مردی که به حق مرد حق بود،جلوی من ایستاد؛
چشمانش به رنگ شب و وسعتش به اسمان بود
و
خشم بنهفته در آن غران تر از رعد های امشب باران...
و گفت به من آنچه را که باید. و من بر خویش لرزیدم و بر خویش لزیدم...!
اکنون باران می بارد،می بارد و می بارد
و گویا سعی دارد بشوید گناهان مرا، اما...
باز تمامی ندارد؛
آسمان هم غرید از بس سیاهی های گناهان من پاک نمی شود!
آفتاب بود که باران کار خویش آغاز کرد
و اکنون آفتاب نیست که کارش ادامه دارد...
بعید می دانم این سیاهی ها از دستان جان من پاک شوند...

تینا تیماج چی
نوشته شده در یکی از شب های بارانی اردیبهشت ماه ۱۳۸۸