زمانی که صدایم می زدی،در جاده ی سمت چپ زندگی با سرعت رانندگی می کردم،روز بود...هیچ ترسی نداشتم.جداه زیبا بود،اما تمام نمی شد...
شب فرا رسید.هنوز ماه آن بالا بود و تو باز مرا صدا کردی،اما من گمان می کردم به کمکت احتیاجی نیست.
ستاره ها هم پدیدار شده بودند...
همه چیز خوب بود...
ناگهان زیبایی جاده برایم پوچ شد...ابرها جلوی مهتاب را گرفتند...جایی را نمی دیدم.
باد وزید،سرد بود،درخت سر سبز روز،به غول سیاهی مانند شده بود...کم کم ترسیدم.
آتش می خواستم،کودکی چوب کبریتی به من داد،اما آن را شکستم... .
از جاده بدم آمده بود،ولی غرورم نمی گذاشت تا تویی را که مدام با چشمانش همراهیم می کرد را صدا زنم...
پس همه چیز را رها کردم و به راه خودم ادامه دادم.
روز که شد در جاده ی دیگری بودم...خشک...سوزان...تنها!
دلم گرفته بود،گریستم.به حال خودم...به نادانی خودم گریستم.
قاصدکی آمد،گرفتمش،گفت:
هنوز راه بازگشت هست.
ـ کو؟ کجا؟ چطور؟
خود را از غم رها کن،روحت را ازاد کن...
ـ که چه شود؟
به من اطمینان کن! یاد مهتاب بیفت.
چشمانم را بستم،در دلم تو را خواندم!
چشم گشودم...
قاصدک مرا بالا برده بود،میان ابرها...
آنقدر بالا رفتیم،آنقدر تو را خواندم تا به تو رسیدم! جایی که تو بودی...ان بالا توی آسمان،تو بودی خدای من!
تینا تیماج چی...۴آذر ۱۳۸۶
ادامه مطلب
لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 18:19 توسط : تینا تیماج چی