"... از ترس قهر خدا یه لحظه تصور کردم اگه خدا نباشه چی میشه و از ترس نبود خدا رفتم تو کما"

چشمام رو میبندم.سرم رو روی بالش می ذارم.
لرزه ای به بدنم می افته و از خواب می پرم.و دوباره می خوابم.
کودکی شده ام.در میان کودکان دیگر در حال دویدنم و خوشحال...اما ناگهان میبینم در محوطه ای پر از میله های آهنین هستم.
از خواب می پرم.
تا نزدیکی های ساعت پنج بی تابم و بر افکار پریشانم چنگ میزنم.
خسته و درمانده بلند میشوم و نمازم را می خوانم...
دردم التیام میابد...اینبار آرام مثل یک رویا می خوابم.
تینا تیماج چی ۳/۸/۷۸
پ.ن:دیالوگی از فیلم خانه ای روی آب-بهمن فرمان ارا