تبليغاتX
نوشته های یک گل سرخ
نوشته های یک گل سرخ
توی این دور و زمونه"همدمی واسم نمونده"جز قلم و یه برگ کاغذ"دلی که همه چی رو رونده"
پنجشنبه 1386/02/13
یادش بخیر(5)
تو مینی بوس که نشسته بودم به این فکر می کردم که وقتی کعبه ی عشق رو ببینم چطوری میشم؟

اول حرفای کیو به خدا بگم؟

اول واسه کی دعا کنم؟

عمه هام گفته بودن هر وقت پرده ی کعبه رو گرفتی یاد ما بکن!...به خودم می گفتم این همه رفتم مشهد یه بار دستم به ضریح خورده مگه میشه دستم به کعبه برسه؟


از پله ها بالا رفتیم کم کم وارد مسجد الحرام می شدیم...یه حس ترس داشتم..نمیدونم چرا...سرم پایین بود و به سنگ ها نگاه می کردم...چند تا از دوستام رو زمین به سجدا رفتن...فهمیدم کعبه رو دیدن...من هم کنارشون دو زانو افتادم...یه نیرویی من و به سجده انداخت...با خوشحالی و شرم گریه می کردم...تو دلم الهم رو شکر می کردم...دوباره بلند شدیم و چند قدم رفتیم...دو فدم مونده بود به حیاط برسیم..دوباره رو زمین افتادم...سیاهی پایین کعبه رو دیدم!

خدایاااااا باورم نمیشه...من اینجام پیش تو...بعد ده سال بالاخره اومدم...بالاخره خوابای بچگیم به حقیقت پیوستن...

سرم و بلند کردم...الله اکبر!
تو دیدم اون بزرگی جا نمی شد!

ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه و قنا عذاب النار!


خواستم جو برم که همه رو صدا زدن...آموزش و نکته های قبل طواف..


بقیه با رییس و معاون کاروان رفتن..من و یکی از دوستانم با هم رفتیم

باید برین تا بفهمین چی می گم

باید برین

باید حسش کنین

می گشتم...می چرخیدم...از دنیا دور بودم...دلم اون بالا بود و خودم از این پایین دورش می چرخیدم...

دور خدام می گشتم...می خواستم زودتر بهش برسم...زودتر کعبه ای رو که تو خواب لمسش کرده بودم و لمس کنم...نمی دونم اون لحظه کجاها بودم...اگه دوستم یاد آوری نمی کرد تا ابد دورش می گشتم..


صفا و مروه...

یاد هاجر(ع) بودم...گفته های مادر بزرگم و جلوی چشمام می دیدم...گرما...تنهایی...نگرانی..اما امید!


بالاخره جلو رفتم دستم راحت به کعبه رسید!
آره ه ه ه ه ه ه ه  من اونجا بودم!من بیدار بودم!

خدایا قربون کرم و بزرگیت که من روسیاه و به آرزوم رسوندی...حالا هروقت نماز می خونم می دونم به کدوم طرف سجده می کنم...

ادامه دارد

TinyPic image

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 16:14 توسط : تینا تیماج چی
دوشنبه 1386/02/10
بازگشت عشق
بوی باران در بهار...

دل تنگی برا پاییز کردم...

یاد روزهای عاشقی...

خیره خیره به چشمانش...تپش دل از برای خنده اش...

نمی دانستم خدا عاشقٍ عاشقان است

نمی دانستم که آرزوی دیدنش براورده است

 

در فاصله از آسمان

صدای نسیم صبا آمد...

در گوشم خواند خبری از معشوقم...مگر می توان باورش  کرد؟!

باز اتش گرفتم...باز سوختم...

احساس مرا چه کسی جز عاشق درک خواهد کرد؟

آری دیگران مرا دیوانه خواندند چون عاشق بودم...چون دلم بر من حکم کرد..

من دیوانگی را دوست دارم...مرا دیوانه بخوانید که عاشقم در این روزگار بی وفا!

 

تینا ۱۰/۲/۱۳۸۶

مطلبش ادامه داره 


ادامه مطلب

لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 17:37 توسط : تینا تیماج چی

کد آهنگ در وب نوا