در خواب بودم...ما در آغوش هم بودیم و حال تپیدن داشتیم.
سرت بر شانه هایم بود و صورتت غرق در اشک...نمی دانم صورت من از اشک های تو تر بود یا از دیدگان خویش.
تاسوعا و عاشورایم با یاد تو گذشت...
بارها برایت متن ها گفته ام و به گوش باد خواندم تا برساند به تو.
امروز که چشم در چشم هم دوخته بودیم و دست در دستان هم گذارده بودیم و از مرد خدا-حسین بن علی-می گفتیم،از عمق چشمانت تا خدا رفتم.
اگر قرار باشد روزی نمایش نامه ی مریم مقدس را بنویسم،شاید تنها کسی که در نظرم بگنجد تو باشی مریم من.
بی شک عطر گل های مریم را می دهی...
اممروز در میان بچه ها بودیم ولی تنها جسممان بود و دلهامان فراتر از این زمان و مکان سیر می کرد...
آه خدایا!
چگونه است که صدای زینب به گوشم میرسد
چگونه است که سم اسبهای شیطان بر بدن پاک دردانه ات می تازد؟
مگر می شود حسین فاطمه...؟
دست بر گردن خویش می کشم و صورتم از عرق شرم پر می شود...چرا امام من سر بر بدن ندارد و من...؟
یا فاطمه...پیراهن یوسفت را در دست گرفته ای...مهدی جان کی انتقام جدت حسین را خواهی گرفت؟
شاید نیودم در کرب و بلا...شاید اگر می بودم حر نمی شدم...پس حال که اینجایم...حال که آقایم اباصالح المهدی حضور دارد...می خواهم با یزید خویش به پیکار بروم و دلم را سرشاز از عطر یاران کسا کنم.
مریم جان،ممنونم که آدرس خدا را نشانم دادی
ممنونم که با من هم نوا شدی
ممنونم که می فهمی مرا...و خوشحالم که می فهمم تو را.
چقدر مشتاق صبح فردایم که دوباره هم را خواهیم دید و دوباره از سیاهی چشمانت به آبی آسمان خواهم رسید...
خدایا کمکم کن زهرا شوم.
تینا(زهرا) تیماج چی ۳۰ دی ۱۳۸۶
ادامه مطلب
لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 21:54 توسط : تینا تیماج چی
