دل ها تاریک
چشم ها بسته
ابرها حال باریدن
...
و من...
و دل من...
حال تپیدن.
***
و چه کس می داند مستی چیست؟
مست ساقی بودن نه شراب...
و چه کس می فهمد حس شیرین مغروق شدن را؟
غرق سر مستی نه ساقی و جام و باده.
و چه کس حس کرده است درد را؟
درد که دانی از سوی معشوق است برای اثبات عشق.
و چه کس چشیده است طعم انتظار را؟
انتظار انتظار انتظار... طعم گسی دارد... هم شیرین و هم تلخ.
و چه کس آرزو خواهد داشت مرگ را؟
مرگ...پلکانی برای رسیدن...برای وصال.و مرگ طعم درد و انتظار و مستی را دارد.
راستی من چگونه خواهم مُرد؟
یادت باشد اگر خواستی اشک بریزی شاخه گلی را بدرقه ی راهم کنی.

تینا تیماج چی ۳/دی/۱۳۸۷