تبليغاتX
نوشته های یک گل سرخ
نوشته های یک گل سرخ
توی این دور و زمونه"همدمی واسم نمونده"جز قلم و یه برگ کاغذ"دلی که همه چی رو رونده"
پنجشنبه 1386/04/28
دستان خدا
توی رویا سوار قاصدک شدم

دوستم اون قاصدک رو تو دستش گرفت و فوت کرد...

چشمام و بستم و قاصدک رو محکم چسبیدم.

وقتی چشمانم رو باز کردم دیدم میون ابرای سفیدم...دور از سیاهی ها...در اوج آسمان ها

چیزایی که روی زمین بودن کوچک شدن و آسمون ها بزرگ

هنوز بالا می رفت

نمی دونستم منو کجا می بره...

ولی بهش ایمان داشتم

گذاشتم هر جا که می خواد منو ببره و تا رسیدن به مقصد هیچی نگفتم...

رسیدیم

مقصد عشق بود

شراره ی عشق همه ی وجودم رو گرفت

سوختم

و خدا نوازشم کرد

دوباره جان گرفتم

شنیده بودم که عاشقان در بهشت جای دارند

اما

من بهشت را نمی خواستم

عاشق شده بودم تا دستان خدا را لمس کنم

و اکنون به آرزویم رسیده بودم

اما

رویایم می خواست پایان بگیرد

و من دستان خدا را فشردم

حاضرم در آتشت بسوزم اما بگذار بمانم

خدا لبخند زد

می خواستم در آغوش خدا بروم و چشمانم را ببندم و روی شانه هایش گریه کنم

مرا روی قاصدک گذاشت

و گفت:

من همیشه هستم...این را باور کن و بدان روی زمین  کسی هست که به جای من"سر خستگی هاتو  به روی سینه بگیره" و اون کسی جز معشوق تو نیست.اون پلی میان من و توست.

رفتم

سوار بر قاصدک و در راه اشکانم باران روزگار شدند

 

تینا تیماج چی ...قاصدک۲۷/۴/۱۳۸۶


ادامه مطلب

لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 14:7 توسط : تینا تیماج چی
چهارشنبه 1386/04/27
نا امید نباش!
قرن بیست و یکمه

ولی هنوز آدمای خوب و میشه پیدا کرد

من یکیشو پیدا کردم

نه دوتاشو!
خودشون می دونن کین...امیدوارم که از دستشون ندم

شما ها هم بگردین...هنوز آدمای خوب هستن!


ادامه مطلب

لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 23:42 توسط : تینا تیماج چی
یکشنبه 1386/04/24

هنوز خیلی بچه بود

ولی دوست نداشت به کسی وابسته باشه.

درسشو خوب می خوند تا بتونه بعدا تدریس کنه...به نظرش از کارهای دیگه براش مناسبتر بود,چرا که شانزده سال بیشتر نداشت.

خانوادش چیزی براش کم نذاشته بودن...چه از نظر مالی و چه از نظر روحی کاملا تامین بود.

می گفت:دوست ندارم به کسی وابسته باشم...چه مالی و چه احساسی... از ۴ سال پیشم این تصمیم و گرفتم...نمی خوام همیشه معتل یکی باشم...می خوام زندگیم و خودم بسازم...اگه پسر بودم محدودیت نداشتم...اما حالا هم تلاش خودم و می کنم.

فکر همه جاشو کرده بود...کلا آدم ولخرجی نبود.یه حساب تو بانک باز کرده بود تا بتونه به موقع یه آپارتمان کوچولو برای خودش جور کنه.

فعلا موضوع رو به مادرش و دو تا دوستاش گفته بود که اونا هم برخورد خوبی باهاش نداشتن.

مامانش چپ چپ نگاش کرده و گفته:مگه چیزی برات کم گذاشتیم؟اینقدر ماها بدیم که می خوای از دستمون خلاص شی؟

-نه ماماااااان!!!این چه حرفیه!شماها بهترین مامان بابای دنیا هستین...فقط می خوام مستقل باشم...یادته وقتی ۱۰ سالم بود می رفتیم خوراکی بخریم می گفتم خودم می خوام پول بدم؟پولام و جمع می کردم که با پول خودم چیز بخرم!

دوستشم گفته بود:دختر دیوونه شدی؟؟؟یعنی چی؟واسه چی می خوای جدا زندگی کنی؟

اون یکی هم که گفته بود:خوب ببین این کار درست نیست...تو یه دختری...تا وقتی خونه ی بابات هستی خرجت با اونه و بعد ازدواج هم با همسرت!

ولی اون از همین بدش میومد...از اینکه خرجشو یکی بده...و بیشتر از همه از پسرا بدش میومد...تا حلا با پسری دوست نشده بود...ولی دورادور اخلاقشون رو می دونست...می گفت:همشون بد نیستن ولی من بازم ازشون خوشم نمیاد...من که شانس ندارم

تا حالا به نصیحتا گوش کرده بود ولی نذاشته بود کسی براش تصمیم بگیره...از بچگیش اینجوری بود...نه اینکه یه دنده یا لوس باشه...یه جوری حرفاش درست بود...نه همیشه ولی اکثرا پیروز می شد...اینبار هم تصمیمشو گرفته بود...تا حالا برای چیزایی که می خواست تلاش کرده بود و نتیجه گرفته بود!

سنش کم بود...جامعه خطرناک بود...دلا شیشه ای نبود...اما...

توکلش از همه ی بدی ها قوی تر بود...بازم خدا یارش بود!

تینا تیماج چی


ادامه مطلب

لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 20:45 توسط : تینا تیماج چی

کد آهنگ در وب نوا