تبليغاتX
نوشته های یک گل سرخ
سرم گیج می رود...چیزی شبیه هذیان...شبیه کابوس.

از حکمت خدا سر در نمی آورم.

سر چند راهی مانده ام و تابلوی راهنمایی نیست تا بدانم کدام سمت راه من است!

صدای اذان می آید...

لب هایم خشک از تشنگی...به مانند روحم...اما سر سفره نمی نشینم.

کسی در آن اتاق نماز می خواند...با دیدنش به مدعی بودنم پی می برم...

کودکی شیطانی می کند...کودک؟!

از خودم لجم میگیرد اما هیچ تنبیهی برایم کارگر نمی افتد.

از آدم ها خسته ام...از آدم هایی که مثل کتاب چندین صفحه دارند و رمانی بی پایانند...گویی آگاتا کریستی نگارششان کرده است.

از صدای ویبره ی گوشی ام هم خسته ام.

از تنهایی دلگیرم و از آدم هایی که دورند...آنهایی که یک بار هم ویبره ی گوشی را به صدا در نمی آورند...اما از صدای ویبره اش خسته ام...از آدم هایی که مدام به صدا درش می آورند.

کسی که سال ها می شناسمش و روز به روز بیشتر می شناسمش...مثل شعر های حمید مصدق خوانا است...مثل آفتاب نور امید می تاباند و قاصدک ها را می فهمد...کسی که توحید خداوندی را معنا می کند.

نمی دانم فیلم یک تکه نان را دیده ای یا نه...سکوت می کنم...همچون سکوت سربازی از هشتپی...سکوتی که حرفها را بشود از چشم ها معنا کرد.

حرف هایم هذیانی بیش نیست...زندگی هم همینطور...از این بی داد می کنم فریاد!!!!

قاصدک!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/14ساعت 13:6 توسط تینا تیماج چی |