باید تکیه گاهی داشت.باید امیدی داشت...
تکیه گاهی ناگسستنی و محکم که او بی شک دوست من و توست-خدا !
امیدی که می دانم هرچه برایم بخواهد بهترین است و می دانم بیش از همه مرا دوست دارد.
خدایا!
آرامشی عجیب دارم...
و آسایشی عجیب تر...
خدای من!
مسخر گردانیدی برای ادمیان همه چیز را...برای اشرف مخلوقاتت...
به گفته ی خودت : تو را برای خودم آفریدم و جهان را برای تو!
اگر جهان برای من هم هست...من طلبم را درخواست دارم و اگر من برای توام تو خود بهتر می دانی چه چیز برای من بهتر است.با این حال از تلاش من باخبری...
معبود من...
نمی خواهم بیش از این لب به خواهش های دنیوی ام بازکنم...
همین که تو مرا در دیدگانت داری مرا بس...
توفیق ده تا تو را هیچ گاه از یاد مبرم که آنگاه از خاسرینم!
آمین یا رب العالمین
تینا(زهرا) تیماج چی ۳/تیر/۸۷
مردی که به حق مرد حق بود،جلوی من ایستاد؛
چشمانش به رنگ شب و وسعتش به اسمان بود
و
خشم بنهفته در آن غران تر از رعد های امشب باران...
و گفت به من آنچه را که باید. و من بر خویش لرزیدم و بر خویش لزیدم...!
اکنون باران می بارد،می بارد و می بارد
و گویا سعی دارد بشوید گناهان مرا، اما...
باز تمامی ندارد؛
آسمان هم غرید از بس سیاهی های گناهان من پاک نمی شود!
آفتاب بود که باران کار خویش آغاز کرد
و اکنون آفتاب نیست که کارش ادامه دارد...
بعید می دانم این سیاهی ها از دستان جان من پاک شوند...

تینا تیماج چی
نوشته شده در یکی از شب های بارانی اردیبهشت ماه ۱۳۸۸
روز ها در گذر و خاطره ها در یادند
سیصد و شصت پنج خورشید در کارند
تا رسد روزی از نو که دانیم بهار نامش باد
وین ولوله و ساز و سرود آغاز راهش باد
از بهار تا به بهار
از کنون تا به ابد
در دل و بر لب خوانم
شادی و پیروزی و شادکامی
بر شما باد

نوروز 1388 مبارک
تینا تیماج چی
خوب گوش کن...
میشنوی؟
صدای خنده ها و پچ پچ های منوچهر ها و عمران صلاحی می آید.
از دل آسمان ها...از شلمرود آسمان صدا می آید.
منوچهرها و عمران می خوانند یک صدا:
دنیا نگو بلا بگو / کوتاه و فنا بگو
درد زیاد داد بلند مردم بی وفا...واه واه واه
دیگر چگونه دردهامان با مرهم خنده التیام یابد بدون: منوچهر نوذری عمران صلاحی و منوچهر احترامی؟
....

تینا تیماج چی بهمن ۱۳۸۷
این یعنی قصه ی تاریخ،همواره تكرار مي شود...
گاه فرعون مي آيد و در نمايشنامه ي خير و شر خدا نقش شر را بازي مي كند و گاه يزيد و ...
گاه عيسي مي آيد و نقش خير را بازي مي كند و گاه محمد-ص- و علي-ع- و ...
دقيق نمي دانم چند سال پيش بود كه امام حسين-ع- به پيكار با يزيد رفت و زمین کربلا گشت و زمان عاشورا تا به خود بیاییم؛اما می دانم اکنون من به پیکار با نفس خویش می روم؛برايم دعا كنيد...
آه خدایا در نبرد آخر زمان هم باز نفس زکیه ای کشته می شود تا به خود بیاییم...
تینا تیماج چی ۱۵/دی/۱۳۸۷
دل ها تاریک
چشم ها بسته
ابرها حال باریدن
...
و من...
و دل من...
حال تپیدن.
***
و چه کس می داند مستی چیست؟
مست ساقی بودن نه شراب...
و چه کس می فهمد حس شیرین مغروق شدن را؟
غرق سر مستی نه ساقی و جام و باده.
و چه کس حس کرده است درد را؟
درد که دانی از سوی معشوق است برای اثبات عشق.
و چه کس چشیده است طعم انتظار را؟
انتظار انتظار انتظار... طعم گسی دارد... هم شیرین و هم تلخ.
و چه کس آرزو خواهد داشت مرگ را؟
مرگ...پلکانی برای رسیدن...برای وصال.و مرگ طعم درد و انتظار و مستی را دارد.
راستی من چگونه خواهم مُرد؟
یادت باشد اگر خواستی اشک بریزی شاخه گلی را بدرقه ی راهم کنی.

تینا تیماج چی ۳/دی/۱۳۸۷
رنگ و روی پریده...چشم های تقریبا گود رفته...قلب درد...
خستم خستم خسته خیلی خسته
هر یک ساعت یه بار از خواب پریدن...دست های سرد...لب های خشکیده
خستم خستم خسته خیلی خسته
کارهای فوق برنامه باعث شد مامان سرزنشم کنه
خستم خستم خسته خیلی خسته
بابا مدام ازم گله می کنه که چرا خودم رو تو اتاق حبس می کنم که چرا باهاشون بیرون نمیرم.
خستم خستم خستخ خیلی خسته
گاهی که با خواهرم دعوا می کنم بعدش بغض می کنم تا گریه کنم اما اشکم حتی تا روی گونه هام نمیرسه.
خستم خستم خسته خیلی خسته
چند تا از دوستام هستند که وقتی مشکلی براشون پیش میاد باهام تماس می گیرند تا آرومشون کنم.
میگن تینا کاش همیشه پیشمون بودی.
اما پس چرا من آروم نیستم؟
خستم خستم خسته خیلی خسته
حرفام توی گلوم گیر کردن.آخه وقتی حرف می زنم هرکی هرجوری دوست داره برداشت می کنه.به بعضی ها هم نمیشه حرفی زد...
خستم خستم خسته خیلی خسته
از آدم هایی که فرض می کنند خرم بدم می آید اما چون خر هستم به روی خودم نمی آورم تا مبادا دلشان بشکند.
خستم خستم خسته خیلی خسته
از بوی دروغ بدم می آید و تو ...
خستم خستم خسته خیلی خسته
خدایا خیلی ها امسال اومدن دور کعبه ی تو گشتن و گشتن ولی من نه.
دوست دارم دلم کعبه ی تو بشه و دورت بگردم و بگردم تا ... .
خدایا با یاد تو شادم شادم شادم خیلی شادم.

تینا تیماج چی
اما دهانم بی صدا ترانه می خواند.
صدایم می زند آرام
اما دلم می تپد یکدم.
صدایم می زند آرام هر دم
اما گوش هایم نمی شنوند ترانه را. نمی بینند لطف و مهربانی را.
* بر سر سجاده می نشینم .سر بر مهر می نهم تا شاید در انبوه اشک هایم شنوا شوم .
* کناره پنجره می روم .سر بر شیشه می گذارم و سرمایش تبم را آرام می کند.حیاط کوچک پاییز هم تر از اشک باران شده است.
پرنده ای آن طرف درخت انجیر بی بار و برگ نشسته است ... سردم است... سردش است... آری هوا بس نا جوانمردانه سرد است.
* چشم قضاوت تو وقتی مرا ببیند چه خواهند گفت؟ و من وقتی تو را ببینم کدامین لرزه بر جانم خواهد افتاد؟!
هیچ وقت فکر نکردی که ممکنه ترسم از خود تو باشه ؟
هی مسخرم کردی !!! آخه ترسیدن که بد نیستش.تازه ... به سن و سال ربطی نداره.خوب هرکی از یه چیزی می ترسه. همه خانم ها از سوسک می ترسن اما من نمی ترسم یا همه از بلندی می ترسن ولی من عاشق بلندی ام !!!! ولی خوب به جاش من از یه چیزایی می ترسم که بقیه نمی ترسن.
دستم و میگیری که آرومم کنی ولی من می ترسم.دستای تو شبیه آقا گرگ نیست ولی خوب می ترسم دیگه.
دم گوشم برام لالایی می خونی تا خوابم ببره اما صدای لالایی تو مو به تنم سیخ می کنه.صدات قشنگه ها ولی من می ترسم.
هرکی تو رو می بینه ازت تعریف می کنه.ولی من تو دلم همش ازت شکایت می کنم.
سرم رو روی شونه هات می ذاری تا احساس امنیت کنم.اما همش می ترسم شونه هات یکدفعه خورد بشن و بریزن و من ... .
مثل یه بلندگو می مونی که همش حرف می زنی اما عمل نمی کنی...خوب من هم باید بترسم دیگه از کجا بدونم حرفایی که می زنی راستن؟ من که دروغ یاب ندارم.
اومدی ترسم و کم کنی اما من از خود تو می ترسم !!!

پ.ن: ۱-نوشتم مخاطب نداشت. ۲-عکس تزیینی است.

می دانم که نمی خوانی اما گویی می دانی.می نویسم.می نویسم این درد افتاده به جانم را...
این فریاد خفته در سکوتم را...
مسلمانم و امامم علی-علیه سلام- و فرزنداندش و خدایم الله... اما گاهی...از گاهی هم بیشتر یادم می رود من بنده ام و او فرمانروا.یادم می رود اندک زمانی در دنیا میهمانم و بار سفر باید بر دوش کشم.آری یادم می رود آنی که مدام برایم لالایی می خواند ابلیس است نه رفیق !
و چقدر فراموشکارم... .کار از خوردن روزی هفت مویز گذشته است !
از سرم-قلبم-حنجره ام تا روحم همگان به خواب نیاز دارند خوابی عمیق خوابی بس طولانی.آه که چه کیفی دارد پرواز روح ! چه لذتی می برند آنان که روحشان را صیقل می دهند!
و می دانم مکافاتم می کنی از آن رو که دوستم داری اما من ترس از مکافات دارم....ترس از تحمل نکردنش و جا زدنش و افزوده شدن بی معرفتی دیگر به تمام بی معرفتی هایم !
و همان بهتر که گوشه ای بنشینم و لب باز نکنم که رو سفید خواهم کرد هرچه انسانیت است را !!!!
اما نمی شود حقیقت را در زیر نور آفتاب جستجو کرد چرا که ستاره ها در شب بس آشکارترند و زیباتر
! البته اگر حقیقت خود خورشید نباشد!

نکته:از تکه های دلت تسبیح بساز و نامش را زمزمه کن ...
*دیالوگی از فیلم روز واقعه