تبليغاتX
نوشته های یک گل سرخ
+ نوشته شده در جمعه 1385/05/20ساعت 12:59 توسط تینا تیماج چی |

تقویم دلم هر روز را جمعه نشان می دهد
تا شاید تو بیایی مهدی جان

اما...دریغ از یک نظر...

                   

               "  به خوبا سر می زنی         مگه بدا دل ندارن"

+ نوشته شده در جمعه 1385/05/20ساعت 12:44 توسط تینا تیماج چی |

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که رفته پیش فرشته ها و به کار های آنها نگاه می کند. هنگام ورود ، دسته ی بزرگی از فرشته ها رو دید که سخت مشغول به کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیکها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید : شما دارید چه کار می کنید ؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد ، گفت : " این جا بخش دریافت است و ما دعا ها و تقاضا های مردم از خداوند را تحویل می گیریم " . مرد کمی جلو تر رفت .

باز دسته بزرگی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را درون پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند . مرد پرسید : شما چه کار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت : " این جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم . "  مرد کمی جلو تر رفت .

یک فرشته را دید که بیکار نشسته . مرد با نعجب از فرشته پرسید : شما این جا چه می کنید و چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد" اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده ی بسیار کمیجواب می دهند." مرد پرسید" مردم چگونه می توانند جواب بفرستند ؟ و فرشته پاسخ داد :" خیلی ساده ، فقط باید بگویند خدا را شکر"!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/05/18ساعت 22:49 توسط تینا تیماج چی |

من اینجا

در کنار میز تحریر

مادرم آنجا

در کنار سینک

می شوید برایم

از میوه ها

خیاری

می گویم

روشنی من ریاضی خیار

                             

                           تینا سپهری

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/05/18ساعت 21:51 توسط تینا تیماج چی |

پدر بر دستان خسته ات بوسه می زنم

و بر چشمان پر مهرت...

 

                         پدر روزت مبارک 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/05/17ساعت 12:55 توسط تینا تیماج چی |