گنجشکی بر روی شاخه ی درخت سرش را در میان پرهایش فرو برده بود و خوابیده بود.
روزها می گذشتند و او همچنان خواب بود...هرزگاهی از این شاخه به ان شاخه می پرید.نه جیک جیک می کرد و نه پرواز؛دوست داشت،اما نا امید بود...چون کوچک بود!
روزی همه ی گنجشک ها روی زمین نشسته بودند،برخی دانه می خوردند،برخی جیک جیک می کردند و برخی به آسمان می رفتند و بر می گشتند.
گنجشک کوچک سرش را رو به آسمان گرفته بود و در دلش می گفت: پرواز در آبی تو باید حس زیبایی داشته باشد.
اما نه!در دلش نگفته بود!!! بی آنکه خود بداند،داشت بلند بلند جیک جیک می کرد!
دستی مهربان آمد و گنجشک را بلند کرد؛سرش را بوسید و دم ِ گوشش گفت: بپر!
و گنجشک را به بالا پرتاب کرد.
گنجشک کوچک ترسیده بود...
صدا گفت:پرهایت را باید بگشایی.
پر گشود.
- تکانشان بده.
تکانشان داد...
تکانشان داد...
تکانشان داد...
و رفت و رفت و رفت...
و دستی مهربان او را آن بالا در آغوش گرفت!
زهرا (تینا) تیماج چی ۶ فروردین ۱۳۸۷
ادامه مطلب
لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 13:7 توسط : تینا تیماج چی
