شب فرا رسید.هنوز ماه آن بالا بود و تو باز مرا صدا کردی،اما من گمان می کردم به کمکت احتیاجی نیست.
ستاره ها هم پدیدار شده بودند...
همه چیز خوب بود...
ناگهان زیبایی جاده برایم پوچ شد...ابرها جلوی مهتاب را گرفتند...جایی را نمی دیدم.
باد وزید،سرد بود،درخت سر سبز روز،به غول سیاهی مانند شده بود...کم کم ترسیدم.
آتش می خواستم،کودکی چوب کبریتی به من داد،اما آن را شکستم... .
از جاده بدم آمده بود،ولی غرورم نمی گذاشت تا تویی را که مدام با چشمانش همراهیم می کرد را صدا زنم...
پس همه چیز را رها کردم و به راه خودم ادامه دادم.
روز که شد در جاده ی دیگری بودم...خشک...سوزان...تنها!
دلم گرفته بود،گریستم.به حال خودم...به نادانی خودم گریستم.
قاصدکی آمد،گرفتمش،گفت:
هنوز راه بازگشت هست.
ـ کو؟ کجا؟ چطور؟
خود را از غم رها کن،روحت را ازاد کن...
ـ که چه شود؟
به من اطمینان کن! یاد مهتاب بیفت.
چشمانم را بستم،در دلم تو را خواندم!
چشم گشودم...
قاصدک مرا بالا برده بود،میان ابرها...
آنقدر بالا رفتیم،آنقدر تو را خواندم تا به تو رسیدم! جایی که تو بودی...ان بالا توی آسمان،تو بودی خدای من!
تینا تیماج چی...۴آذر ۱۳۸۶
na na aslan ghasd nadaram english benevisam
fagha@ va3 tanavo mikham finglishi benevisam
jatun khali shodam fulade ab dide,dige na naraha@ misham na mikhandam na delam tang mishe...khola3 ghalbam shode fuladi
...khandeye asabaniate
be jaye neveshtehaye yek gole sorkh ke zamani tarjomeye esmam bud,bayad begam harfaye ye sang del
az bas khordam be sang khodamam sangi shodam
kheyli jalebe hata khoresh fesenjun ro ham andazeye kashke bademjun dust daram
va adabiat ro andazeye difran30yel
yeki az dustanam mige tabieeye,in halat va3 ye bacheye konkuri kamelan adiye
ama midunin chiye? mitarsam bade konkur ham haminjuri bemunam
hanuz shast safhe bishtar az ketabe hafte harry pottero nakhundam
filme panj ro ham kamel nadidam
اگه بخوام همینجوری متن بالا رو ادامه بدم عواقب بدی رو به دنبال خواهد کشید!!!!
پس تغییر موضوع می دم:
کتابی خواهم نوشت
خواهم فرستاد زیر چاپ
که در آن متنی است که به صورت خنده وا می دارد
در سطر سطر آن شعری است
که غم ها را می رباید
در این روزگار ابری
که داروگ،قاصد باران هم نمی اید
خنده لازم است
آری کتابی خواهم نوشت
خواهم فرستاد زیر چاپ
که هرکس با خواندنش
تنهایی را دور بریزد
و ببیند که آسمان هم تنها نیست و پرنده ها در آنند
کتاب را پاره مکن!
شاید در صفحه ای از آن
درویشی نقش شده باشد
که نگاهش ارامش را هدیه می کند
دوستم برای تبریک عید غدیر گفت:
ایشالا سال دیگه این موقع ترم دوم دانشگاهی! (آرزو بر جوانان...)(خودش همیشه بهم میگه!)
منم گفتم:ایشالا سال دیگه این موقع از طرف دانشگاه رفتم مکه! (راستش این روزا بدجوری لازمه که یه امام زاده ای ...مشهدی...مکه یا مدینه برم...وگرنه...)
این روزا مدیر مدرسه بهم میگه مهندس تیماج چی!!!!!!
(کاش خداوند بشنود سخنش را)
از دوشنبه امتحان های ترم شروع میشه.
خیلی کیف میده که لازم نیست بین امتحانا بریم مدرسه
دوست دارم زودتر کنکور بدم و کلاسای ازادی که دوست دارم اسم بنویسم...
عرفان...نجوم...برنامه نویسی...بسکتبال...رانندگی...زبان....
دوست دارم بشینم و کتابای خریده ی نخوندم و بخونم و کتابای خوندم و باز بخونم
دوست دارم کل خیابون ولی عصر و با دوستم سارا راه برم
(منظورم یه مسیر طولانی بود)
دوست دارم ریاضی درس بدم...معلمم گفت از ریاضی سال اول دبیرستان شروع کن.
ولی اعتماد به نفس کافی ندارم.
کاش می شد خانم نظر اهاری رو ببینم
چه شلم شولوایی شد!
تینا تیماج چی...۷دی۱۳۸۶