تبليغاتX
نوشته های یک گل سرخ
نوشته های یک گل سرخ
توی این دور و زمونه"همدمی واسم نمونده"جز قلم و یه برگ کاغذ"دلی که همه چی رو رونده"
جمعه 1387/01/30
عاشقانه هایی برای...
 

برای نیندیشیدن به تو...

      ادنا سنت وینست میلی میگه:

                     عزم جزم کرده ام/زبانی منسوخ را بیاموزم/بی هیچ کاربردی در مقاصد بازرگانی

                     ...

                     باید منحرف کنم مسیر این رود:فکرم را/این جریان مهار ناپذیر را/با حفر کردن و فرورفتن

نمی دانم...شاید تو مرا از یاد نبرده باشی و مثل من گمان کنی من تو را از یاد برده ام،پس از زبان دیوید ایگناتو این گونه به تو می گویم:

                بعد مرگم/ستاره ای را نشان کن/به نام من/تا بدانی هرگز ترکت نگفته ام/و از یادت نبرده ام

 هنوز نفهمیدم این حال و روزی که واسم پیش اومده تقصیر کیه...این سر دردا...این دلشوره ها...حتی اگر هم تقصیر تو باشه،دوست کوچک من باز هم :

        وقتی تو می روی/باد خود را در محاصره ی برف و بوران می یابد

        نقاشان تمام روز کار می کنند اما غروب/نقش ها زایل می شوند...

        تا دیوار های سیاه را به نمایش بگذارند/عقربه های ساعت به عقب بر می گردند

        تا سر آن ساعتی زنگ بزنند که جایی در سالیان ندارند.

        ...و شب را من،مدفون در بستر خاکستر/یک نفس به صبح می رسانم

        این زمانی است که ریش مردگان می روید

        این جای شعر حرف دلمو مروین می زنه:

        به یاد می آوردم که در حال سقوطم

        به یاد می اورم که خود دلیل سقوطم

نمی دونم...چون دیدم شاید زبون من نتونه حرفای ساکن دلمو بزنه دست به دامن مری ایوانز شدم...شاید تو زبون اونو بهتر بفهمی:

       کجا رفته ای تو/با گام های قاطع ات/با تبسم زهر آگینت؟

   رفتی و به گمان خویش هر دویمان را از قفس سخت عشق رها ساخته ای؟

       وقتی بازستاندی از من لبخندت را

       و رفتی/آیا می دانستی که با تو/خورشید رفت و چیزی نماند/جز کورسوی ستاره های پراکنده؟

آیا می دانستی که با تو،جان من هم رفت...و هرچه درد در دنیای خاکی بود،به درونم روانه گشت؟

        کجا رفته ای تو/با گام های قاطع ات/با تبسم زهر آگینت؟

سارا...در عین دوست داشتن... م ت ن ف ر کردی مرا از محبت.

رفتی در حالی که قلبم را در دستان کوچکت میفشردی...و به صدای گریستنم...به صدای شکستنم ...آه..نمی دانم،شاید می خندیدی!

 

تینا...۳۰/۱/۱۳۸۷


ادامه مطلب

لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 15:46 توسط : تینا تیماج چی
جمعه 1387/01/23
زمزمه ی برگ های سبز

درخت سبز پا بر جا در کنار ِ جوی ِ آب،ایستاده است و مرا می نگرد

من می گذرم از خیال کوچه ها

و حسرت بر دل از سبزی برگ درختان ِ زمان؛

که چرا دل من آنقدر سبزی و طراوت ندارد تا آن هنگام که اشک بر گونه هایت جاری می شوند،به لبخندی بدلشان کنم؟

و من می روم همچنان و بر سر راه خویش استوارم...

و هنوز نیست کسی که یارای هم پا بودن مرا کند.

آری...

هر که باشد می رود...باز می گردد

کسی همچون من یارای بی تابی ندارد...

همگان ترس از تنهایی دارند...

ترس از آغوش سرد تنهایی.

و نمی دانند که بیش از همه چیز باید با آن خو گیرند که نیست در آغوش خاک کسی،تا دستان سردشان را به گرمی بیفشرد.

آری من خو به تنهایی خویش گرفته ام ... خو به تنهایی خویش و خالق خویش...که تنها او می ماند...

دنیایم ...دنیای کوچک دونفری من و اوست...و نیا...

و تو نیا هیچ گاه که تاب نتوانی آورد در کنار من...

من همچنان می روم و تو در میان راه...راهی که نه نای رفتن داری و نه فرصت بازگشت...به نفس خواهی افتاد.

اما من همچنان بر راه خویش تکیه خواهم زد...و قاصدکی خواهم شد در زیر این آسمان آبی بی ابر که هنوز غبارهایش در نور خورشیدش می رقصند.

با نفس های پاک کودکی چرخ خواهم زد.

.

.

.

تیا تیماج چی ۲۳/۱/۱۳۸۷


ادامه مطلب

لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 12:30 توسط : تینا تیماج چی

کد آهنگ در وب نوا