دوشنبه 1385/04/05
«عجب صبری خدا دارد»
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان، جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدیگر ویرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین، زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم که که در همسایه صدها گرسنه، چند بزمی، گرم عیش و نوش می دیدم، نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان هزاران لیلی ناز آفرین را کوه به کوه آواره و دیوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
به گِرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سرا پای وجود بیوفا
معشوق را پروانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی باهمه صبر خدایی تاکه می دیدم عزیزی نابجا ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب و تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من جای او بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه می کردم!
«عجب صبری خدا دارد»
معینی کرمانشاهی
ادامه مطلب
لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 15:42 توسط : تینا تیماج چی