تبليغاتX
نوشته های یک گل سرخ

"... از ترس قهر خدا یه لحظه تصور کردم اگه خدا نباشه چی میشه و از ترس نبود خدا رفتم تو کما"

چشمام رو میبندم.سرم رو روی بالش می ذارم.

لرزه ای به بدنم می افته و از خواب می پرم.و دوباره می خوابم.

کودکی شده ام.در میان کودکان دیگر در حال دویدنم و خوشحال...اما ناگهان میبینم در محوطه ای پر از میله های آهنین هستم.

از خواب می پرم.

تا نزدیکی های ساعت پنج بی تابم و بر افکار پریشانم چنگ میزنم.

خسته و درمانده بلند میشوم و نمازم را می خوانم...

دردم التیام میابد...اینبار آرام مثل یک رویا می خوابم.

 

تینا تیماج چی ۳/۸/۷۸


پ.ن:دیالوگی از فیلم خانه ای روی آب-بهمن فرمان ارا

+ نوشته شده در جمعه 1387/08/03ساعت 15:48 توسط تینا تیماج چی |