یک روز مرا قاصدک نامید
نمی دانم چه شد که حس خوبی از این نام پیدا کردم
اما هنوز لذت این نام را کامل مزه نکرده بودم که برچسب بی معرفتی را به پیشانیم زد...
خوب من قاصدک سبک بالیم که نسیم صبا مرا به این سو و آن سو می برد مرا به سدهایمان چه کار است؟
خیلی وقت بود که حرف دلم بر زبانم جاری نمی شد...
به گمانم از چشمانم خوانده بود.
بالاخره ایستادم و صدایش زدم...صورتش را چرخاند و چشمانش را به چشمانم دوخت
-تو می دانی عشق چیست؟
لبخند بر لبانش نشست... –آری ،واز عشق گفت
گفتم به گمانم من هم مجنونم اما ترسم که به لیلی ام باز گویم
در عشق ترس جایی ندارد راهی شو...-
راهی شوم؟-
بلی از هیچ نترس-
اندکی تامل کردم گویی زمین را بر دوشم گذاشته بودند...
شراره ام..آن لیلی که مجنونش هستم تویی...-
از آن لبخندها زد.
بار عشق را بر زمین گذاردم و قاصدک شدم

تینا
ادامه مطلب
لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 17:44 توسط : تینا تیماج چی

