تبليغاتX
نوشته های یک گل سرخ
باران که می بارد‌...در دلم غوغا می شود

گویا دلم با ابرها هم پیمانه می شود

غرش ابرها از حنجره ام

برق ترس آسمان از دل من است

بی قرار میشوم...بی قرار می شوم...

نشان پاییز است...فصل عشق

باغ برگی...پاییز...بهار عشق

آه از این بهار

بر سجاده سر بر خاک مینهم و من...

غلام حلقه به گوش تو می شوم.

 

تکه تکه ی وجودم دانه ی تسبیح می شود و در دستان تو می گردد.

آسمان باز فریاد می کشد!

مگر نمی داند دل من تاب یک خم ابرو ندارد؟!

آرام می شود و باز غرش می کند...آن قدر که ترک های دلم خرد شوند و با نسیم رهسپار کوی تو شوند!

 

پنجره ها بسته است...پرده ها کشیده...طاقت دیدن باران را ندارم.

گوش هایم را می گیرم...آنقدر که صدای کودک در خانه را هم نمی شنوم.

پنجره ها بسته است...اما می لرزند با هر تپش قلبم.

 

خدایا!

بارانت را دوست ندارم!

نشانه ی رحمتت است اما...باران که می بارد در دلم غوغا می شود!

خاطره ها در نظرم یک لحظه پدیدار می شوند.

ای آسمان!آرام باش...آرام!مگر چه دیده ای در زمین که این گونه فریاد می کنی؟

چرا مثل من سکوت نمی کنی؟

چرا مثل من در تنهایی گریه نمی کنی؟

 

بخند آسمان!

طلوع کن!در دلت جای ابر نیست...جای آفتاب است...جای ستاره ها!

ای آسمان امید داشته باش...همچو من که امید به طلوع خورشید زمینی دارم...

آسمان...خدایی که بالا سرمان است"برایمان مگر کافی نیست؟"

با یک لبخندش مگر در دل ما شادی نیست؟

مانع آمدن فرشته ها نشو...گریه بس است.چشمان مهتاب را سرخ از گریه مکن...

همین یک مهتاب است که مجنون را مجنون تر می کند.

همین یک ماه است که دل را به یاد لیلی سو می کند.

 

بخند آسمان!

اگر هم می گریی...نم نم گریه کن...آرام فریاد کن.

هنوز برخی دل ها شیشه ای است...

 

آسمان! آبی باش...

صدایت باید،یاد رحمت را تجلی کند نه ترس را.

پرنده ها در پرواز در تو زیبایند...

آرام بر گل ها ببار،شاخه هایشان ظریف است.

بخند آسمان...

تو که می باری در دلم غوغا می شود...

می دانم پاییز است...فصل عشق

باغ بی برگی...پاییز...بهار عاشق!

 

تینا تیماج چی...۲آذز ۱۳۸۶

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/09/02ساعت 19:34 توسط تینا تیماج چی |