تبليغاتX
نوشته های یک گل سرخ
نوشته های یک گل سرخ
توی این دور و زمونه"همدمی واسم نمونده"جز قلم و یه برگ کاغذ"دلی که همه چی رو رونده"
یکشنبه 1386/10/30
از آدرست ممنونم
 

در خواب بودم...ما در آغوش هم بودیم و حال تپیدن داشتیم.

سرت بر شانه هایم بود و صورتت غرق در اشک...نمی دانم صورت من از اشک های تو تر بود یا از دیدگان خویش.

تاسوعا و عاشورایم با یاد تو گذشت...

بارها برایت متن ها گفته ام و به گوش باد خواندم تا برساند به تو.

امروز که چشم در چشم هم دوخته بودیم و دست در دستان هم گذارده بودیم و از مرد خدا-حسین بن علی-می گفتیم،از عمق چشمانت تا خدا رفتم.

اگر قرار باشد روزی نمایش نامه ی مریم مقدس را بنویسم،شاید تنها کسی که در نظرم بگنجد تو باشی مریم من.

بی شک عطر گل های مریم را می دهی...

اممروز در میان بچه ها بودیم ولی تنها جسممان بود و دلهامان فراتر از این زمان و مکان سیر می کرد...

آه خدایا!

چگونه است که صدای زینب به گوشم میرسد

چگونه است که سم اسبهای شیطان بر بدن پاک دردانه ات می تازد؟

مگر می شود حسین فاطمه...؟

دست بر گردن خویش می کشم و صورتم از عرق شرم پر می شود...چرا امام من سر بر بدن ندارد و من...؟

یا فاطمه...پیراهن یوسفت را در دست گرفته ای...مهدی جان کی انتقام جدت حسین را خواهی گرفت؟

شاید نیودم در کرب و بلا...شاید اگر می بودم حر نمی شدم...پس حال که اینجایم...حال که آقایم اباصالح المهدی حضور دارد...می خواهم با یزید خویش به پیکار بروم و دلم را سرشاز از عطر یاران کسا کنم.

مریم جان،ممنونم که آدرس خدا را نشانم دادی

ممنونم که با من هم نوا شدی

ممنونم که می فهمی مرا...و خوشحالم که می فهمم تو را.

چقدر مشتاق صبح فردایم که دوباره هم را خواهیم دید و دوباره از سیاهی چشمانت به آبی آسمان خواهم رسید...

خدایا کمکم کن زهرا شوم.

 

تینا(زهرا) تیماج چی  ۳۰ دی ۱۳۸۶


ادامه مطلب

لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 21:54 توسط : تینا تیماج چی
دوشنبه 1386/10/24
مناظره ی من و خواهرم
 

خواهر کوچولوی من اسمش صباس و پنج سال بیشتر نداره...چند وقتی که سوالای اعتقادی می پرسه و من در حد توانم با کمک دوستم جواب سوالاش رو با صبر و حوصله پاسخ می دم.

چند روز پیش تلویزیون مداحی برای ایام محرم پخش می کرد...که تند تند می گفتند "حسین...حسین" و بیشتر سن شنیده میشد تا حسین!

صبا گفت: تینا! چرا هی می گن سن؟

گفتم: می گن حسین.

- چرا می گن حسین؟

- چون امام حسین شهید شدن و چون دوسشون دارن می گن.

- آدم بدا کشتن؟

- آره.

- چرا کشتن؟

- چون امام حسین آدم خوبی بودن...آدم بدا کشتن.

- یعنی خدا دوسش داشت؟

- آره خواهر گلم.

- پس چرا خدا کمکش نکرد؟چرا گذاشت بمیره؟

- چون خدا دوست داشت که امام حسین شهید بشن (طبق متن کتاب لهوف)

(رفت تو فکر) خوب اگه خدا دوست داشته که شهید شه،پس چرا آدما براش گریه می کنن؟؟؟؟

اینجا بود که من رفتم تو فکر و کم اوردم.

جدا چرا؟

چرا از محرم فقط پارچه های مشکیش مونده؟

چرا نمیایم فلسفه ی عاشورا رو بازگو کنیم؟

درسته...مردم بی وفایی کردن...بچه ها یتیم شدن...شهدا لب تشنه بودن...و...همه ی اینها دل آدم رو می سوزونه

اما...اما...امام حسین کربلا نرفتند که ما بخوایم سالی یک بار لباس مشکی بپوشیم و زنجیر بزنیم...امام حسین کربلا رفتند تا ما دینمون رو داشته باشیم؟

بهتر نیست به جای این تکرار ها دینمون رو تکرار کنیم؟بهتر نیست خودمون برای دینمون تبصره نذاریم و اون رو هرجور خواستم پیاده نکنیم؟؟؟

اگه مدام از ایثار حضرت ابولفضل صحبت می کنیم و تاسوعا گریه و ناله می کنیم،درست اینه که این صفت رو یه اپسیلون تو زندگی پیاده کنیم...غذاهای نذری رو می گیریم و سه تا سه تا میذاریم تو یخچال در حالی که خیلی ها یه دونه برنج هم ندارن بخورن!!!!

نمی دونم...اگه ادامه بدم حالا حالاها تمومی نداره...

"دردانه ی خدا پیش خدا رفت...خدایی شدنش مبارک!"

                                                                          (سعید نصیری)

 

دلاتون حسینی باشه.

 

تینا تیماج چی  ۲۴ دی ۱۳۸۶

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 14:35 توسط : تینا تیماج چی

کد آهنگ در وب نوا