تبليغاتX
نوشته های یک گل سرخ

یک روز مرا قاصدک نامید

نمی دانم چه شد که حس خوبی از این نام پیدا کردم

اما هنوز لذت این نام را کامل مزه نکرده بودم که برچسب بی معرفتی را به پیشانیم زد...

خوب من قاصدک سبک بالیم که نسیم صبا مرا به این سو و آن سو می برد مرا به سدهایمان چه کار است؟

خیلی وقت بود که حرف دلم بر زبانم جاری نمی شد...

به گمانم از چشمانم خوانده بود.

بالاخره ایستادم و صدایش زدم...صورتش را چرخاند و چشمانش را به چشمانم دوخت

-تو  می دانی عشق چیست؟

لبخند بر لبانش نشست... –آری ،واز عشق گفت

گفتم به گمانم من هم مجنونم اما ترسم که به لیلی ام باز گویم

در عشق ترس جایی ندارد راهی شو...-

راهی شوم؟-

بلی از هیچ نترس-

اندکی تامل کردم گویی زمین را بر دوشم گذاشته بودند...

شراره ام..آن لیلی که مجنونش هستم تویی...-

از آن لبخندها زد.

بار عشق را بر زمین گذاردم و قاصدک شدم

دو مطلب برای دو عزیز

تینا

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/12ساعت 17:44 توسط تینا تیماج چی |

رقیه جان بدجوری دلم هوای حرم کوچیکت و کرده!
درسته تا حالا منو دعوتم نکردی...

ای کاش می شد بیام اونجا و بشم خادم حرمت...اینو از ته ته ته قلبم می گم...خودت بهتر می دونی

یادش به خیر اون موقعی که با بچه ها تو مکه سفره ی رقیه انداختیم!

نمی دونم چرا اسم محرم که می یاد  یادتو میافتم رقیه جان...

کاش من ظهر عاشورا بودم به جای تو گوشم بریده می شد به جای تو سیلی می خوردم و به جای تو پهلویم می شکست...

یا رقیه!!!!

این دل سیاهم یه جای سفیدی داره...برای دوست داشتن تو و پدرت و پدر پدر تو و آقا و سرورم اباصالح المهدی!
روتو از من برنگردون رقیه جان!
من و بدجوری مجنون خودت کردی...الان دو سه روزه هیچ آبی نخوردم...یاد تو که میافتم یاد تشنگیت که میافتم نمی تونم لب به اب بزنم!!!
بذار بیام تو حرمت و خادمت بشم این آرزوی منه...دلم و نشکن...

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/11/09ساعت 21:47 توسط تینا تیماج چی |