باد می آید
و دست بر زخم های نقش بسته
بر این صورت زخمی می کشد.
نوازش می کند و در گوشم آوازی می خواند...
سبدی از قاصدکان می چینم
و به دستانش می دهم تا برساند به آنجایی که باید.
بیا که اکنون وقت باریدن باران است.
باد خودش در گوشم خواند که باران می آید
که می بارد بر این دشت.
بیا.بیا نترس.من چتری دارم
.من چتری دارم که هردویمان می توانیم
در باران باشیم و اشک الود نشویم.
عطر دلنواز گندم می آید.زودتر از آمدن تو.
وشاپرک سبک بال تر از تو بر دستانم می نشیند.
نیمکت خالیست اما زمانی برای انتظار نمانده است.
چونان که در آسمان آبی ابری نمانده است.
کبوتر سفید در سفیدی دفتر نقاشی ام گم میشود
ولی بی آنکه نقشی از دلم بکشم تنها با خواندن نامت
نقاشی سپیدم تر می شود.
تینا تیماج چی