توی رویا سوار قاصدک شدم
دوستم اون قاصدک رو تو دستش گرفت و فوت کرد...
چشمام و بستم و قاصدک رو محکم چسبیدم.
وقتی چشمانم رو باز کردم دیدم میون ابرای سفیدم...دور از سیاهی ها...در اوج آسمان ها
چیزایی که روی زمین بودن کوچک شدن و آسمون ها بزرگ
هنوز بالا می رفت
نمی دونستم منو کجا می بره...
ولی بهش ایمان داشتم
گذاشتم هر جا که می خواد منو ببره و تا رسیدن به مقصد هیچی نگفتم...
رسیدیم
مقصد عشق بود
شراره ی عشق همه ی وجودم رو گرفت
سوختم
و خدا نوازشم کرد
دوباره جان گرفتم
شنیده بودم که عاشقان در بهشت جای دارند
اما
من بهشت را نمی خواستم
عاشق شده بودم تا دستان خدا را لمس کنم
و اکنون به آرزویم رسیده بودم
اما
رویایم می خواست پایان بگیرد
و من دستان خدا را فشردم
حاضرم در آتشت بسوزم اما بگذار بمانم
خدا لبخند زد
می خواستم در آغوش خدا بروم و چشمانم را ببندم و روی شانه هایش گریه کنم
مرا روی قاصدک گذاشت
و گفت:
من همیشه هستم...این را باور کن و بدان روی زمین کسی هست که به جای من"سر خستگی هاتو به روی سینه بگیره" و اون کسی جز معشوق تو نیست.اون پلی میان من و توست.
رفتم
سوار بر قاصدک و در راه اشکانم باران روزگار شدند
تینا تیماج چی ...قاصدک۲۷/۴/۱۳۸۶
ادامه مطلب
لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 14:7 توسط : تینا تیماج چی
