خیلی خسته بود.
وقتی با پدرش رسید خونه مادرش سفره ی شام رو چیده بود.
بعد از پنج ساعت که فقط با یک کیک کوچیک سر کرده بود فورا سر سفره نشست.
تقریبا آخرای شام بود که به صحبت های پدر و مادرش دقت کرد...قاشق تو دستاش شل شد...
ـ کی باید خونه رو تحویل بدین؟
-امروز فردا ...
مادر متوجه سکوت دخترش و دستان بی حسش شد...اما پدر دوباره پرسید:
- می خواد خونه رو بکوبه؟
مادر با مکث گفت:
- آره...
بغض گلوی دخترک رو فشار میداد...به زور قاشق آخر و در دهانش گذاشت.
پدر متوجه تغییر رفتارش شد...دنبال کلمه یا جمله ای می گشت که بتونه آرومش کنه.
دخترک همونطور که سرش رو پایین نگه داشته بود گفت:
- امیدوارم تا زنده ام اون خونه رو نتونه خراب کنه.
پدر: خوب بالاخره...
-همین
بعدشم به زور لیوان آب رو بالا اورد و کمی اب خورد...مادر با نگرانی نگاهش می کرد.دخترک سمت اتاقش رفت و با صدای لرزان گفت: خیلی خستم می رم تا ده و نیم بخوابم بعد بلندشم کارام و انجام بدم.
تو اتاقش رفت در و قفل کرد...و توی تاریکی وسایلش رو از تخت پایین ریخت...
پتو رو روی سرش کشید و گونه هاش آروم آروم گرم شدن...بعد از مدت ها غرورش و شکسته بود و گریه می کرد.
گریش برای مدتی بند اومد اما وقتی...
وقتی یاد خاطرات اون خونه افتاد دوباره مژه هاش تر شدن.
یاد خونه پدر بزرگش...
نمیتونست تصور کنه که اون خونه خراب شه!!!!
خونه ای که قدم به قدمش براش پر بود از خاطره...
عصر دوشنبه ها که با پدر بزرگش به حیاط می رفت...پدر بزرگش رو صندلی میشست و تینا باغچه رو آب میداد و زیر برگای درخت توت که توی حیاط سایه انداخته بودند می ایستاد و شروع به طناب زدن می کرد...پدربزرگ نگاهش می کرد و لبخند میزد...همیشه به شیطنت های تینا می خندید.
یاد تابستون ها که آقاجونش می گفت زودتر کتاب هاتو بگیر و تو تعطیلات درساتو جلو جلو بخون و تینا به خاطر اقاجونش سعی کرده بود شاگرد اول یا دوم کلاس بشه.
یاد روزایی که دست پدربزرگش رو می گرفت و با هم به خرید می رفتند...توی راه همه به آقاجونش سلام می کردند و بادیدنش خوش حال می شدند.
یاد روزایی که با آقاجونش نون بیار کباب ببر بازی می کرد و چقدر هر دوتاشون خوش حال بودند.
یاد روزایی که زنگ می زد و اقاجونش می گفت: بیا اینجا برات قاووت گرفتم.
یاد روزایی که از پله ها بالا پایین میرفت و از پله ها می پرید و پدربزرگش می گفت: تینا مواظب خودت باش! و اون گوش نمیداد و آخرسر مادرش به سفارش آقاجون میومد و میاوردش تو اتاق.
یاد روزی که اقاجون پیش نماز بود و دایی ها و خاله هاش پشت سرش ایستاده بودند و قرار شد تینای ۷ ساله مکبر بشه و داییش خندش گرفته بود و تینا از خجالت دوییده بود تو حیاط.
یاد موقعی که از خواب بلند میشد و پدربزرگش از کنار تختش بهش شکلات و پول میداد تا بره و برای خودش خوراکی بخره.
یاد ماه رمضون ها که پیش اقاجون میرفت و براش سوره هایی که حفظ کرده بود و می خوند.
یاد عید ها...
یاد وقتی که اشک پدربزرگش رو دید و از تعجب...شاید هم از ناراحتی به صورت پدربزرگش زل زده بود.و چقدر دلش می خواست می تونست به اقاجونش بگه:تو روخدا آقاجون گریه نکنین...من میمیرما.
اما هیچ وقت فکر نمی کرد که اقاجونش...
توی این هفت سالی که اقاجونش پر کشید هیچ وقت نگفت چرا آقاجون رفت...همیشه گفت چرا من موندم.
همه ی این یاد ها به علاوه ی خیلی خاطرات دیگه توی اون خونه پنهونه...چطور می تونه تحمل کنه که اون خونه دیگه نباشه؟!
دفعه ی آخر که رفته بود خانه ی خاطره ها شاید دفعه ی قبل ترش بود..آره...اون موقع بود.
رفت روی تخت پدربزرگش دراز کشید و چشماش و بست...به ده-دوازده سال پیشش برگشت و توی اون یک ساعت چقدر ارامش گرفت.
اولین باری که سر خاک پدربزرگش رفت...هنوز سنگی روی خاک ها نذاشته بودند...اگه کسی اونجا نبود با دستاش همه ی خاک ها رو کنار می زد تا آقاجونش رو از زیر خاک ها در بیاره...
آخه جای آقاجونش که اونجا نبود...باید براش قبر سفارشی می گرفتند.
و چقدر اینطرف و اونطرف و نگاه کرده بود که ببینه می تونه واسه خودش یه قبر کنار اقاجونش پیدا کنه یا نه.
شب رفت خوابید به امید اینکه خواب پدربزرگش و ببینه و به زور تا ساعت نه صبح خودش رو به خواب زد...اما...نشد.
از جاش بلند شد و تصمیم گرفت بره خونه ی خاطره ها و تا می تونه از خونه عکس بگیره...هرچند تو دلش خدا خدا می کرد که اون خونه خراب نشه.
تینا تیماج چی ...همین امروز صبح!
ادامه مطلب
لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 10:24 توسط : تینا تیماج چی
