عربی چند به هم ذوق کنان لب گشادند بنا در سخنان
یکی از نجد حکایت می کرد یکی از وجد روایت می کرد
یکی از ناقه و محمل می گفت یکی از وادی و ساحل می گفت
ناگهان مخلصی ازملک عجم زدبه سرمنزل آن قوم قدم
به فنون ادبش راه نبود درزبان عرب آگاه نبود
شدگمانش که دعا می خوانند سخن ازحمدوثنا می دانند
او هم آنجا به تواضع بنشست گریه و آه و فغان در پیوست
هر چه آن قوم بیان می کردند با هم اسرار عیان می کردند
او به تقلید همان را می گفت گوهر اشک به مژگان می سفت
حشو می گفت و دعا می پنداشت ذم می گفت و ثنا می پنداشت
لیک چون برلبش آن خاص کلام بود در معنی اخلاص تمام
یافت درباره ی وی حکم دعا داد خاصیت غفران و رضا
شد از آن دعوت از نخوت دور جرم او عفو و گناهان مغفور
<تینا و عاطفه>
ادامه مطلب
لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 15:11 توسط : تینا تیماج چی
