به تنهایی خود نگریستم
به حال خود بارها گریستم
اما..
اما نفهمیدم که کسی در آن سوی جهان از منِ تنها/تنها تر است...همدمش رب العالم است....
کاش به جای سپردن زندگی ام به کتاب تقدیر
به کلام خدا میسپردم این جان
و تنهایی خود را به یادش خالی می کردم.
در آن سوی جهان...
کسی هست که در میان دود و غبار می تابد
و هنوز گردی بر روی قلبش ننشسته است.
نیکو تر است حال خود را دگرگون کنم...که من خاموش در میان نورم و خود خاموش و غبار آلود.
ای قاصدکم از خوبی برایم بخوان و این گردها باشد همسفرت تا به جایی بَری که عشق ندانند چیست!
تینا.ت ۱۳/۲/۸۶
پ.ن:هیچ کدوم از نوشته هام پاکنویس نشدن...عادت ندارم دوباره بنویسمشون.
ادامه مطلب
لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 23:28 توسط : تینا تیماج چی
