آره هرکی خوبی کردم ازش بدی دیدم
شاید تقصیر خودمه که باعث می شم باهام روراست نباشن...
خدایا چرا اطرافیانم اینطورین؟
من که می دونم اول و آخرش بهترین دوستم خودتی...ولی بعضی وقتا دوستی با زمینی ها هم لازمه..
من باهاشون دوستی کردم...فکر می کردم داریم با هم از نردبون میریم بالا...داریم میایم طرف آسمون...
ولی اشتباه می کردم...اون پله هاشو شل می کرد...به ظاهر بالا اومد ولی...
خدا جون از اینکه دوستام برام نقش بازی کنن خسته شدم
از دورویی از دروغگویی خسته شدم
به خدا عشق من همون بالاییه!
-دوست صمیمیت نقش بازی کنه که با پسری دوست نیست و بعد بفهمی بیشتر از ۱۰ تا دوست داشته...
چرا دروغ گفت؟...اگر راستشو می گفت چی میشد؟...شاید خودم با رفتارم باعث میشم دروغ بگن.
-چرا کسی که مثل خواهر خودم میمونه...کسی که خانوادش و مثل خانواده ی خودم دوست دارم...کسی که فکر می کردم یه فرشتس...باید چیزایی رو ازش ببینم که به پاکیش نمی خوره!
-چرا کسی که با حرفاش بهش اطمینان کردم باید به یه امتحان ساده اون اطمینان رو از بین ببره؟
-چرا کسی که دشمنم بود الان از این سه نفر برام عزیز تر شده؟
چون روراست بود...نقش بازی نکرد...با همه ی تضاد هایی که با هم داریم ...باهم دوستای صمیمی شدیم..ولی اونا...
از بس دروغ شنیدم می خوام کر شم...از دیدن بدی می خوام کور شم!
خدای من
همیشه تو و حرفات آرامبخش من بودین...همیشه دوستت دارم...خدا جون می دونم همیشه پیشمی از همه بهم نزدیک تری و همه جا هستی...تو قلبم...ولی کاش میشد شونه هات و حس کرد تا روی شونه هات سر بذارم و از شکستگی قلبم اشک بریزم...
خسته ی ره دوستم...آنچه که او بامن کرد هیچ دشمنی نکرد!
تینا.ت ۲۵/۲/۱۳۸۶

ادامه مطلب
لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 23:26 توسط : تینا تیماج چی

