صدایی آمد و ماندم
ایستادم و دعایی خواندم
پای رفتن برداشتم و ماندم
چشمانش را به من دوخت و ماندم
***
قلبم تپید و اشکم چکید
آمد و دستم را کشید
گفت که دیگر وقتش سر رسید
به ناگه پرنده ای از قلبم پرید
***
مرا با خود برد به ابرها
آزادم کرد از درد و رنج ها
***
گفت سر آمده آن روز های غم و غصه
حال باید بشنوی سرود عشق و قصه
***
گفت که گذشته از هفت خوان رستم
تا که رسد پیشم و بگیرد دستم
***
گفتم مگر هفت خوان سخت تر از درد عشق است؟
آن آخر مرگ و این هر روز مردن است!
گفت چه فرق کند آخر هر دو سر سپردن است
تینا
ادامه مطلب
لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 14:56 توسط : تینا تیماج چی

