یکشنبه ساعت ۳ صبح.
از توی مینی بوس گنبد خضرا رو دیدم همه مات و مبهوت نگاه می کردیم...باور نمی کردیم بیداریم...میشد اشک شوق رو تو چشمای همه دید.
نمی دونستم بقیع رو نگاه کنم یا گنبد یا گلدسته ها...
-از باب علی میریم تو
چقدر راه طولانی شده بود...هر چقدر می رفتیم نمی رسیدیم...انگار زمین وسیع می شد.
**************************************
تا روز سه شنبه حالم خوب بود و برای همه ی نمازها می رفتم مسجد...
ولی حس بدی داشتم...بغض توی گلوم گیر کرده بود...انگار صدای غریبی فاطمه(س)رو می شنیدم...
سه شنبه صبح که صدام زدن نتونستم از جام بلند شم...چند روز بود غذام نوشابه بود(به خاطر این که قند داشت می خوردم تا سرپا باشم)...وقتی خودم و تو آینه دیدم نشناختم...فکر کردم یه مرده دیدم!
توانم بیشتر از دست می رفت...بقیع رو هم بسته بودن...فقط نماز مغرب می رفتم.
قرار بود جمعه به سمت مکه حرکت کنیم;
**************************************
شادابی رو تو تموم وجودم حس می کردم...اشتهام به طور عجبیبی برگشته بود...لبخند رو دوباره رو لبام می شد دید...همون تینای پرهیجان سابق شدم.
اولین کسی که تو کاروان آماده شد من بودم...
ادامه دارد
ادامه مطلب
لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 18:7 توسط : تینا تیماج چی
