ندارد دل ما درمان دریغا بماندم بی سر و سامان دریغا
درین حیرت فلک ها نیز دیریست که مگیرند سرگردان دریغا
رهی بس دور میبینم در این راه نه سر پیدا و نه پایان دریغا


باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
این چه شمع است که عالم همه پروانه ی اوست
عرفی شیرازی