عشق...
معنی لغویش از عَشَقِه گرفته شده...عشقه به معنای
"گیاهی است دارای برگ های درشت و ساقه های نازک که به درخت می پیچد و بالا می رود(عمید)"
است.
اما چرا عشقه؟
نمی دونم تا حالا عاشق شدی یا نه...این روزا همه فکر می کنن که عاشقن...اونم از نوع حقیقیش...
بگذریم.
کسایی که عاشق باشن خوب حرفی رو که می خوام بنویسم و درک می کنن...
گیاه عشقه که از دور نمای زیبا و سبزی داره به دور یه درخت می پیچه...با اون رشد می کنه...تمام مدت با اون درخته و در آخر درخت و خفه می کنه و می خشکونه...
اما عشق!
خودت هم نمی دونی به خاطر چی اینقدر دوستش داری...تمام مدت تو ذهنته...هر چی می گذره بیشتر تو وجودت رشد می کنه...رفتارت باهاش طوری که انگار پادشاهته...البته که هست...عشق آدمی پادشاه قلبه...
اگه یه مدت نبینیش احساس بی قراری می کنی...بعضی اوقات اونقدر دوسش داری که می خوای فراموشش کنی...فکر کردن به اون باعث می شه تو به بیراهه نری و همه چیز ها رو خوب ببینی و نا خداگاه ارتباطت با خدا بیشتر میشه...
فکر می کنی کارهاش درسته و بیشتر از ایمکه به ظاهرش توجه کنی باطنش تو رو شیفته کرده!
با نگاه می تونی باهاش حرف بزنی...
خیلی وقتا کارها رو همزمان با اون انجام میدی...یه جور تلپاتی...
کم کم اشک و لبخندت با هم هماهنگ می شن...طوری که گاهی جاشون رو فراموش می کنی و به جای خنده اشک میریزی...
اگه کسی عاشق نباشه و حرکات و رفتارت و ببینه بهت میگه مجنون
و آخرش اتفاقی میافته که لیلی رو برای همشه ازت دور میکنه...جسمشو...ولی روحش هنوز پیشته...
میبینی معشوقت مثل اون درخت وجودت رو گرفته و هرچی می گذره عقلت هم قدرتش و به دلت میده...و کم کم تو عشق می سوزی و ...
"آن که شد هم بی خبر هم بی اثر
از میان جمله او دارد خبر"
![]()
ادامه مطلب
لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 12:44 توسط : تینا تیماج چی