تبليغاتX
نوشته های یک گل سرخ
وقتی ساعتم زنگ میزنه

دینگ و دینگ و دینگ

بیدار میشم و غر میزنم

وای و وای و وای

وقتی که حاضر میشم با تاخیر/می دوم

هی و هی و هی

می رسم به خط حمله به عابر پیاده با صدای

بوق و بوق و بوق

سوار تاکسی میشم با راننده ی عصبانی که میگه

پول خرد و خرد و خرد

مترو میاد و من میشم

له و له و له

تو دانشگاه از پله ها بالا می رم

هی و هی و هی

تا وقتی که نفس اینجوری میشه

هن و هن و هن

صندلی ها می گن

قیژ و قیژ و قیژ

بچه ها می خندن حتی به یه مگس

کر و کر و کر

ناهارا یه جورین

پیف و پیف و پیف

...

این میون ریاضی رو حل میکنم

تند و تند و تند

رشتم آماره...هیشکی نمی دونه که چجوره

خوب و خوب و خوب!

       

از هذیانات تینا تیماج چی

آذر ۸۸

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/12ساعت 23:25 توسط تینا تیماج چی |

هرقدر که درخت سیب بیشتر رشد می کند

شاخه بیشتر می پراکند در دل آسمان

و بیشتر تردید می کند

تردید می کند در آبی بودن آسمان ‘ تنه ی درخت‘ریشه ی درخت و ..

و سیب ها! تنها سیب های سرخ روی شاخه ها می بینند آبی آسمان را

شاید مثل من

که هرچه بیشتر می گذرد افکارم تردید می کنند

و دلم که سرخ است دلداری ام می دهد به ... .

 

تینا تیماج چی ۱۵/۷/۸۸

+ نوشته شده در جمعه 1388/08/29ساعت 22:53 توسط تینا تیماج چی |

نه! دیگر قاصدک نیستم.

قاصدک با نفس تند نسیم می لرزد

          و من با تو/‌ با دست تند طوفان هم نخواهم لرزید.

 

نه! دیگر تخلص به قاصدک نمی شوم

    چرا که من در نگاه تو جا می شوم

به دنبال نام جدیدی می گردم

     که قبل از خودم/ نام/ نام تو باشد

من می شوم گل/خار/ساقه/برگ/ ریشه/دانه و... هر چه که تو بخواهی

چرا که من قبل از خودم تو می شوم

 

بیا و دست بگذار بر شانه ام

ای هستی و کاشانه ام

این نقش این کلام با یاد توست

این نفس هایم از بهانه ی توست

 

تینا تیماج چی ۹ آبان ۱۳۸۸

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/09ساعت 23:33 توسط تینا تیماج چی |

می رسم دیر

می شنوم نیش

بر میدارد خیز

می زند تیر

می گریم ریز ریز

بی آنکه ببیند کسی.شاید زیر میز

می کند قهر قهر قهر

می شوم از هرآنچه که هست سیر سیر سیر

اما باز هم نمیمیرد غرور این شیر

پس می خورم روی زمین لیز لیز لیز

                    

تینا تیماج چی ۲۳/۷/۸۸  ۲:۲۶ بامداد

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 13:1 توسط تینا تیماج چی |

چه آرام می آرامد گرما در زمین تابستان

چه خوانا می خواند گنجشک در حیاط تابستان

   و تو چه زیبا می زی ای در دل من،تا گرم (تابستانی) شود فصل پاییز دلم.

                                                                                          تقدیم به سحر.م

تينا تيماج چي

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/06/06ساعت 0:34 توسط تینا تیماج چی |

در زمین که هستی حسرت آسمان داری؛

آنقدر بالا را می نگری که سنگ های زیر پایت را نمی بینی و آنوقت،

 تالاپ!

با مخ از حسرتِ عرش، به فرش می خوری.

 

تينا تيماج چي ۱۴/۵/۸۸

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/14ساعت 15:7 توسط تینا تیماج چی |

شوکه می شوم

پس می گریم...

افاقه نمی کند.

           هنوز شوکه هستم ...

اینبار می خندم...

ریز ریز...

آرام...

در دلم...

بلند....

    و باز هم نه!!!

شوکه هستم ... شک می کنم...

                                     سک سکه ام می گیرد...

                                                 

تینا تیماج چی ۳/۵/۱۳۸۸

+ نوشته شده در شنبه 1388/05/03ساعت 19:38 توسط تینا تیماج چی |

"اگر آن ماه نمونه/رخ خود را بنمونه/همه بت های جهان رو/سرجاشون مینشونه* "

ماه امشب خانه نشین خواهد شد

دل کعبه گشوده خواهد شد

ماه تابان لاهوت نمایان خواهد شد

***

زبان فرشتگان آواز خواهد شد

آتش دل شعله ور خواهد شد

ماه تابان لاهوت نمایان خواهد شد

***

گواه صادق ِ جان،علی خواهد شد

علی ولی الله حجت خواهد شد

ماه تابان لاهوت نمایان خواهد شد

***

یک از آنکه پدرم آدم به جانش بخشوده گشت

آری امروز قدومش بر چشم زمین منتی گران خواهد شد

ماه تابان لاهوت نمایاد خواهد شد

 

:: میلاد حضرت علی-علیه السلام- یک از اهل کسا،بر جانان پر یاد باد::

تینا تیماج چی ۱۵/تیر/۸۸


*دو بیتی از مرحوم مرتضی جزایری

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/15ساعت 13:24 توسط تینا تیماج چی |

ساعت ۹:۵۶ دقیقه و فردا سرنوشت من رقم می خوره.

باید تکیه گاهی داشت.باید امیدی داشت...

تکیه گاهی ناگسستنی و محکم که او بی شک دوست من و توست-خدا !

امیدی که می دانم هرچه برایم بخواهد بهترین است و می دانم بیش از همه مرا دوست دارد.

خدایا!

آرامشی عجیب دارم...

و آسایشی عجیب تر...

خدای من!

مسخر گردانیدی برای ادمیان همه چیز را...برای اشرف مخلوقاتت...

به گفته ی خودت : تو را برای خودم آفریدم و جهان را برای تو!

اگر جهان برای من هم هست...من طلبم را درخواست دارم و اگر من برای توام تو خود بهتر می دانی چه چیز برای من بهتر است.با این حال از تلاش من باخبری...

معبود من...

نمی خواهم بیش از این لب به خواهش های دنیوی ام بازکنم...

همین که تو مرا در دیدگانت داری مرا بس...

توفیق ده تا تو را هیچ گاه از یاد مبرم که آنگاه از خاسرینم!

آمین یا رب العالمین

 

تینا(زهرا) تیماج چی  ۳/تیر/۸۷

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/03ساعت 22:5 توسط تینا تیماج چی |

در راه بودم،شاید در خواب؛

مردی که به حق مرد حق بود،جلوی من ایستاد؛

چشمانش به رنگ شب و وسعتش به اسمان بود

                                                              و

                                                              خشم بنهفته در آن غران تر از رعد های امشب باران...

و گفت به من آنچه را که باید. و من بر خویش لرزیدم و بر خویش لزیدم...!

اکنون باران می بارد،می بارد و می بارد

و گویا سعی دارد بشوید گناهان مرا، اما...

باز تمامی ندارد؛

آسمان هم غرید از بس سیاهی های گناهان من پاک نمی شود!

آفتاب بود که باران کار خویش آغاز کرد

   و اکنون آفتاب نیست که کارش ادامه دارد...

بعید می دانم این سیاهی ها از دستان جان من پاک شوند...

                                                                                        تینا تیماج چی

                                                    نوشته شده در یکی از شب های بارانی اردیبهشت ماه ۱۳۸۸

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/16ساعت 0:30 توسط تینا تیماج چی |

روز ها در گذر و خاطره ها در یادند

سیصد و شصت پنج خورشید در کارند

تا رسد روزی از نو که دانیم بهار نامش باد

وین ولوله و ساز و سرود آغاز راهش باد

از بهار تا به بهار

از کنون تا به ابد

در دل و بر لب خوانم

شادی و پیروزی و شادکامی

بر شما باد

نوروز 1388 مبارک

تینا تیماج چی

+ نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت 12:20 توسط تینا تیماج چی |

در بالای سرت چه خبر است،می دانی؟

خوب گوش کن...

میشنوی؟

صدای خنده ها و پچ پچ های منوچهر ها و عمران صلاحی می آید.

از دل آسمان ها...از شلمرود آسمان صدا می آید.

منوچهرها و عمران می خوانند یک صدا:

دنیا نگو بلا بگو / کوتاه و فنا بگو

درد زیاد داد بلند مردم بی وفا...واه واه واه

 

دیگر چگونه دردهامان با مرهم خنده التیام یابد بدون: منوچهر نوذری عمران صلاحی و منوچهر احترامی؟

....

تینا تیماج چی بهمن ۱۳۸۷

+ نوشته شده در جمعه 1387/11/25ساعت 16:42 توسط تینا تیماج چی |

"در زمین سیر و سفر کنید تا ببینید چه بر قوم ها گذشته است"

این یعنی قصه ی تاریخ،همواره تكرار مي شود...

گاه فرعون مي آيد و در نمايشنامه ي خير و شر خدا نقش شر را بازي مي كند و گاه يزيد و ...

گاه عيسي مي آيد و نقش خير را بازي مي كند و گاه محمد-ص-  و علي-ع- و ...

دقيق نمي دانم  چند سال پيش بود كه امام حسين-ع- به پيكار با يزيد رفت و زمین کربلا گشت و زمان عاشورا تا به خود بیاییم؛اما می دانم اکنون من به پیکار با نفس خویش می روم؛برايم دعا كنيد...

آه خدایا در نبرد آخر زمان هم باز نفس زکیه ای کشته می شود تا به خود بیاییم...

تینا تیماج چی ۱۵/دی/۱۳۸۷

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/15ساعت 18:49 توسط تینا تیماج چی |

آسمان خاموش

دل ها تاریک

چشم ها بسته

ابرها حال باریدن

...

و من...

و دل من...

           حال تپیدن.

***

و چه کس می داند مستی چیست؟

مست ساقی بودن نه شراب...

و چه کس می فهمد حس شیرین مغروق شدن را؟

غرق سر مستی نه ساقی و جام و باده.

و چه کس حس کرده است درد را؟

درد که دانی از سوی معشوق است برای اثبات عشق.

و چه کس چشیده است طعم انتظار را؟

انتظار انتظار انتظار... طعم گسی دارد... هم شیرین و هم تلخ.

و چه کس آرزو خواهد داشت مرگ را؟

مرگ...پلکانی برای رسیدن...برای وصال.و مرگ طعم درد و انتظار و مستی را دارد.

راستی من چگونه  خواهم مُرد؟

یادت باشد اگر خواستی اشک بریزی شاخه گلی را بدرقه ی راهم کنی.

تینا تیماج چی ۳/دی/۱۳۸۷

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/10/03ساعت 12:44 توسط تینا تیماج چی |

خستم خستم خسته خیلی خسته

رنگ و روی پریده...چشم های تقریبا گود رفته...قلب درد...

خستم خستم خسته خیلی خسته

هر یک ساعت یه بار از خواب پریدن...دست های سرد...لب های خشکیده

خستم خستم خسته خیلی خسته

کارهای فوق برنامه باعث شد مامان سرزنشم کنه

خستم خستم خسته خیلی خسته

بابا مدام ازم گله می کنه که چرا خودم رو تو اتاق حبس می کنم که چرا باهاشون بیرون نمیرم.

خستم خستم خستخ خیلی خسته

گاهی که با خواهرم دعوا می کنم بعدش بغض می کنم تا گریه کنم اما اشکم حتی تا روی گونه هام نمیرسه.

خستم خستم خسته خیلی خسته

چند تا از دوستام هستند که وقتی مشکلی براشون پیش میاد باهام تماس می گیرند تا آرومشون کنم.

میگن تینا کاش همیشه پیشمون بودی.

اما پس چرا من آروم نیستم؟

خستم خستم خسته خیلی خسته

حرفام توی گلوم گیر کردن.آخه وقتی حرف می زنم هرکی هرجوری دوست داره برداشت می کنه.به بعضی ها هم نمیشه حرفی زد...

خستم خستم خسته خیلی خسته

از آدم هایی که فرض می کنند خرم بدم می آید اما چون خر هستم به روی خودم نمی آورم تا مبادا دلشان بشکند.

خستم خستم خسته خیلی خسته

از بوی دروغ بدم می آید و تو ...

خستم خستم خسته خیلی خسته

خدایا خیلی ها امسال اومدن دور کعبه ی تو گشتن و گشتن ولی من نه.

دوست دارم دلم کعبه ی تو بشه و دورت بگردم و بگردم تا ... .

خدایا با یاد تو شادم شادم شادم خیلی شادم.

تینا تیماج چی

+ نوشته شده در شنبه 1387/09/23ساعت 15:35 توسط تینا تیماج چی |

 *    صدایم می زند

اما دهانم بی صدا ترانه می خواند.

 

صدایم می زند  آرام

 اما دلم می تپد یکدم.

 

صدایم می زند آرام هر دم

اما گوش هایم نمی شنوند ترانه را. نمی بینند لطف و مهربانی را.

 

  *     بر سر سجاده می نشینم .سر بر مهر می نهم تا شاید در انبوه اشک هایم شنوا شوم .

 

 *     کناره پنجره می روم .سر بر شیشه می گذارم و سرمایش تبم را آرام می کند.حیاط کوچک پاییز هم تر از اشک باران شده است.

پرنده ای آن طرف درخت انجیر بی بار و برگ نشسته است ... سردم است... سردش است... آری هوا بس نا جوانمردانه سرد است.

 

  *    چشم قضاوت تو وقتی مرا ببیند چه خواهند گفت؟ و من وقتی تو را ببینم کدامین لرزه بر جانم خواهد افتاد؟!

 

  

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/09/11ساعت 12:54 توسط تینا تیماج چی |

دیدی گفتم می ترسم .اونوقت تو هی بگو نترس من پیشتم.

هیچ وقت فکر نکردی که ممکنه ترسم از خود تو باشه ؟

هی مسخرم کردی !!! آخه ترسیدن که بد نیستش.تازه ... به سن و سال ربطی نداره.خوب هرکی از یه چیزی می ترسه. همه خانم ها از سوسک می ترسن اما من نمی ترسم یا همه از بلندی می ترسن ولی من عاشق بلندی ام !!!! ولی خوب به جاش من از یه چیزایی می ترسم که بقیه نمی ترسن.

دستم و میگیری که آرومم کنی ولی من می ترسم.دستای تو شبیه آقا گرگ نیست ولی خوب می ترسم دیگه.

دم گوشم برام لالایی می خونی تا خوابم ببره اما صدای لالایی تو مو به تنم سیخ می کنه.صدات قشنگه ها ولی من می ترسم.

هرکی تو رو می بینه ازت تعریف می کنه.ولی من تو دلم همش ازت شکایت می کنم.

سرم رو روی شونه هات می ذاری تا احساس امنیت کنم.اما همش می ترسم شونه هات یکدفعه خورد بشن و بریزن و من ... .

مثل یه بلندگو می مونی که همش حرف می زنی اما عمل نمی کنی...خوب من هم باید بترسم دیگه از کجا بدونم حرفایی که می زنی راستن؟ من که دروغ یاب ندارم.

اومدی ترسم و کم کنی اما من از خود تو می ترسم !!!

پ.ن: ۱-نوشتم مخاطب نداشت.   ۲-عکس تزیینی است.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/26ساعت 15:36 توسط تینا تیماج چی |

*"مسیح را مسیحیان بر صلیب نکردند،چگونه است که مسلمانان امام خویش می کشند؟"

                                                            

می دانم که نمی خوانی اما گویی می دانی.می نویسم.می نویسم  این درد افتاده به جانم را...

این فریاد خفته در سکوتم را...

مسلمانم و امامم علی-علیه سلام- و فرزنداندش و خدایم الله... اما گاهی...از گاهی هم بیشتر یادم می رود من بنده ام و او فرمانروا.یادم می رود اندک زمانی در دنیا میهمانم و بار سفر باید بر دوش کشم.آری یادم می رود آنی که مدام برایم لالایی می خواند ابلیس است نه رفیق !

و چقدر فراموشکارم... .کار از خوردن روزی هفت مویز گذشته است !

از سرم-قلبم-حنجره ام تا روحم همگان به خواب نیاز دارند خوابی عمیق خوابی بس طولانی.آه که چه کیفی دارد پرواز روح ! چه لذتی می برند آنان که روحشان را صیقل می دهند!

و می دانم مکافاتم می کنی از آن رو که دوستم داری اما من ترس از مکافات دارم....ترس از تحمل نکردنش و جا زدنش و افزوده شدن بی معرفتی دیگر به تمام بی معرفتی هایم !

و همان بهتر که گوشه ای بنشینم و لب باز نکنم که رو سفید خواهم کرد هرچه انسانیت است را !!!!

اما نمی شود حقیقت را در زیر نور آفتاب جستجو کرد چرا که ستاره ها در شب بس آشکارترند و زیباتر
! البته اگر حقیقت خود خورشید نباشد!

             

 نکته:از تکه های دلت تسبیح بساز و نامش را زمزمه کن ...


*دیالوگی از فیلم روز واقعه

+ نوشته شده در شنبه 1387/08/18ساعت 2:42 توسط تینا تیماج چی |

"... از ترس قهر خدا یه لحظه تصور کردم اگه خدا نباشه چی میشه و از ترس نبود خدا رفتم تو کما"

چشمام رو میبندم.سرم رو روی بالش می ذارم.

لرزه ای به بدنم می افته و از خواب می پرم.و دوباره می خوابم.

کودکی شده ام.در میان کودکان دیگر در حال دویدنم و خوشحال...اما ناگهان میبینم در محوطه ای پر از میله های آهنین هستم.

از خواب می پرم.

تا نزدیکی های ساعت پنج بی تابم و بر افکار پریشانم چنگ میزنم.

خسته و درمانده بلند میشوم و نمازم را می خوانم...

دردم التیام میابد...اینبار آرام مثل یک رویا می خوابم.

 

تینا تیماج چی ۳/۸/۷۸


پ.ن:دیالوگی از فیلم خانه ای روی آب-بهمن فرمان ارا

+ نوشته شده در جمعه 1387/08/03ساعت 15:48 توسط تینا تیماج چی |

باد می آید

 و دست بر زخم های نقش بسته

بر این صورت زخمی می کشد.

نوازش می کند و در گوشم آوازی می خواند...

سبدی از قاصدکان می چینم

 و به دستانش می دهم تا برساند به آنجایی که باید.

 

 

 

بیا که اکنون وقت باریدن باران است.

باد خودش در گوشم خواند که باران می آید

 که می بارد بر این دشت.

بیا.بیا نترس.من چتری دارم

.من چتری دارم که هردویمان می توانیم

در باران باشیم و اشک الود نشویم.

 

 

 

عطر دلنواز گندم می آید.زودتر از آمدن تو.

وشاپرک سبک بال تر از تو بر دستانم می نشیند.

 

 

نیمکت خالیست اما زمانی برای انتظار نمانده است.

چونان که در آسمان آبی ابری نمانده است.

 

 

کبوتر سفید در سفیدی دفتر نقاشی ام گم  میشود

ولی بی آنکه نقشی از دلم بکشم تنها با خواندن نامت

نقاشی سپیدم تر می شود.

 

 

تینا تیماج چی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/24ساعت 18:22 توسط تینا تیماج چی |

از گفتن تا نگفتن یک لمحه

از سوختن تا نسوختن یک شعله

و از من تا تو یک دنیا فاصله است...

 

::کاش چشمی بر هم بزنیم و به یک شعله فاصله ی این دنیا را کوتاه کنیم::

 

از پرواز تا سقوط یک حادثه

از دریا تا ساحل یک قدم

و از تو تا من یک اقیانوس فاصله است...

 

::کاش به یک حادثه از ساحل خویش بر دریای هم سقوط کنیم::

 

از عرش تا فرش یک سیب

از ایمان تا کفر یک گندم

و از من و تو تا خدا آسمانی فاصله است...

 

::کاش به هم به اندازه ی یک گندم ایمان بیاوریم و با عطر سیب مست خدایمان شویم تا این آسمان، دلمان باشد! ::

 

تینا تیماج چی

+ نوشته شده در جمعه 1387/07/12ساعت 22:2 توسط تینا تیماج چی |

سرگرم کارهاتی اونقدر که گذر زمان رو متوجه نمیشی.یادت میره باید با یکی حرف می زدی.طرف هم خیلی مهم بوده.اما چرا زورت میاد باهاش حرف بزنی نمی دونم؟! خلاصه اینجوری میشه که نمازت قضا می شه! بعد عذاب وجدان میگی :

الهی العفو...

اعصابت رو بدجوری خورد کرده.دلت می خواد اگه دیدیش محک بزنی تو صورتش.دلت می خواد همون کاری رو کنی که اون باهات کرده.نامردیش رو جبران کنی.دلت خیلی ازش پره و وقتی یه گوش پیدا میکنی میشینی هرچی دوست داری در موردش میگی.وقتی خالی شدی تازه یادت می افته.ای وای!غیبت کردم و نظر یکی رو نسبت بهش عوض کردم.نکنه قاطی غیبتام تهمتم زده باشم؟! اینه که میگی:

الهی العفو...

داری راه میری.نمیشه که سرت و همش پایین بگیری.لازمه جلوت رو هم نگاه کنی.یکدفعه یه پری جلوت سبز میشه.نگاهتو میگیری.اما دلت نمیاد نگاش نکنی.دوباره سرت رو میاری بالا.وقتی از کنارت رد می شه حیفت میاد بهش چیزی نگی.یک ساعت بعدش یاد خانوادت می افتی.پیش خودت میگی نکنه یکی مزاحمشون بشه...ته دلت می لرزه...اینه که میگی:

الهی العفو...

میاد پیشتو می خواد ازت پول غرض کنه.تو دلت میگی حیف این بی زبون رو همینجوری که می دم بگیرم.بهش میگی موقع برگردوندن پول سود ما یادت نره... .بعد گرفتن سود سخت مریض میشی و کل سود رو به اضافه ی باقی پول خرج مداوات می کنی.پشیمون میشی و میگی:

الهی العفو...

خلاصه هی دفترچه ی اعمالتو خط خطی میکنی و آخرش پاک کن الهی العفو می کشی روش.اما بازم روز از نو روزی از نو...

بماند که خدا همیشه واسه بنده هاش آنلاینه اما این سه شب یه چیز دیگس.بهونه ای که ماها هم آن بشیم و زحمت بکشیم و به خدامون پی ام بدیم.یکمی از این همه وقتی که بهمون داده رو بهش اختصاص بدیم.

داد بزنیم الهی العفو از ته دل و بخوایم که دوباره متولد بشیم.خدا جون...منو ببخش...بچگی کردم...قربونت برم.دفعه ی آخرمه.اینجوری نگام نکن که دلم میگیره ها..."کجایی تا شوم من چاکرت؟"

 

قاصدک

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01ساعت 0:42 توسط تینا تیماج چی |

آدم حوا هابیل قابیل ....

از آدم و حوا که بگذریم همه داستان هابیل و قابیل رو می دونند.داستان برادر کشی.

تو! آره تویی که ممکنه مثل من باشی و به آدما بیش از اونی که باید اعتماد کنی و بیش از اونی که باید واسشون وقت بذاری یه چیزی می گم یادت نره ،اولین نا مردی رو یه برادر به برادر خودش نشون داد.اونا که همخون بودن دیگه چه برسه...

 

گذشت اون زمانی که می گفت کاش ادامه داشت این همه محبت...

اون زمانی که ...

...

...

...

این سه نقطه ها یعنی گله از آدمایی که اسم اونا رو دوست گذاشتم.یعنی پر حرف...اما حرفایی که بهتره سکوتشون کرد تا خاطره های خوب گذشته رو خراب نکنه.

آخ! خدا جونم شرمندم...مثل همیشه! یادم رفت تنها کسی که میشه روش حساب کرد خودتی!

پس باهات عهد می بندم که یادم نره این آدم ها فقط بنده های تو هستن نه بیشتر!

نه یه همزبون...نه یه همدل...بلکه خودخواه...و من سعی می کنم از این به بعد خداخواه باشم.


پ.ن:انتخاب اسم جیرجیرک به یکی از همون سه نقطه ها بر میگرده!

۲۵/۶/۸۷

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/26ساعت 19:10 توسط تینا تیماج چی |

باد بادبادک ها را به حرکت وا می دارند و بادبادک ها در آسمان به رقص در می ایند و می خندند به من؛ به سرگذشت من!

خنده ای نه از سر شوق...از سر هوس.

فراموش کرده ام دنیای بادها را،دنیایی که پر از زیبایی بود و نوای دلکش پرندگان .

من عطر عشق را از یاد برده ام ؛ من به دستان مهربان مهر که به سمتم دراز شده بود خیانت کردم و سر برداشتم به سمت ناکامی...به سمت رویاهایی پر از باران.

من ابر را می خواهم ، من طوفان را می خواهم، شاید یک سیل که دنیایم را تغییر دهد.

من دریا را نیاز دارم ، من ... من... من...

وای که بر من چه گذشت و چه خواهد گذشت ؛ فقط از خاطر نمی برم که در این بازی نه برنده شدم نه بازنده ... .

 

نوشته ی دوست خوبم : مریم رحیمی

+ نوشته شده در شنبه 1387/06/23ساعت 14:1 توسط تینا تیماج چی |

سرم گیج می رود...چیزی شبیه هذیان...شبیه کابوس.

از حکمت خدا سر در نمی آورم.

سر چند راهی مانده ام و تابلوی راهنمایی نیست تا بدانم کدام سمت راه من است!

صدای اذان می آید...

لب هایم خشک از تشنگی...به مانند روحم...اما سر سفره نمی نشینم.

کسی در آن اتاق نماز می خواند...با دیدنش به مدعی بودنم پی می برم...

کودکی شیطانی می کند...کودک؟!

از خودم لجم میگیرد اما هیچ تنبیهی برایم کارگر نمی افتد.

از آدم ها خسته ام...از آدم هایی که مثل کتاب چندین صفحه دارند و رمانی بی پایانند...گویی آگاتا کریستی نگارششان کرده است.

از صدای ویبره ی گوشی ام هم خسته ام.

از تنهایی دلگیرم و از آدم هایی که دورند...آنهایی که یک بار هم ویبره ی گوشی را به صدا در نمی آورند...اما از صدای ویبره اش خسته ام...از آدم هایی که مدام به صدا درش می آورند.

کسی که سال ها می شناسمش و روز به روز بیشتر می شناسمش...مثل شعر های حمید مصدق خوانا است...مثل آفتاب نور امید می تاباند و قاصدک ها را می فهمد...کسی که توحید خداوندی را معنا می کند.

نمی دانم فیلم یک تکه نان را دیده ای یا نه...سکوت می کنم...همچون سکوت سربازی از هشتپی...سکوتی که حرفها را بشود از چشم ها معنا کرد.

حرف هایم هذیانی بیش نیست...زندگی هم همینطور...از این بی داد می کنم فریاد!!!!

قاصدک!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/14ساعت 13:6 توسط تینا تیماج چی |

از آسمان طناب هایی به سمت گودال دنیا آویزان است...

اما نمی دانم چرا ما آدم ها به جای آنکه به بالا نگاه کنیم، این پایین به دنبال شانه ای برای گریستن می گردیم.

 

قاصدک

+ نوشته شده در جمعه 1387/05/25ساعت 16:33 توسط تینا تیماج چی |

جعبه ی مداد رنگیش رو باز کرد

نمی دونم چند رنگه بود...ولی می دونم از ۳۶ رنگ خیلی بیشتر بود...شاید سی و شش هزار رنگ!

لبخند زد و قلم رو تو دستش گرفت.

عادت نداشت رو ورق نقاشی بکشه...همیشه هرجایی که دوست داشت نقاشی می کشید...کوچیک،بزرگ؛هر اندازه ای که فکر کنی!!!

همیشه کاراش تک تک بود و هست!

هیچ وقت ندیدم از روی کسی الگو برداره.در عوض اکثرا بقیه از روی کاراش الگو بر میدارن.

وای اگه بدونی چه گل هایی می کشه...انگار واقعا معطرن.

درختاشم سبز سبز...

پرنده هاش راست راستی پرواز می کنن...

خلاصه نمرش بیست بیسته!

اگه گفتی بهترین نقاشیش چیه؟!

.

.

.

فکر کن

.

.

.

.

خوب یه حدس کوچولو بزن

.

.

.

.

.

باشه باشه،خودم میگم... "انسان"

آره دیگه این نقاشی که میگم "خدا"س!

 

تینا تیماج چی ۳۰/۴/۱۳۸۷

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/30ساعت 21:2 توسط تینا تیماج چی |

کمانم را به زه می کنم

چشمانم را تنگ...هدفم را می نگرم...با دقت تیر را می زنم.

دقیق تیر به هدف می خورد...

طنابی به دور دستانم بسته است که سر دیگرش به ته تیر بسته است...

می دانی چرا؟!

تا هدفم را فراموش نکنم...تا از مسیر رسیدنش خارج نشوم...

آری هدف من دایره ایست در داخل دایره های دیگر از هدف هایم...یکی یکی باید شکارشان کنم/

تو چی؟!

آیا تو هم برای شکار هدفت کمانت را آماده ساخته ای؟

آیا به یاد داری هدف سال یا سال های پیشت را...

چشمانت را تیز کن...شکار تو همین نزدیک است!

تینا تیماج چی...۹/۴/۱۳۸۷

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/09ساعت 16:6 توسط تینا تیماج چی |

 

زندگی،کودکی است که کارش بازی با سرنوشت آدم هاست...

.

.

.

.

.

.

.

آدم ها کودکانی هستند که کارشان بازی با سرنوشتان است!

 

تینا تیماج چی...۱۸/۲/۱۳۸۷

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/18ساعت 21:51 توسط تینا تیماج چی |

 

برای نیندیشیدن به تو...

      ادنا سنت وینست میلی میگه:

                     عزم جزم کرده ام/زبانی منسوخ را بیاموزم/بی هیچ کاربردی در مقاصد بازرگانی

                     ...

                     باید منحرف کنم مسیر این رود:فکرم را/این جریان مهار ناپذیر را/با حفر کردن و فرورفتن

نمی دانم...شاید تو مرا از یاد نبرده باشی و مثل من گمان کنی من تو را از یاد برده ام،پس از زبان دیوید ایگناتو این گونه به تو می گویم:

                بعد مرگم/ستاره ای را نشان کن/به نام من/تا بدانی هرگز ترکت نگفته ام/و از یادت نبرده ام

 هنوز نفهمیدم این حال و روزی که واسم پیش اومده تقصیر کیه...این سر دردا...این دلشوره ها...حتی اگر هم تقصیر تو باشه،دوست کوچک من باز هم :

        وقتی تو می روی/باد خود را در محاصره ی برف و بوران می یابد

        نقاشان تمام روز کار می کنند اما غروب/نقش ها زایل می شوند...

        تا دیوار های سیاه را به نمایش بگذارند/عقربه های ساعت به عقب بر می گردند

        تا سر آن ساعتی زنگ بزنند که جایی در سالیان ندارند.

        ...و شب را من،مدفون در بستر خاکستر/یک نفس به صبح می رسانم

        این زمانی است که ریش مردگان می روید

        این جای شعر حرف دلمو مروین می زنه:

        به یاد می آوردم که در حال سقوطم

        به یاد می اورم که خود دلیل سقوطم

نمی دونم...چون دیدم شاید زبون من نتونه حرفای ساکن دلمو بزنه دست به دامن مری ایوانز شدم...شاید تو زبون اونو بهتر بفهمی:

       کجا رفته ای تو/با گام های قاطع ات/با تبسم زهر آگینت؟

   رفتی و به گمان خویش هر دویمان را از قفس سخت عشق رها ساخته ای؟

       وقتی بازستاندی از من لبخندت را

       و رفتی/آیا می دانستی که با تو/خورشید رفت و چیزی نماند/جز کورسوی ستاره های پراکنده؟

آیا می دانستی که با تو،جان من هم رفت...و هرچه درد در دنیای خاکی بود،به درونم روانه گشت؟

        کجا رفته ای تو/با گام های قاطع ات/با تبسم زهر آگینت؟

سارا...در عین دوست داشتن... م ت ن ف ر کردی مرا از محبت.

رفتی در حالی که قلبم را در دستان کوچکت میفشردی...و به صدای گریستنم...به صدای شکستنم ...آه..نمی دانم،شاید می خندیدی!

 

تینا...۳۰/۱/۱۳۸۷

+ نوشته شده در جمعه 1387/01/30ساعت 15:46 توسط تینا تیماج چی |

درخت سبز پا بر جا در کنار ِ جوی ِ آب،ایستاده است و مرا می نگرد

من می گذرم از خیال کوچه ها

و حسرت بر دل از سبزی برگ درختان ِ زمان؛

که چرا دل من آنقدر سبزی و طراوت ندارد تا آن هنگام که اشک بر گونه هایت جاری می شوند،به لبخندی بدلشان کنم؟

و من می روم همچنان و بر سر راه خویش استوارم...

و هنوز نیست کسی که یارای هم پا بودن مرا کند.

آری...

هر که باشد می رود...باز می گردد

کسی همچون من یارای بی تابی ندارد...

همگان ترس از تنهایی دارند...

ترس از آغوش سرد تنهایی.

و نمی دانند که بیش از همه چیز باید با آن خو گیرند که نیست در آغوش خاک کسی،تا دستان سردشان را به گرمی بیفشرد.

آری من خو به تنهایی خویش گرفته ام ... خو به تنهایی خویش و خالق خویش...که تنها او می ماند...

دنیایم ...دنیای کوچک دونفری من و اوست...و نیا...

و تو نیا هیچ گاه که تاب نتوانی آورد در کنار من...

من همچنان می روم و تو در میان راه...راهی که نه نای رفتن داری و نه فرصت بازگشت...به نفس خواهی افتاد.

اما من همچنان بر راه خویش تکیه خواهم زد...و قاصدکی خواهم شد در زیر این آسمان آبی بی ابر که هنوز غبارهایش در نور خورشیدش می رقصند.

با نفس های پاک کودکی چرخ خواهم زد.

.

.

.

تیا تیماج چی ۲۳/۱/۱۳۸۷

+ نوشته شده در جمعه 1387/01/23ساعت 12:30 توسط تینا تیماج چی |

گنجشکی بر روی شاخه ی درخت سرش را در میان پرهایش فرو برده بود و خوابیده بود.

روزها می گذشتند و او همچنان خواب بود...هرزگاهی از این شاخه به ان شاخه می پرید.نه جیک جیک می کرد و نه پرواز؛دوست داشت،اما نا امید بود...چون کوچک بود!

روزی همه ی گنجشک ها روی زمین نشسته بودند،برخی دانه می خوردند،برخی جیک جیک می کردند و برخی به آسمان می رفتند و بر می گشتند.

گنجشک کوچک سرش را رو به آسمان گرفته بود و در دلش می گفت: پرواز در آبی تو باید حس زیبایی داشته باشد.

    اما نه!در دلش نگفته بود!!! بی آنکه خود بداند،داشت بلند بلند جیک جیک می کرد!
دستی مهربان آمد و گنجشک را بلند کرد؛سرش را بوسید و دم ِ گوشش گفت: بپر!

                                                                                       و گنجشک را به بالا پرتاب کرد.

گنجشک کوچک ترسیده بود...

       صدا گفت:پرهایت را باید بگشایی.

        پر گشود.

        - تکانشان بده.

        تکانشان داد...

                     تکانشان داد...

                                   تکانشان داد...

     و رفت  و رفت  و رفت...

      و دستی مهربان او را آن بالا در آغوش گرفت!

 

 زهرا (تینا) تیماج چی   ۶ فروردین  ۱۳۸۷

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/06ساعت 13:7 توسط تینا تیماج چی |

سلام خدای خوبم

منم تینا کوچولو.

اجازه! می خوام حرفایی که دیشب به سوشیانت گفتم و اینجا بنویسم.

.

.

.

.

.

- چی شده ؟ چرا اینقدر صدات گرفتس؟

من-دو تا مشکل پیش اومده!

-چی؟

من-اولیش اینکه خدا داره باهام قایم موشک بازی می کنه.دومیش اینکه جسمم رو دوست ندارم!

-چرا دوست نداری؟

من-چون خیلی کوچیکه...روحم توش نا آرومه...انگار یه لباس تنگ تن روحم کرده باشم! چون روحم رو که از خدا بود و پاک بود رو با جسمم آلوده کردم!

-چرا فکر می کنی خدا قایم موشک بازی می کنه؟

من-چون اینطور هست!اما...می دونی دیدی وقتی یه بچه داره قایم موشک بازی می کنه نمی تونه کسی رو که قایم شده پیدا کنه...شخص باید صدا بزنه تا اون دنبال صدا بره!

-خدا چی باید بگه؟صدا کنه؟قبلا چی می گفت که حالا نمی گه؟

من-خدا خیلی جلو جلو می ره...مگه نمی بینه من هنوز کوچیکم...خودش بالای پله ها وایساده و به من می گه بیا...من نمی تونم!

-چرا نمی تونی؟

من- سکـــــــــوت

-هان؟چرا؟

من-(با گریه) خیلی بی رحمه...خیلی!

-آره.اسمش جباره!معلومه.

من-آخه چرا!؟مگه نمی بینه من نمی کشم؟

-فکر نمی کنی موقشه که بری دنبالش؟بعدشم چرا فکر می کنی نمی کشی؟خدا ظرفیتت رو می دونه!خودت داری ازش دور می شی.اون که اینو نمی خواد!

من-خجالت می کشم بگم ان شا الله...الهی...خداحافظ...از گفتن جمله هایی که توش خدا داره خجالت می کشم.

-آخه چرا؟می دونی تکرارشون خوبه؟چرا فکر می کنی خدا باهات قهره؟بگرد..پیداش کن!

من-من با وجودش مشکل ندارم...خودشو بهم اثبات کرده...فقط...فقط داره قایم موشک بازی می کنه!

-بگرد...قرآن خوندی؟

من-سعی کردم بخونم نتونستم.

-قرآنتو بیار.

من-نه...

-بیارش!

من-اوردم.

-نیت کن.

من-چه نیتی؟

-نیت کن...نیت کن خدا راه درست رو نشونت بده....نیت کردی؟

من-بله

-حالا بازش کن.

من-باز کردم.

-خوب؟بخون...

من-(شروع به خوندن کردم...خوندم و خوندم)

گفت:خوب ایه ی اول رو دوباره بخون.

من-خوب؟

-نظرت چیه؟

من-هیچی.

-ببین!خدا داره به پیامبرش می گه اینقدر سخت نگیر...اینقدر همه چی واضحه!تو چرا اینجوری می کنی؟چرا خودتو از خدا دور میبینی؟چرا باور نمی کنی که کاراری بزرگ انجام دادی؟چرا باور نداری پنج شنبه تو  امتحان خدا سر بلند بیرون اومدی؟

من-امتحان؟

-آره امتحان!تو پا رو نفست گذاشتی به خاطر خدا!چرا اینو نمی بینی؟

من-فکر نمی کردم کار مهمی کرده باشم.

-اما مهم بود.

من-(گریه)

-چرا گریه می کنی؟

من-راست می گفتی این یه هفته صدام خیلی خشم داشت...آخه وقتی با خدا که همه کسمه اینجوری می شم...وقتی حس می کنم دارم ازش دور می شم...همه چی واسم ساکن میشه همه چی راکد میشه.بدم مید بدم میاد.

-حق داری.وقتی ادم از معشوقش دور بشه...یعنی حس کنه داره دور میشه اینطور میشه...دقیقه ها دیر می گذرن و ... .حالا این معشوق برای تو خداست!حق داری

-حالا پاشو برو صورتتو بشور...وضو بگیر...قرآن و باز کن و مثه قبل که قرآن می خوندی بشین قرآن بخون.

من-باشه...ممنون از کمکت...خیلی ممنون.

(البته خیلی خلاصه کردمش...فقط واسه این اینجا گذاشتمش چون احتمال می دادم کس دیگه ای هم حال من رو پیدا کنه...همین)

 

تینا تیماج چی

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/27ساعت 16:26 توسط تینا تیماج چی |

 

سلام!
نمایش سه ساله ی ملکوتی یه نمایش مذهبی در حدود یک ساعته که در مورد شهادت حضرت رقیه(س) است.

این نمایش روز چهارشنبه هشتم اسفند ماه به مناسبت اربعین در دانشکده ی صنایع غذایی-واحد علوم تحقیقات برگزار شد!

نمایش رو بر اساس نمایش ردای سرخ اجرا کردیم...البته بعضی قسمت ها حذف و اضافه شد.

البته پوسترمون دقیقا اینجوری نبود...این اولی است!

 

اسامی عوامل نمایش:

سارا بیات...رقیه(س)

مریم رحیمی...زینب(س)

سیما کاوندی...سجاد(ع)

ندا اشراف اسلامی...سکینه(س)

جمیله فارسی...رباب

زهرا(تینا) تیماج چی...زهرا (س)

سعید نصیری...عباس(ع)

میثم آزاد...علی(ع)

میترا آهنچی...حسین(ع)

سعید کاوندی...شمر

هانیه شیروانی...خولی

اسرا:

نوشین مروتی

آیدا بیاتانی

نیلوفر متینیان

یاران شمر:

رضا جولانی

ایمان بیات

امین بیات

عباس رمضان زاده

 

نور پردازان:

تینا تیماج چی-سعید نصیری-سعید کاوندی

طراح و دوخت لباس:

جمیله فارسی

تهیه کننده:

مجله ی تسنیم-دفتر فرهنگ اسلامی دانشکده

کارگردان:

بنده ی حقیر! (تینا)

 

(تعجب نکنید که بعضی نقش ها رو خانم ها بازی کردند!)

با تشکر از:

خانم ها:افراسیابی-آتشین-بنی آدم-رنجبر و آقایان:کاوندی-نصیری-اکبری

عکس های نمایش در آدرس اینترنتی زیر:

عکس های نمایش

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14ساعت 19:28 توسط تینا تیماج چی |

 

همه یکی بودیم و با هم بودیم.

گویی چهره ها سال ها هم را می شناختند.

و من را سرشار از محبت می کردند.

 

نامم را با صمیمیت می خواندند و من هرزگاهی با لبخند و گاهی پر از جدیت پاسخ م گفتم.

کسانی آنجا بودند که از دنیایشان تنها من با خبر بودم.

دنیایی که سه نفری ساخته بودنشان.او او و او...خودشان و خدا.

و کسی هم بود که مدت ها در حال ساختن بود...اما اویی نبود تا کمکش کند.

و در عین سادگی پر از حرف بود و چه دنیای وسیعی داشت.

 

کسانی هم تنها با بهانه ها بازی می کردند و با چشمانشان فکر می کردند.

کسی هم بود که چهره اش پر از آرامش بود...و صدایش به لطیفی ابر...نمی دانم چه چیز باعث شده بود تا اینقدر آرام باشد...آیا دنیایش واقعا آرام بود یا که در پس این ظاهر خوب...دنیایی مطلاتم داشت؟

 

این ها احوال چندی از دوستان من است...دوستانی که قریب یک هفته ام با آنها گذشت... .

 

 

تینا تیماج چی  ۱۰ اسفند ۱۳۸۶

+ نوشته شده در جمعه 1386/12/10ساعت 12:2 توسط تینا تیماج چی |

 

خواب دیدم که پر از عطر حضور تو شدم

گرچه در کویر بودم،ولی از نگاهت پر شور شدم

کلامت می نشاند بر دلم آواز دوست

بی تو من،کی توانم زد فریاد،نام دوست؟

 

تینا تیماج چی   ۲۳ بهمن ۱۳۸۶

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/25ساعت 11:20 توسط تینا تیماج چی |

 

خدا آنجا بود...

در یک دانه ی سیب؛

وگرنه هیچ وقت این همه باغ سیب نداشتیم.

تینا تیماج چی  ۱۶بهمن ۱۳۸۶

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/09ساعت 22:11 توسط تینا تیماج چی |

 

در خواب بودم...ما در آغوش هم بودیم و حال تپیدن داشتیم.

سرت بر شانه هایم بود و صورتت غرق در اشک...نمی دانم صورت من از اشک های تو تر بود یا از دیدگان خویش.

تاسوعا و عاشورایم با یاد تو گذشت...

بارها برایت متن ها گفته ام و به گوش باد خواندم تا برساند به تو.

امروز که چشم در چشم هم دوخته بودیم و دست در دستان هم گذارده بودیم و از مرد خدا-حسین بن علی-می گفتیم،از عمق چشمانت تا خدا رفتم.

اگر قرار باشد روزی نمایش نامه ی مریم مقدس را بنویسم،شاید تنها کسی که در نظرم بگنجد تو باشی مریم من.

بی شک عطر گل های مریم را می دهی...

اممروز در میان بچه ها بودیم ولی تنها جسممان بود و دلهامان فراتر از این زمان و مکان سیر می کرد...

آه خدایا!

چگونه است که صدای زینب به گوشم میرسد

چگونه است که سم اسبهای شیطان بر بدن پاک دردانه ات می تازد؟

مگر می شود حسین فاطمه...؟

دست بر گردن خویش می کشم و صورتم از عرق شرم پر می شود...چرا امام من سر بر بدن ندارد و من...؟

یا فاطمه...پیراهن یوسفت را در دست گرفته ای...مهدی جان کی انتقام جدت حسین را خواهی گرفت؟

شاید نیودم در کرب و بلا...شاید اگر می بودم حر نمی شدم...پس حال که اینجایم...حال که آقایم اباصالح المهدی حضور دارد...می خواهم با یزید خویش به پیکار بروم و دلم را سرشاز از عطر یاران کسا کنم.

مریم جان،ممنونم که آدرس خدا را نشانم دادی

ممنونم که با من هم نوا شدی

ممنونم که می فهمی مرا...و خوشحالم که می فهمم تو را.

چقدر مشتاق صبح فردایم که دوباره هم را خواهیم دید و دوباره از سیاهی چشمانت به آبی آسمان خواهم رسید...

خدایا کمکم کن زهرا شوم.

 

تینا(زهرا) تیماج چی  ۳۰ دی ۱۳۸۶

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/30ساعت 21:54 توسط تینا تیماج چی |

 

خواهر کوچولوی من اسمش صباس و پنج سال بیشتر نداره...چند وقتی که سوالای اعتقادی می پرسه و من در حد توانم با کمک دوستم جواب سوالاش رو با صبر و حوصله پاسخ می دم.

چند روز پیش تلویزیون مداحی برای ایام محرم پخش می کرد...که تند تند می گفتند "حسین...حسین" و بیشتر سن شنیده میشد تا حسین!

صبا گفت: تینا! چرا هی می گن سن؟

گفتم: می گن حسین.

- چرا می گن حسین؟

- چون امام حسین شهید شدن و چون دوسشون دارن می گن.

- آدم بدا کشتن؟

- آره.

- چرا کشتن؟

- چون امام حسین آدم خوبی بودن...آدم بدا کشتن.

- یعنی خدا دوسش داشت؟

- آره خواهر گلم.

- پس چرا خدا کمکش نکرد؟چرا گذاشت بمیره؟

- چون خدا دوست داشت که امام حسین شهید بشن (طبق متن کتاب لهوف)

(رفت تو فکر) خوب اگه خدا دوست داشته که شهید شه،پس چرا آدما براش گریه می کنن؟؟؟؟

اینجا بود که من رفتم تو فکر و کم اوردم.

جدا چرا؟

چرا از محرم فقط پارچه های مشکیش مونده؟

چرا نمیایم فلسفه ی عاشورا رو بازگو کنیم؟

درسته...مردم بی وفایی کردن...بچه ها یتیم شدن...شهدا لب تشنه بودن...و...همه ی اینها دل آدم رو می سوزونه

اما...اما...امام حسین کربلا نرفتند که ما بخوایم سالی یک بار لباس مشکی بپوشیم و زنجیر بزنیم...امام حسین کربلا رفتند تا ما دینمون رو داشته باشیم؟

بهتر نیست به جای این تکرار ها دینمون رو تکرار کنیم؟بهتر نیست خودمون برای دینمون تبصره نذاریم و اون رو هرجور خواستم پیاده نکنیم؟؟؟

اگه مدام از ایثار حضرت ابولفضل صحبت می کنیم و تاسوعا گریه و ناله می کنیم،درست اینه که این صفت رو یه اپسیلون تو زندگی پیاده کنیم...غذاهای نذری رو می گیریم و سه تا سه تا میذاریم تو یخچال در حالی که خیلی ها یه دونه برنج هم ندارن بخورن!!!!

نمی دونم...اگه ادامه بدم حالا حالاها تمومی نداره...

"دردانه ی خدا پیش خدا رفت...خدایی شدنش مبارک!"

                                                                          (سعید نصیری)

 

دلاتون حسینی باشه.

 

تینا تیماج چی  ۲۴ دی ۱۳۸۶

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/24ساعت 14:35 توسط تینا تیماج چی |

 زمانی که صدایم می زدی،در جاده ی سمت چپ زندگی با سرعت رانندگی می کردم،روز بود...هیچ ترسی نداشتم.جداه زیبا بود،اما تمام نمی شد...

شب فرا رسید.هنوز ماه آن بالا بود و تو باز مرا صدا کردی،اما من گمان می کردم به کمکت احتیاجی نیست.

ستاره ها هم پدیدار شده بودند...

همه چیز خوب بود...

 

ناگهان زیبایی جاده برایم پوچ شد...ابرها جلوی مهتاب را گرفتند...جایی را نمی دیدم.

باد وزید،سرد بود،درخت سر سبز روز،به غول سیاهی مانند شده بود...کم کم ترسیدم.

آتش می خواستم،کودکی چوب کبریتی به من داد،اما آن را شکستم... .

از جاده بدم آمده بود،ولی غرورم نمی گذاشت تا تویی را که مدام با چشمانش همراهیم می کرد را صدا زنم...

پس همه چیز را رها کردم و به راه خودم ادامه دادم.

روز که شد در جاده ی دیگری بودم...خشک...سوزان...تنها!

دلم گرفته بود،گریستم.به حال خودم...به نادانی خودم گریستم.

قاصدکی آمد،گرفتمش،گفت:

                              هنوز  راه بازگشت هست.

                              ـ کو؟ کجا؟ چطور؟

                              خود را از غم رها کن،روحت را ازاد کن...

                              ـ که چه شود؟

                             به من اطمینان کن! یاد مهتاب بیفت.

 

چشمانم را بستم،در دلم تو را خواندم!

چشم گشودم...

قاصدک مرا بالا برده بود،میان ابرها...

آنقدر بالا رفتیم،آنقدر تو را خواندم تا به تو رسیدم! جایی که تو بودی...ان بالا توی آسمان،تو بودی خدای من!

 

تینا تیماج چی...۴آذر ۱۳۸۶

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/12ساعت 18:19 توسط تینا تیماج چی |

na na aslan ghasd nadaram english benevisam

fagha@ va3 tanavo mikham finglishi benevisam

jatun khali shodam fulade ab dide,dige na naraha@ misham na mikhandam na delam tang mishe...khola3 ghalbam shode fuladi ...khandeye asabaniate

 be jaye neveshtehaye yek gole sorkh ke zamani tarjomeye esmam bud,bayad begam harfaye ye sang del

az bas khordam be sang khodamam sangi shodam

kheyli jalebe hata khoresh fesenjun ro ham andazeye kashke bademjun dust daram

va adabiat ro andazeye difran30yel
yeki az dustanam mige tabieeye,in halat va3 ye bacheye konkuri kamelan adiye

ama midunin chiye? mitarsam bade konkur ham haminjuri bemunam

hanuz shast safhe bishtar az ketabe hafte harry pottero nakhundam

filme panj ro ham kamel nadidam


اگه بخوام همینجوری متن بالا رو ادامه بدم عواقب بدی رو به دنبال خواهد کشید!!!!

پس تغییر موضوع می دم:

 

کتابی خواهم نوشت

خواهم فرستاد زیر چاپ

که در آن متنی است که به صورت خنده وا می دارد

در سطر سطر آن شعری است

که غم ها را می رباید

در این روزگار ابری

که داروگ،قاصد باران هم نمی اید

خنده لازم است

آری کتابی خواهم نوشت

خواهم فرستاد زیر چاپ

که هرکس با خواندنش

تنهایی را دور بریزد

و ببیند که آسمان هم تنها نیست و پرنده ها در آنند

کتاب را پاره مکن!

شاید در صفحه ای از آن

درویشی نقش شده باشد

که نگاهش ارامش را هدیه می کند


دوستم برای تبریک عید غدیر گفت:

ایشالا سال دیگه این موقع ترم دوم دانشگاهی! (آرزو بر جوانان...)(خودش همیشه بهم میگه!)

منم گفتم:ایشالا سال دیگه این موقع از طرف دانشگاه رفتم مکه! (راستش این روزا بدجوری لازمه که یه امام زاده ای ...مشهدی...مکه یا مدینه برم...وگرنه...)


این روزا مدیر مدرسه بهم میگه مهندس تیماج چی!!!!!!

(کاش خداوند بشنود سخنش را)


از دوشنبه امتحان های ترم شروع میشه.

خیلی کیف میده که لازم نیست بین امتحانا بریم مدرسه


دوست دارم زودتر کنکور بدم و کلاسای ازادی که دوست دارم اسم بنویسم...

عرفان...نجوم...برنامه نویسی...بسکتبال...رانندگی...زبان....


دوست دارم بشینم و کتابای خریده ی نخوندم و بخونم و کتابای خوندم و باز بخونم


دوست دارم کل خیابون ولی عصر و با دوستم سارا راه برم

(منظورم یه مسیر طولانی بود)


دوست دارم ریاضی درس بدم...معلمم گفت از ریاضی سال اول دبیرستان شروع کن.

ولی اعتماد به نفس کافی ندارم.


کاش می شد خانم نظر اهاری رو ببینم


چه شلم شولوایی شد!

 

 

 

 

تینا تیماج چی...۷دی۱۳۸۶

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/10/08ساعت 0:15 توسط تینا تیماج چی |

خیلی خسته بود.

وقتی با پدرش رسید خونه مادرش سفره ی شام رو چیده بود.

بعد از پنج ساعت که فقط با یک کیک کوچیک سر کرده بود فورا سر سفره نشست.

تقریبا آخرای شام بود که به صحبت های پدر و مادرش دقت کرد...قاشق تو دستاش شل شد...

ـ کی باید خونه رو تحویل بدین؟

-امروز فردا ...

مادر متوجه سکوت دخترش و دستان بی حسش شد...اما پدر دوباره پرسید:

- می خواد خونه رو بکوبه؟

مادر با مکث گفت:

- آره...

بغض گلوی دخترک رو فشار میداد...به زور قاشق آخر و در دهانش گذاشت.

پدر متوجه تغییر رفتارش شد...دنبال کلمه یا جمله ای می گشت که بتونه آرومش کنه.

دخترک همونطور که سرش رو پایین نگه داشته بود گفت:

- امیدوارم تا زنده ام اون خونه رو نتونه خراب کنه.

پدر: خوب بالاخره...

-همین

بعدشم به زور لیوان آب رو بالا اورد و کمی اب خورد...مادر با نگرانی نگاهش می کرد.دخترک سمت اتاقش رفت و با صدای لرزان گفت: خیلی خستم می رم تا ده و نیم بخوابم بعد بلندشم کارام و انجام بدم.

تو اتاقش رفت در و قفل کرد...و توی تاریکی وسایلش رو از تخت پایین ریخت...

پتو رو روی سرش کشید و گونه هاش آروم آروم گرم شدن...بعد از مدت ها غرورش و شکسته بود و گریه می کرد.

گریش برای مدتی بند اومد اما وقتی...

وقتی یاد خاطرات اون خونه افتاد دوباره مژه هاش تر شدن.

یاد خونه پدر بزرگش...

نمیتونست تصور کنه که اون خونه خراب شه!!!!
خونه ای که قدم به قدمش براش پر بود از خاطره...

عصر دوشنبه ها که با پدر بزرگش به حیاط می رفت...پدر بزرگش رو صندلی میشست و تینا باغچه رو آب میداد و زیر برگای درخت توت که توی حیاط سایه انداخته بودند می ایستاد و شروع به طناب زدن می کرد...پدربزرگ نگاهش می کرد و لبخند میزد...همیشه به شیطنت های تینا می خندید.

یاد تابستون ها که آقاجونش می گفت زودتر کتاب هاتو بگیر و تو تعطیلات درساتو جلو جلو بخون و تینا به خاطر اقاجونش سعی کرده بود شاگرد اول یا دوم کلاس بشه.

یاد روزایی که دست پدربزرگش رو می گرفت و با هم به خرید می رفتند...توی راه همه به آقاجونش سلام می کردند و بادیدنش خوش حال می شدند.

یاد روزایی که با آقاجونش نون بیار کباب ببر بازی می کرد و چقدر هر دوتاشون خوش حال بودند.

یاد روزایی که زنگ می زد و اقاجونش می گفت: بیا اینجا برات قاووت گرفتم.

یاد روزایی که از پله ها بالا پایین میرفت و از پله ها می پرید و پدربزرگش می گفت: تینا مواظب خودت باش! و اون گوش نمیداد و آخرسر مادرش به سفارش آقاجون میومد و میاوردش تو اتاق.

یاد روزی که اقاجون پیش نماز بود و دایی ها و خاله هاش پشت سرش ایستاده بودند و قرار شد تینای ۷ ساله مکبر بشه و داییش خندش گرفته بود و تینا از خجالت دوییده بود تو حیاط.

یاد موقعی که از خواب بلند میشد و پدربزرگش از کنار تختش بهش شکلات و پول میداد تا بره و برای خودش خوراکی بخره.

یاد ماه رمضون ها که پیش اقاجون میرفت و براش سوره هایی که حفظ کرده بود و می خوند.

یاد عید ها...

یاد وقتی که اشک پدربزرگش رو دید و از تعجب...شاید هم از ناراحتی به صورت پدربزرگش زل زده بود.و چقدر دلش می خواست می تونست به اقاجونش بگه:تو روخدا آقاجون گریه نکنین...من میمیرما.

اما هیچ وقت فکر نمی کرد که اقاجونش...

توی این هفت سالی که اقاجونش پر کشید هیچ وقت نگفت چرا آقاجون رفت...همیشه گفت چرا من موندم.

همه ی این یاد ها به علاوه ی خیلی خاطرات دیگه توی اون خونه پنهونه...چطور می تونه تحمل کنه که اون خونه دیگه نباشه؟!

دفعه ی آخر که رفته بود خانه ی خاطره ها شاید دفعه ی قبل ترش بود..آره...اون موقع بود.

رفت روی تخت پدربزرگش دراز کشید و چشماش و بست...به ده-دوازده سال پیشش برگشت و توی اون یک ساعت چقدر ارامش گرفت.

اولین باری که سر خاک پدربزرگش رفت...هنوز سنگی روی خاک ها نذاشته بودند...اگه کسی اونجا نبود با دستاش همه ی خاک ها رو کنار می زد تا آقاجونش رو از زیر خاک ها در بیاره...

آخه جای آقاجونش که اونجا نبود...باید براش قبر سفارشی می گرفتند.

و چقدر اینطرف و اونطرف و نگاه کرده بود که ببینه می تونه واسه خودش یه قبر کنار اقاجونش پیدا کنه یا نه.

شب رفت خوابید به امید اینکه خواب پدربزرگش و ببینه و به زور تا ساعت نه صبح خودش رو به خواب زد...اما...نشد.

از جاش بلند شد و تصمیم گرفت بره خونه ی خاطره ها و تا می تونه از خونه عکس بگیره...هرچند تو دلش خدا خدا می کرد که اون خونه خراب نشه.

 

تینا تیماج چی ...همین امروز صبح!

+ نوشته شده در جمعه 1386/09/23ساعت 10:24 توسط تینا تیماج چی |

 

در انتظار صبح بودم...

ماه دوم بهار بود...درختان تازه سرپا شده بودند و شکوفه ها خود را نمایان کرده بودند.

در انتظار صبح بودم...

لرزشی چند دلم را گرفته بود...نمیدانستم چیست!  تنها...تنها نگرانت بودم.

ماه دوم بهار بود و یک گل که تازه عطرش هوای زندگی ام را پُر کرده بود...تنها با یک سوز پرپر شد...ماه دوم بهار بود!

حال پاییز است و هیچ گلی نروییده و من با چشمان بسته تمام برگ ها را زیر پایم له می کنم...

اما تا کی می خواهم بی تفاوت از میان درختان سرو گذر کنم؟

تا کی می خواهم نور مهتاب را نادیده بگیرم؟

تا کی می خواهم از ترس ِ گرمای خورشید خود را پنهان کنم؟

و تا کی می خواهم بید مجنون باشم؟

 

من باور دارم که اگر گلی نیست‌...عطری هست به جا...اگر برگی بر درختِ حیاط پاییز نیست...بهاری می آید.گرچه ماه دوم بهاری باشد که مرا از تو جدا کرد!

باور دارم به جای گریستن بر زخم های خالی می توان گلی کاشت.

و حتی من که این همه شکستم می توانم به آسمان سربلند کنم و بار دیگر با مهتاب سخن بگویم و بخوانم که ... "شاید کسی مرا یاری نکرد" اما من می توانم دیگران را یاری کنم.

باشد که با برخاستنم دوباره متولد شوم...

 

                                                                    تقدیم به باران بهاری

 

تینا تیماج چی(قاصدک)...آذر ۱۳۸۶

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/15ساعت 22:46 توسط تینا تیماج چی |

باران که می بارد‌...در دلم غوغا می شود

گویا دلم با ابرها هم پیمانه می شود

غرش ابرها از حنجره ام

برق ترس آسمان از دل من است

بی قرار میشوم...بی قرار می شوم...

نشان پاییز است...فصل عشق

باغ برگی...پاییز...بهار عشق

آه از این بهار

بر سجاده سر بر خاک مینهم و من...

غلام حلقه به گوش تو می شوم.

 

تکه تکه ی وجودم دانه ی تسبیح می شود و در دستان تو می گردد.

آسمان باز فریاد می کشد!

مگر نمی داند دل من تاب یک خم ابرو ندارد؟!

آرام می شود و باز غرش می کند...آن قدر که ترک های دلم خرد شوند و با نسیم رهسپار کوی تو شوند!

 

پنجره ها بسته است...پرده ها کشیده...طاقت دیدن باران را ندارم.

گوش هایم را می گیرم...آنقدر که صدای کودک در خانه را هم نمی شنوم.

پنجره ها بسته است...اما می لرزند با هر تپش قلبم.

 

خدایا!

بارانت را دوست ندارم!

نشانه ی رحمتت است اما...باران که می بارد در دلم غوغا می شود!

خاطره ها در نظرم یک لحظه پدیدار می شوند.

ای آسمان!آرام باش...آرام!مگر چه دیده ای در زمین که این گونه فریاد می کنی؟

چرا مثل من سکوت نمی کنی؟

چرا مثل من در تنهایی گریه نمی کنی؟

 

بخند آسمان!

طلوع کن!در دلت جای ابر نیست...جای آفتاب است...جای ستاره ها!

ای آسمان امید داشته باش...همچو من که امید به طلوع خورشید زمینی دارم...

آسمان...خدایی که بالا سرمان است"برایمان مگر کافی نیست؟"

با یک لبخندش مگر در دل ما شادی نیست؟

مانع آمدن فرشته ها نشو...گریه بس است.چشمان مهتاب را سرخ از گریه مکن...

همین یک مهتاب است که مجنون را مجنون تر می کند.

همین یک ماه است که دل را به یاد لیلی سو می کند.

 

بخند آسمان!

اگر هم می گریی...نم نم گریه کن...آرام فریاد کن.

هنوز برخی دل ها شیشه ای است...

 

آسمان! آبی باش...

صدایت باید،یاد رحمت را تجلی کند نه ترس را.

پرنده ها در پرواز در تو زیبایند...

آرام بر گل ها ببار،شاخه هایشان ظریف است.

بخند آسمان...

تو که می باری در دلم غوغا می شود...

می دانم پاییز است...فصل عشق

باغ بی برگی...پاییز...بهار عاشق!

 

تینا تیماج چی...۲آذز ۱۳۸۶

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/09/02ساعت 19:34 توسط تینا تیماج چی |

خوش حالم

خوش حالترین آدم روی زمین

سرمای پاییز را حس نمی کنم

کبوتر هستم اما کوچ نمی کنم

یادش که زنده می شود

قلبم آتش می گیرد

صدایش...از صدای مهتاب دلنشین تر است

سکوت می کنم هرگاه که با من سخن می گوید

و تا آسمان دلم پر می شود از شراره

همچون کودکان که از خوشحالی می دوند در چمنهای سبز

من با خاطره هایش تا طلوع عشق می دوم

قاصدکی بودم اما حال سوختم با نامت

نام تو  یاد تو  صدای تو ...تمام شراره است

می خندم و می سوزم

می خوانم و میمیرم

در تاب و تب عشقت

از عقل  گریزانم...

 

شراره جان تولدت مبارک.

 

تبنا تیماج چی...13 آبان ۱۳۸۶

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/13ساعت 18:20 توسط تینا تیماج چی |

دستانم را به سوی آسمان می گیرم و اینبار کسی دستانم را می گیرد...

سرم را بالا می کنم...به رویم لبخند می زند.

خوش حالم

راست می گویند که خدا در همین نزدیکیست و در این ماه نزدیک ترست.

روزه می گیرم اما نه بر غذا های رنگین...بلکه روزه می گیرم بر هر چه سیاهی در دنیاست..دلم را سفید خواهم کرد.

شنیده ام "در این ماه شیطان در غل و زنجیر است"

پس می توان سیرت افراد را دید...هرکه دلش خاکستریست در این ماه هم آسمانی نمی شود و هرکه سفید باشد اوج می گیرد.

یک ماه تمرین برای نقابله با سختی ها...

یک ماه از کوهستان عشق بالا می رویم و اگر به قله برسیم تا اخر عمر در زیبایی ها رقصانیم.

یک ماه بهانه ایست برای آشتی با خدا

برای صحبت با او

یک ماه آرامش...

شاید بهانه ایست تا دوباره قرآن در دست گیریم...

قرآن بر سر گیریم...

تا با کسانی که مدت ها ازشان دور بودیم دور یک سفره بنشینیم...

یک ماه مهمانی است

مهمانی دل ها

خداوند باز بهانه جور کرده است تا برگردیم...تا ببخشد

از شب تا به سحر ذکر تو گویم ای جان جانان من...

مهربانی تو را چه گونه شکر کنم ای عزیز تر از جان من...

حرف بسیار است...اما کوتاهش  می کنم

...چه شیرین است عید فطر که با نگاهی دیگر با نگاهی پاکتر به زندگی می نگریم.

 

                                       ماه مبارک رمضان بر دل ها مبارک

تینا تیماج چی...اول رمضان

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/22ساعت 14:57 توسط تینا تیماج چی |

گلکم

ای گل قاصدکم

قلبکت غمگین است

کولبارت خالیست

سخنت رنگ عزاست

زلفکت آشفتست

نفست

وای چرا عطر دلدار ندارد همراه

گلکم

قاصدکم

بوم من عشق آباد

هیچ پیغام نداشت

ای گل قاصدکم

راست بگو

دلبرم را نکند گرگ ربود؟

 

وای در ده ما-حتی-یک نفر مرد نبود؟

منوچهر محمد پور

+ نوشته شده در شنبه 1386/06/17ساعت 21:40 توسط تینا تیماج چی |

سلام

این سلام یعنی من رفتم تا یکی دو ماه دیگه!!!!

یعنی من هم دچار تب کنکور شدم!
ولی چرا الان دارم آپ می کنم؟!
چون می خواستم آخرین آپم از مشهد باشه...

انگار امسال با سالای دیگه فرق داشت...

از تولد امام رضا دلم هوایی شده بود...تا دیشب که تونستم برم حرم!
کبوترای سفید مثل همیشه آزاد بودن و ما زمینی ها گرفتار!
گنبد طلا از همیشه طلایی تر...

و دعاهایی که می خوندم همه یاد مکه و مدینه رو تو ذهنم تداعی می کردن...

خیلی وقته دستم به ضریح نخورده..آخرین بار پنج سالم بود که رو شونه های پدرم رفتم و تونستم ضریح و لمس کنم.

دیشب رفتم جلو تا دم در ...اما ترسیدم جلو تر برم...چون ترسیدم مثل سال های قبل تا اون جلو ها برم و با موج جمعیت برگردم سر جام!
تو دلم گفتم:یا امام رضا...همیشه منو می بری دم چشمه و تشنه برم می گردونی...وقتی نزدیک می شم منو برمیگردونی سر جای اولم!"

می فهمم هنوز دلم اونقدر ها صاف و ساده نیست...هنوز لایق دیدار آسمونی ها نیستم.

یاد همگی بودم...

من رفتم شاید برگردم...

۲۶/۵/۱۳۸۶

+ نوشته شده در جمعه 1386/05/26ساعت 11:6 توسط تینا تیماج چی |

موقعی که نتونی هیچ جوری خبری ازش بگیری

دلت براش تنگ شده باشه

فقط با عکسشو خاطره هاش سر کنی...چه حسی داری؟

اونقدر دلتنگش باشی که پرستوی خواب هات بشه.

آره...

خیلی دلم براش تنگ شده

آخرین بار خودش باهام تماس گرفت..ولی از اون موقع نزدیک یک ماه و نیمه که  می گذره...

تلفن هایی که پاسخی نداره و فقط یه تصویر...

به یه نقطه خیره بشی و با خاطره هاش سر کنی...

آه...

شراره جان...روزگارم خوش نیست...کاش بودی در کنارم.

تینا امروز همین ساعت

+ نوشته شده در شنبه 1386/05/13ساعت 16:4 توسط تینا تیماج چی |

خوب منم قانونی شدم!
یعنی به سن قانونی رسیدم...شمع هفده سالگی رو فوت کردم و روفتم تو هجده!
امسال گذاشتم یه روز بگذره بعد آپ کنم!
می خواستم دوستامو محک بزنم

از اونایی که یادم بودن ممنونم...خیلی ها اس ام اس زدن خیلی ها هم آفلاین و بعضی ها هم حضوری شرمنده کردن

دوسال پیش روز تولدم هشتم مرداد رفتم مدینه...پارسال هم مشهد بودم...امسال خیلی دوست داشتم یه جای خوب نصیبم شه...که یه برنامه جور شد و رفتم امام زاده صالح و امام زاده اسماعیل!

پنجشنبه هم که پیشواز تولدم بود!دیشب هم یه تولد چهار نفره ی خانوادگی!
دو تا کیک برای یه تولد!

داشتم به عکس یه ماهگیم فکر می کردم!که چقدر کومچولو بودم...از عروسک صورتی ام کوچولوتر بودم.

به آدمایی که تو این هفده ساله شناختمشون...کسایی که شاید خیلی زودتر از اونی که باید می شناختمشون رفتن.

آدمایی که هر کدومشون تو ذهن و قلبم یه جا پیدا کردن و نمیشه کس دیگری رو جایگزینشون کنم.

کسایی که پله پله منو بالا بردن...

دوست دارم اسم تک تکشون و بگم ولی فکر نکنم حوصلشو داشته باشین!

دیگه چی باید بگم؟
فقط اسم یکیشونو می گم که برام از همه عزیزتره...

پدربزرگم!

کسی که وقتی سر خاکش می رم و دستمو رو در خونه ی آسمونیش می ذارم...وجودم تازه میشه!
احساس می کنم انرژی می گیرم...کسی که زندگی رو بهم یاد داد...

اگه بد نوشتم ببخشید از خستگی مانیتور و تار میبینم!

در آخر

مهم نیست که عمر به سال ها برسد مهم آن است که تا هستی به آسمان برسی!

تینا تیماج چی

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/09ساعت 16:26 توسط تینا تیماج چی |

مطالب قدیمی‌تر