-بعد نماز مغرب راه میفتیم!
*****************************
-همتون اینجا بشینین...این خانم هرچی گفتن شماها تکرار کنید تا محرم شین...
(نمی دونم چطوری احساسمو بگم...سخته...یه حس خاص..)
-لبیک...لبیک...اللهم لبیک..ان الحمد و نعمه لک والملک...لا شریک لک لبیک!
(شنیده بودم موقعی که حضرت ابراهیم خانه ی خدا رو ساخت ماهایی که تو عالم ذر بودیم و صدا زد...ما هم در جواب گفتیم لبیک!...خدای من یعنی منم جواب دادم؟چند بار؟امیدوارم همین یه بار نباشه)
*****************************
-محرم که شدین نباید تو آینه نگاه کنید(اگه به نیت توجه باشه)...توی حرم به گیاه یا حشرات و ..آسیب نزنین و...
من اینقدر تو حال خودم بودم که وقتی به هتل رسیدیم (۱۲ شب)به آینه ی آسانسور زل زده بودم و خودم و تو لباس احرام نگاه می کردم..تو این فکر بودم که خوابم یابیدار...خونه ی خوا چطوریه و..
دوستم زد بهم...-زهرا کجایی؟ -همینجا -دختر تو مُحرمی نباید آینه رو نگاه کنی! (تازه به خودم اومدم)
-اااا راست میگیا!حواسم نبود!
*****************************
صبح تند تند حاضر شدم و جلوتر از هم اتاقی هام از اتاق زدم بیرون!
کره و عسل و چایی برداشتم و نشستم سر میز صبحانه...بعد یک هفته می خواستم صبحانه بخورم!
دوستام با تعجب منو نگاه می کردن!
سر میز مدام شوخی می کردم و شیطونیم گل کرده بود...
-تینا چی شده داری صبحونه می خوری؟یادم باشه به مامانت زنگ بزنم...خوش حال میشه!
-آخه به ارزوم نزدیک شدم....بدویین چقدر آروم می خورین!
ادامه دارد