ده سال آرزوشو داشتم.
هرچی به پدرم برای ثبت نام اصرار می کردم بهانه می اورد...
هرکی می رفت بهش می گفتم دعا کنین منم برم!
********************************************
سر کلاس فیزیک(۱)نشسته بودیم...
-بچه ها گچ نداریم ...کی میره بیاره؟
-من میرم خانم
رفتم دفتر گچ بردارم
مدیر صدام زد
-تیماج چی!
-بله؟
-میری مکه؟
(درست می شنیدم...من ...من برم مکه!!!)بله خانم؟
-اسمت و واسه حج دانش آموزی بدم؟
-من که از خدامه!!!!فقط..
-فقط چی؟
ناظم جای من جواب داد...مامان باباش نمی ذارن!
سرم و پایین انداختم
-چرا؟...اصلا از کجا می دونی ...شاید گذاشتن
-اردو کاشان و اجازه ندادن...مکه بذارن برم!
-حالا یه تماس بگیر.
-چشم
********************************************
باورم نمی شد آرزوی ده سالم برآورده بشه...جدا من دارم میرم مکه...اونم روز تولدم!!!!
از ذوق و شوقی که داشتم داشت یادم می رفت تو فرودگاه با مامانم خداحافظی کنم...
دوری از عزیزا خیلی سخته ولی وقتی بدونی می خوای یه عزیزتر و ببینی دوریشونو تحمل می کنی!
ادامه دارد
