دوست دارم سبک بالی را احساس کنم.
آزادی...سفیدی...پاکی...
بدون دغدغه های زمینی...
از وقتی گرمی و نور خورشید و دیدم دلم آسمونی شده...
پرنده ها رو دیدم که راحت از ابرا گذر می کنن و بالا میرن و آفتاب گردونا که همیشه آفتابین!
من و آفتاب گردونا مثه همیم...جفتمون پروانه ی خورشیدیم و زمینی...
پاهامون تو زمین گیر کرده...اگه فقط یه کمی ازش دل بکنیم با نسیم می تونیم پر بکشیم...
نسیمی که وقتی از کنارمون میگذره چشمامونو می بندیم.
"زیرباران باید رفت
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید"
می خواهم زیر باران رحمت خداوند بروم و چشم دلم را شستشو دهم تا سیاهی هایش را به دل زمین بازگردانم...
این بار که نسیم بوزد دستانم را می گشایم و با دلی پاک خود را به آن میسپارم
می خواهم ببینم سبک بالی چه عالمی دارد!

+
نوشته شده در سه شنبه
1386/03/29ساعت 14:13 توسط تینا تیماج چی
|
کاش گناهان هم روز تعطیل داشتند
آنوقت می شد بهشت را هفته ای یک بار احساس کرد
و برای بوییدن بیش ترش گناهان به تعویق در می آمدند!
درست است حکم قتل قصاص است!
اما می خواهم دستم را به خون گناهانم آلوده کنم تا قصاصم مرگ در نور باشد.
امروز انسانیت را کوباندم
پله های نردبانم را شل کردم و ازتمام پله هایی که بالا رفته بودم به زمین پرت شدم.
از تمام این آدمها بدم می آید...از خود که نیز آدمم بدم میآید
چرا که دست در دست شیطان می خواهیم به اوج برسیم
هر گاه توبه می کنم شیطان دست بر شانه ام می گذارد
و
در گوش جهنمی ام آواز می خواند!
دستم درد گرفته بود
از درد روی زمین افتادم
توان تشخیص چپ و راست را از دست داده بود که
که...ناگهان یادش افتادم
دقت کردم
شانه ی چپم بود
از سنگینی بار گناهانی که رویش گذارده بودم
درد می کرد!
فرشته ی دست راستی ام
خسته شده از بیکاری
بهتر است به جای مرخصی های چند روزه
بگویم استعفایش را بنویسد
تا واحدش را به چپی بدهم
به خدا سلام کردم
اما
ابروان خورشیدش را در هم کشید
باز به خدا سلام کردم
اینبار
نسیم
طوفانی شد و گذر کرد
کم کم شرمندگی را در قلبم احساس کردم
و
باز سلام کردم
اینبار
گل ها تیغ هایشان را نمایان کردند
اشک در چشمانم حلقه زد
و
باز سلام کردم
اینبار
درویشی بر شانه ام زد
و گفت
جوان خداوند همان بار اول پاسخت را داد
اما تو گمان به چیز دیگر بردی
اخم خورشید به شیطان پشت سرت بود
و نسیم برای راندنش طوفان شد
و گل برای کشتنش خار
تا توبا معبودت به راحتی سخن بگویی!
تینا تیماج چی...23/3/1386
پ.ن:پاکنویس نشده
+
نوشته شده در شنبه
1386/03/26ساعت 17:15 توسط تینا تیماج چی
|