه؟

من-هیچی.

-ببین!خدا داره به پیامبرش می گه اینقدر سخت نگیر...اینقدر همه چی واضحه!تو چرا اینجوری می کنی؟چرا خودتو از خدا دور میبینی؟چرا باور نمی کنی که کاراری بزرگ انجام دادی؟چرا باور نداری پنج شنبه تو  امتحان خدا سر بلند بیرون اومدی؟

من-امتحان؟

-آره امتحان!تو پا رو نفست گذاشتی به خاطر خدا!چرا اینو نمی بینی؟

من-فکر نمی کردم کار مهمی کرده باشم.

-اما مهم بود.

من-(گریه)

-چرا گریه می کنی؟

من-راست می گفتی این یه هفته صدام خیلی خشم داشت...آخه وقتی با خدا که همه کسمه اینجوری می شم...وقتی حس می کنم دارم ازش دور می شم...همه چی واسم ساکن میشه همه چی راکد میشه.بدم مید بدم میاد.

-حق داری.وقتی ادم از معشوقش دور بشه...یعنی حس کنه داره دور میشه اینطور میشه...دقیقه ها دیر می گذرن و ... .حالا این معشوق برای تو خداست!حق داری

-حالا پاشو برو صورتتو بشور...وضو بگیر...قرآن و باز کن و مثه قبل که قرآن می خوندی بشین قرآن بخون.

من-باشه...ممنون از کمکت...خیلی ممنون.

(البته خیلی خلاصه کردمش...فقط واسه این اینجا گذاشتمش چون احتمال می دادم کس دیگه ای هم حال من رو پیدا کنه...همین)

 

تینا تیماج چی

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 16:26 توسط : تینا تیماج چی

کد آهنگ در وب نوا