یکشنبه 1385/08/21
یادته روی این نیمکت دومی کنار هم نشسته بودیم ...؟
چه قدر گرم با هم حرف می زدیم!
ولی...
ولی از وقتی که تو رفتی...نیمکت دلم به جای خاک داره سرما می خوره...از وقتی دستای گرمت رو ازم گرفتی...خودم رو میون برفا خاک کردم... تا شاید تو اون شاهزاده ای بشی که میاد و سفید برفی رو از کما در می یاره!
آره من تو کمام تو شوکم...هیچ وقت فکر نمی کردم که ازم دور بشی...من و از این خواب سفید یه دست در بیار!
ای عشق من شراره ام برگرد!

ادامه مطلب
لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 18:53 توسط : تینا تیماج چی