اما دهانم بی صدا ترانه می خواند.
صدایم می زند آرام
اما دلم می تپد یکدم.
صدایم می زند آرام هر دم
اما گوش هایم نمی شنوند ترانه را. نمی بینند لطف و مهربانی را.
* بر سر سجاده می نشینم .سر بر مهر می نهم تا شاید در انبوه اشک هایم شنوا شوم .
* کناره پنجره می روم .سر بر شیشه می گذارم و سرمایش تبم را آرام می کند.حیاط کوچک پاییز هم تر از اشک باران شده است.
پرنده ای آن طرف درخت انجیر بی بار و برگ نشسته است ... سردم است... سردش است... آری هوا بس نا جوانمردانه سرد است.
* چشم قضاوت تو وقتی مرا ببیند چه خواهند گفت؟ و من وقتی تو را ببینم کدامین لرزه بر جانم خواهد افتاد؟!