از آدم و حوا که بگذریم همه داستان هابیل و قابیل رو می دونند.داستان برادر کشی.
تو! آره تویی که ممکنه مثل من باشی و به آدما بیش از اونی که باید اعتماد کنی و بیش از اونی که باید واسشون وقت بذاری یه چیزی می گم یادت نره ،اولین نا مردی رو یه برادر به برادر خودش نشون داد.اونا که همخون بودن دیگه چه برسه...
گذشت اون زمانی که می گفت کاش ادامه داشت این همه محبت...
اون زمانی که ...
...
...
...
این سه نقطه ها یعنی گله از آدمایی که اسم اونا رو دوست گذاشتم.یعنی پر حرف...اما حرفایی که بهتره سکوتشون کرد تا خاطره های خوب گذشته رو خراب نکنه.
آخ! خدا جونم شرمندم...مثل همیشه! یادم رفت تنها کسی که میشه روش حساب کرد خودتی!
پس باهات عهد می بندم که یادم نره این آدم ها فقط بنده های تو هستن نه بیشتر!
نه یه همزبون...نه یه همدل...بلکه خودخواه...و من سعی می کنم از این به بعد خداخواه باشم.
پ.ن:انتخاب اسم جیرجیرک به یکی از همون سه نقطه ها بر میگرده!
۲۵/۶/۸۷
باد بادبادک ها را به حرکت وا می دارند و بادبادک ها در آسمان به رقص در می ایند و می خندند به من؛ به سرگذشت من!
خنده ای نه از سر شوق...از سر هوس.
فراموش کرده ام دنیای بادها را،دنیایی که پر از زیبایی بود و نوای دلکش پرندگان .
من عطر عشق را از یاد برده ام ؛ من به دستان مهربان مهر که به سمتم دراز شده بود خیانت کردم و سر برداشتم به سمت ناکامی...به سمت رویاهایی پر از باران.
من ابر را می خواهم ، من طوفان را می خواهم، شاید یک سیل که دنیایم را تغییر دهد.
من دریا را نیاز دارم ، من ... من... من...
وای که بر من چه گذشت و چه خواهد گذشت ؛ فقط از خاطر نمی برم که در این بازی نه برنده شدم نه بازنده ... .
نوشته ی دوست خوبم : مریم رحیمی