از آسمان طناب هایی به سمت گودال دنیا آویزان است...
اما نمی دانم چرا ما آدم ها به جای آنکه به بالا نگاه کنیم، این پایین به دنبال شانه ای برای گریستن می گردیم.
قاصدک
ادامه مطلب
لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 16:33 توسط : تینا تیماج چی
اما نمی دانم چرا ما آدم ها به جای آنکه به بالا نگاه کنیم، این پایین به دنبال شانه ای برای گریستن می گردیم.
قاصدک
نمی دونم چند رنگه بود...ولی می دونم از ۳۶ رنگ خیلی بیشتر بود...شاید سی و شش هزار رنگ!
لبخند زد و قلم رو تو دستش گرفت.
عادت نداشت رو ورق نقاشی بکشه...همیشه هرجایی که دوست داشت نقاشی می کشید...کوچیک،بزرگ؛هر اندازه ای که فکر کنی!!!
همیشه کاراش تک تک بود و هست!
هیچ وقت ندیدم از روی کسی الگو برداره.در عوض اکثرا بقیه از روی کاراش الگو بر میدارن.
وای اگه بدونی چه گل هایی می کشه...انگار واقعا معطرن.
درختاشم سبز سبز...
پرنده هاش راست راستی پرواز می کنن...
خلاصه نمرش بیست بیسته!
اگه گفتی بهترین نقاشیش چیه؟!
.
.
.
فکر کن
.
.
.
.
خوب یه حدس کوچولو بزن
.
.
.
.
.
باشه باشه،خودم میگم... "انسان"
آره دیگه این نقاشی که میگم "خدا"س!
تینا تیماج چی ۳۰/۴/۱۳۸۷
ساعت هشت و نیم صبح روز هجدهم تیر ماه.
اولین بار که چهار راه ولیعصر رو توی این چند وقت خلوت می بینم.
شاید چون نصف آدما الان خوابن...شاید هم چون دانشگاه ها تعطیلن!
قبلا جلوی در دانشگاه امیر کبیر رفت و آمد زیاد بود...اما امروز نه!
هوا گرمه...یکی دوبار نزدیک بود ماشین بهم بزنه اما خوب خطر از جلوی پاهام گذشت!
میدان ولیعصر رو رد می کنم میرسم به دفتر مشاوره و برنامه ریزیم...چهار طبقه رو می رم بالا...اینقدر راهروها تاریکن که پله ها رو به زور می بینم.
هفته نامه سنجش رو میدم دست منشی و زمان اعلام نتایج رو می پرسم...یکم میشینم...میگه بهت زنگ می زنم...اگه عجله داری...
خلاصه دوباره چهار طبقه رو میام پایین و برای تنوع از خیابان فلسطین برمیگردم.
میرسم به خیابان انقلاب...
وقتی میرم انقلاب برگشتنم با خداس!
واااااااااااااای خدا!چقدر کتاب!
دنبال یه کتابم که پیداش نمی کنم...برای خواهرم چندتا کتاب میگیرم و یه کاغذ کادو موش سرآشپز.
خدا می دونه این خیابون رو کی قراره درستش کنن...خاک خالی شدم!!!
چندبار مامان زنگ میزنه...
بی آر تی ها پر پرن!نمی دونم چرا آدما عادت به کنسرو شدن دارن!به هر طریقی شده سوار میشن!میرم سمت مترو...دو سه بار از پله ها بالا پایین می رم تا به ایستگاه مورد نظر می رسم.
میام بیرون منتظر تاکسی...ماشالا به خاطر امنیت بالای جامعه بعد از چندتا تاکسی میبینم راننده تقریبا مسنِ .سوار می شم.
و...
خوب می رسم خونه و کتابا رو می دم به خواهرم و نهار می خورم!
برای شما هیجانی نداشت ولی واسه من خستگی داشت!
چشمانم را تنگ...هدفم را می نگرم...با دقت تیر را می زنم.
دقیق تیر به هدف می خورد...
طنابی به دور دستانم بسته است که سر دیگرش به ته تیر بسته است...
می دانی چرا؟!
تا هدفم را فراموش نکنم...تا از مسیر رسیدنش خارج نشوم...
آری هدف من دایره ایست در داخل دایره های دیگر از هدف هایم...یکی یکی باید شکارشان کنم/
تو چی؟!
آیا تو هم برای شکار هدفت کمانت را آماده ساخته ای؟
آیا به یاد داری هدف سال یا سال های پیشت را...
چشمانت را تیز کن...شکار تو همین نزدیک است!
تینا تیماج چی...۹/۴/۱۳۸۷

می دونی اصلا حالم خوب نیست!
به همه دوستام دارم اعتماد به نفس می دم اما خودم عین دیمنتو دیده ها دارم می لرزم!![]()
کنکور! مامان بابا می گن امسال قبول نشدی اشکال نداره!
خودمم همینطور فکر می کنم...چون رشته هایی که می خوام رتبه ی خیلی خوبی می خوان و منم زیادی پر توقعم!
اما نمی دونم چرا دیروز که رییس سازمان سنجش رو نشون می داد ناهارم و نصفه خوردم؟!
یا دیشب که برقا رفت نزدیک بود گریم بگیره!
خیلی دوره ی بدیه!یه روز امیدوارم و می گم مگه میشه قبول نشم! یه روز از نا امیدی بی اشتها می شم!
فقط فقط فقط
اول از همه از همه ی دوستانی که به یادم بودن و هستن و برام دعا کردن خیلی خیلی تشکر می کنم!
دوم از همه می خوام که دعا کنن "تینا را آن ده که آن به" "مگذار آن را به سال بعد و غیره"![]()
دیگه همین دیگه!
در ضمن دوستای سال سومی اگه کمکی خواستید در خدمتم...چه از مشکل درسی و مشاوره ای چه معرفی استادای خوب!![]()
اصلا نگران نباشید...کنکور هیچ ترسی نداره...فقط ممکنه مثل من خواب ببینین تو حوزه تون یکی خودشو از پنجره به خاطر غیر استاندارد بودن سوالا پرت می کنه پایین!
مهندس تیماج چی![]()
![]()
![]()
پ.ن:۱و۲و۳و۴ منظور همون گزینه هان!
اول خوشحال بود از بودنش و از اینکه انتخاب شده برای اسکان انسان...اشرف مخلوقات!
واسه همین تند تند چرخید...
آدما به هرچی احتیاج داشتند زمین زود واسشون فراهم می کرد.آخه زمین واسه ی اسکان انسان...اشرف مخلوقات انتخاب شده بود!
خلاصه...روزها می گذشتند و روی زمین آدمای بیشتر قدم می گذاشتند...همشون از آسمون هفتم از کنار تخت خدا پایین میومدند...خودشون به خدا گفته بودند می خوایم اون پایین رو ببینیم...با خداشون عهد کردند که هرگز فراموشش نمی کنند.
فرشته ها بالهاشون رو که تا روی زمین می رسید از چندتا آسمون پایین تر باز می کردند و آدما روی بال های سفیدشون سر می خوردند و پایین میومدند.
اوایل زمین و آدم و خدا خیلی با هم دوست بودند اما نمی دونم چی شد که تو همین چرخیدنای زمین گویا سر آدما شروع به گیج رفتن کرد و همه چی از ذهنشون پرید!
با زمین شروع به جنگ کردند...بی رحمانه تیشه هاشون رو به کوه و دشت می کوبیدند...بعضی ها واسه پیدا کردن گنج بعضی ها واسه عشق بعضی ها...
هرکسی دلیلی داشت.
کم کم با خدا هم دعواشون شد...
خدا اون بالا بود و ریزه کاریا رو خوب میدید...دم گوش آدما زمزمه میکرد که چجوری زندگی کنند بهتره...
اما ادما فقط بعضی حرفاشو گوش میکردند...فکر می کردند خدا نقشه ای واسشون کشیده!یادشون رفته بود که اشتبای پدرشون رو تکرار نکنند.
زمین آروم اروم از سرعتش کم شد...خورشید هم خسته شد از بس تابید و دید آدما واسه ندیدنش پنجره ها رو می پوشونند.درختا تو بهار هم سبز نمی شدند...آخه آخرش سر از تنشون جدا می کردند...ابرا هم بیشتر بغض می کردند تا گریه...همه چی با آدما قهر کرده بود!
اما...
خدا باز هم دم گوش آدما زمزمه می کرد.حرفاشو به اونایی که صداشو می شنیدند گفت تا اون هم حرفا رو تکرار کنه تا یاد روز اول...روز قبل اومدنشون به زمین بیفتند.
باز هم وقتی بنده هاش ناراحت می شدند ناراحت می شد و فرشته هاشو می فرستاد پیش بنده هاش تا تنها نباشه.
باز هم وقتی بنده ای صداش می زد زود جوابشو می داد.
همه ی اینا واسه اینه که:
"جهان را برای تو آفریدم و تو را برای خودم"
اما حیف...بازم سر ما آدما گیج میره و همه چی یادمون میره...اصلا!یادته شیطون سر ماها با خدا دعواش شد؟!
آخه ما انسانیم...اشرف مخلوقات!
تینا تیماج چی...۷/۳/۱۳۸۷
پا بر زمین می کوبم
زمین با آن همه وسعتش می لرزد!
به آسمان نظاره می کنم
از اندوه چشمانم می گرید…
نه زمین نه آسمان
هیچ یک تاب اندوه مرا ندارند.
زمینیان دست بر چشم و گوش خود گذاشته اند
راهشان جایی برای قدم هایم ندارد...
اما...
هنوز دلم به آسمان هفتم خوش است
به آن بالا
به قلبم
به جانم
به خدایم!
تینا تیماج چی...۲۱/۲/۱۳۸۷
زندگی،کودکی است که کارش بازی با سرنوشت آدم هاست...
.
.
.
.
.
.
.
آدم ها کودکانی هستند که کارشان بازی با سرنوشتان است!
تینا تیماج چی...۱۸/۲/۱۳۸۷
از تو می نویسم...
برای تو می نویسم...
تو که همچون پیامبران آمدی و آموخته هایت را به من آموختی...
آموختی راز پندار و گفتار و کردار نیک را...
آموختی که زیبایی ها را چگونه شمارش کنم...
و طبیعت را چگونه بهره برم...
آموختی که بخوانم "اقرا بسم ربک الذی خلق" را
آری! تو بودی که جای،جای ِ پای خدا را نشانم دادی...
می آموزم و سیر نمی شوم...می آموزی و تمام نمی شوی
می خواهم تا ابدیت بخوانم و تو برایم بخوانی...
که سرشار شوم از لذت بی پایان فهمیدن!
به هر جا که نگاه کنم،دلیل بودنش را بفهمم...
و محمد-صلی الله علیه و آله وصلم-چه نیکو گفته است " اطلبو علم من المهد الی الحد"
تو الف تا یا را نشانم دادی و آنگاه من فهمیدم که چه کس گفت:
"من الف و یا هستم...من ابتدا و انتها هستم"
هر روز روز آموختن است و روز آموختگار...
پس،آموزگار من...روزت همیشه مبارک!
تقدیم به معلم عزیزم،خانم نظرنژاد
تینا تیماج چی-۱۱/۲/۱۳۸۷
برای نیندیشیدن به تو...
ادنا سنت وینست میلی میگه:
عزم جزم کرده ام/زبانی منسوخ را بیاموزم/بی هیچ کاربردی در مقاصد بازرگانی
...
باید منحرف کنم مسیر این رود:فکرم را/این جریان مهار ناپذیر را/با حفر کردن و فرورفتن
نمی دانم...شاید تو مرا از یاد نبرده باشی و مثل من گمان کنی من تو را از یاد برده ام،پس از زبان دیوید ایگناتو این گونه به تو می گویم:
بعد مرگم/ستاره ای را نشان کن/به نام من/تا بدانی هرگز ترکت نگفته ام/و از یادت نبرده ام
هنوز نفهمیدم این حال و روزی که واسم پیش اومده تقصیر کیه...این سر دردا...این دلشوره ها...حتی اگر هم تقصیر تو باشه،دوست کوچک من باز هم :
وقتی تو می روی/باد خود را در محاصره ی برف و بوران می یابد
نقاشان تمام روز کار می کنند اما غروب/نقش ها زایل می شوند...
تا دیوار های سیاه را به نمایش بگذارند/عقربه های ساعت به عقب بر می گردند
تا سر آن ساعتی زنگ بزنند که جایی در سالیان ندارند.
...و شب را من،مدفون در بستر خاکستر/یک نفس به صبح می رسانم
این زمانی است که ریش مردگان می روید
این جای شعر حرف دلمو مروین می زنه:
به یاد می آوردم که در حال سقوطم
به یاد می اورم که خود دلیل سقوطم
نمی دونم...چون دیدم شاید زبون من نتونه حرفای ساکن دلمو بزنه دست به دامن مری ایوانز شدم...شاید تو زبون اونو بهتر بفهمی:
کجا رفته ای تو/با گام های قاطع ات/با تبسم زهر آگینت؟
رفتی و به گمان خویش هر دویمان را از قفس سخت عشق رها ساخته ای؟
وقتی بازستاندی از من لبخندت را
و رفتی/آیا می دانستی که با تو/خورشید رفت و چیزی نماند/جز کورسوی ستاره های پراکنده؟
آیا می دانستی که با تو،جان من هم رفت...و هرچه درد در دنیای خاکی بود،به درونم روانه گشت؟
کجا رفته ای تو/با گام های قاطع ات/با تبسم زهر آگینت؟
سارا...در عین دوست داشتن... م ت ن ف ر کردی مرا از محبت.
رفتی در حالی که قلبم را در دستان کوچکت میفشردی...و به صدای گریستنم...به صدای شکستنم ...آه..نمی دانم،شاید می خندیدی!
تینا...۳۰/۱/۱۳۸۷
درخت سبز پا بر جا در کنار ِ جوی ِ آب،ایستاده است و مرا می نگرد
من می گذرم از خیال کوچه ها
و حسرت بر دل از سبزی برگ درختان ِ زمان؛
که چرا دل من آنقدر سبزی و طراوت ندارد تا آن هنگام که اشک بر گونه هایت جاری می شوند،به لبخندی بدلشان کنم؟
و من می روم همچنان و بر سر راه خویش استوارم...
و هنوز نیست کسی که یارای هم پا بودن مرا کند.
آری...
هر که باشد می رود...باز می گردد
کسی همچون من یارای بی تابی ندارد...
همگان ترس از تنهایی دارند...
ترس از آغوش سرد تنهایی.
و نمی دانند که بیش از همه چیز باید با آن خو گیرند که نیست در آغوش خاک کسی،تا دستان سردشان را به گرمی بیفشرد.
آری من خو به تنهایی خویش گرفته ام ... خو به تنهایی خویش و خالق خویش...که تنها او می ماند...
دنیایم ...دنیای کوچک دونفری من و اوست...و نیا...
و تو نیا هیچ گاه که تاب نتوانی آورد در کنار من...
من همچنان می روم و تو در میان راه...راهی که نه نای رفتن داری و نه فرصت بازگشت...به نفس خواهی افتاد.
اما من همچنان بر راه خویش تکیه خواهم زد...و قاصدکی خواهم شد در زیر این آسمان آبی بی ابر که هنوز غبارهایش در نور خورشیدش می رقصند.
با نفس های پاک کودکی چرخ خواهم زد.
.
.
.
تیا تیماج چی ۲۳/۱/۱۳۸۷

روزها می گذشتند و او همچنان خواب بود...هرزگاهی از این شاخه به ان شاخه می پرید.نه جیک جیک می کرد و نه پرواز؛دوست داشت،اما نا امید بود...چون کوچک بود!
روزی همه ی گنجشک ها روی زمین نشسته بودند،برخی دانه می خوردند،برخی جیک جیک می کردند و برخی به آسمان می رفتند و بر می گشتند.
گنجشک کوچک سرش را رو به آسمان گرفته بود و در دلش می گفت: پرواز در آبی تو باید حس زیبایی داشته باشد.
اما نه!در دلش نگفته بود!!! بی آنکه خود بداند،داشت بلند بلند جیک جیک می کرد!
دستی مهربان آمد و گنجشک را بلند کرد؛سرش را بوسید و دم ِ گوشش گفت: بپر!
و گنجشک را به بالا پرتاب کرد.
گنجشک کوچک ترسیده بود...
صدا گفت:پرهایت را باید بگشایی.
پر گشود.
- تکانشان بده.
تکانشان داد...
تکانشان داد...
تکانشان داد...
و رفت و رفت و رفت...
و دستی مهربان او را آن بالا در آغوش گرفت!
زهرا (تینا) تیماج چی ۶ فروردین ۱۳۸۷
سلام خدای خوبم
منم تینا کوچولو.
اجازه! می خوام حرفایی که دیشب به سوشیانت گفتم و اینجا بنویسم.
.
.
.
.
.
- چی شده ؟ چرا اینقدر صدات گرفتس؟
من-دو تا مشکل پیش اومده!
-چی؟
من-اولیش اینکه خدا داره باهام قایم موشک بازی می کنه.دومیش اینکه جسمم رو دوست ندارم!
-چرا دوست نداری؟
من-چون خیلی کوچیکه...روحم توش نا آرومه...انگار یه لباس تنگ تن روحم کرده باشم! چون روحم رو که از خدا بود و پاک بود رو با جسمم آلوده کردم!
-چرا فکر می کنی خدا قایم موشک بازی می کنه؟
من-چون اینطور هست!اما...می دونی دیدی وقتی یه بچه داره قایم موشک بازی می کنه نمی تونه کسی رو که قایم شده پیدا کنه...شخص باید صدا بزنه تا اون دنبال صدا بره!
-خدا چی باید بگه؟صدا کنه؟قبلا چی می گفت که حالا نمی گه؟
من-خدا خیلی جلو جلو می ره...مگه نمی بینه من هنوز کوچیکم...خودش بالای پله ها وایساده و به من می گه بیا...من نمی تونم!
-چرا نمی تونی؟
من- سکـــــــــوت
-هان؟چرا؟
من-(با گریه) خیلی بی رحمه...خیلی!
-آره.اسمش جباره!معلومه.
من-آخه چرا!؟مگه نمی بینه من نمی کشم؟
-فکر نمی کنی موقشه که بری دنبالش؟بعدشم چرا فکر می کنی نمی کشی؟خدا ظرفیتت رو می دونه!خودت داری ازش دور می شی.اون که اینو نمی خواد!
من-خجالت می کشم بگم ان شا الله...الهی...خداحافظ...از گفتن جمله هایی که توش خدا داره خجالت می کشم.
-آخه چرا؟می دونی تکرارشون خوبه؟چرا فکر می کنی خدا باهات قهره؟بگرد..پیداش کن!
من-من با وجودش مشکل ندارم...خودشو بهم اثبات کرده...فقط...فقط داره قایم موشک بازی می کنه!
-بگرد...قرآن خوندی؟
من-سعی کردم بخونم نتونستم.
-قرآنتو بیار.
من-نه...
-بیارش!
من-اوردم.
-نیت کن.
من-چه نیتی؟
-نیت کن...نیت کن خدا راه درست رو نشونت بده....نیت کردی؟
من-بله
-حالا بازش کن.
من-باز کردم.
-خوب؟بخون...
من-(شروع به خوندن کردم...خوندم و خوندم)
گفت:خوب ایه ی اول رو دوباره بخون.
من-خوب؟
-نظرت چیه؟
من-هیچی.
-ببین!خدا داره به پیامبرش می گه اینقدر سخت نگیر...اینقدر همه چی واضحه!تو چرا اینجوری می کنی؟چرا خودتو از خدا دور میبینی؟چرا باور نمی کنی که کاراری بزرگ انجام دادی؟چرا باور نداری پنج شنبه تو امتحان خدا سر بلند بیرون اومدی؟
من-امتحان؟
-آره امتحان!تو پا رو نفست گذاشتی به خاطر خدا!چرا اینو نمی بینی؟
من-فکر نمی کردم کار مهمی کرده باشم.
-اما مهم بود.
من-(گریه)
-چرا گریه می کنی؟
من-راست می گفتی این یه هفته صدام خیلی خشم داشت...آخه وقتی با خدا که همه کسمه اینجوری می شم...وقتی حس می کنم دارم ازش دور می شم...همه چی واسم ساکن میشه همه چی راکد میشه.بدم مید بدم میاد.
-حق داری.وقتی ادم از معشوقش دور بشه...یعنی حس کنه داره دور میشه اینطور میشه...دقیقه ها دیر می گذرن و ... .حالا این معشوق برای تو خداست!حق داری

-حالا پاشو برو صورتتو بشور...وضو بگیر...قرآن و باز کن و مثه قبل که قرآن می خوندی بشین قرآن بخون.
من-باشه...ممنون از کمکت...خیلی ممنون.
(البته خیلی خلاصه کردمش...فقط واسه این اینجا گذاشتمش چون احتمال می دادم کس دیگه ای هم حال من رو پیدا کنه...همین)
تینا تیماج چی
سلام!
نمایش سه ساله ی ملکوتی یه نمایش مذهبی در حدود یک ساعته که در مورد شهادت حضرت رقیه(س) است.
این نمایش روز چهارشنبه هشتم اسفند ماه به مناسبت اربعین در دانشکده ی صنایع غذایی-واحد علوم تحقیقات برگزار شد!
نمایش رو بر اساس نمایش ردای سرخ اجرا کردیم...البته بعضی قسمت ها حذف و اضافه شد.
البته پوسترمون دقیقا اینجوری نبود...این اولی است!
اسامی عوامل نمایش:
سارا بیات...رقیه(س)
مریم رحیمی...زینب(س)
سیما کاوندی...سجاد(ع)
ندا اشراف اسلامی...سکینه(س)
جمیله فارسی...رباب
زهرا(تینا) تیماج چی...زهرا (س)
سعید نصیری...عباس(ع)
میثم آزاد...علی(ع)
میترا آهنچی...حسین(ع)
سعید کاوندی...شمر
هانیه شیروانی...خولی
اسرا:
نوشین مروتی
آیدا بیاتانی
نیلوفر متینیان
یاران شمر:
رضا جولانی
ایمان بیات
امین بیات
عباس رمضان زاده
نور پردازان:
تینا تیماج چی-سعید نصیری-سعید کاوندی
طراح و دوخت لباس:
جمیله فارسی
تهیه کننده:
مجله ی تسنیم-دفتر فرهنگ اسلامی دانشکده
کارگردان:
بنده ی حقیر! (تینا)
(تعجب نکنید که بعضی نقش ها رو خانم ها بازی کردند!)
با تشکر از:
خانم ها:افراسیابی-آتشین-بنی آدم-رنجبر و آقایان:کاوندی-نصیری-اکبری
عکس های نمایش در آدرس اینترنتی زیر:
همه یکی بودیم و با هم بودیم.
گویی چهره ها سال ها هم را می شناختند.
و من را سرشار از محبت می کردند.
نامم را با صمیمیت می خواندند و من هرزگاهی با لبخند و گاهی پر از جدیت پاسخ م گفتم.
کسانی آنجا بودند که از دنیایشان تنها من با خبر بودم.
دنیایی که سه نفری ساخته بودنشان.او او و او...خودشان و خدا.
و کسی هم بود که مدت ها در حال ساختن بود...اما اویی نبود تا کمکش کند.
و در عین سادگی پر از حرف بود و چه دنیای وسیعی داشت.
کسانی هم تنها با بهانه ها بازی می کردند و با چشمانشان فکر می کردند.
کسی هم بود که چهره اش پر از آرامش بود...و صدایش به لطیفی ابر...نمی دانم چه چیز باعث شده بود تا اینقدر آرام باشد...آیا دنیایش واقعا آرام بود یا که در پس این ظاهر خوب...دنیایی مطلاتم داشت؟
این ها احوال چندی از دوستان من است...دوستانی که قریب یک هفته ام با آنها گذشت... .
تینا تیماج چی ۱۰ اسفند ۱۳۸۶
خواب دیدم که پر از عطر حضور تو شدم
گرچه در کویر بودم،ولی از نگاهت پر شور شدم
کلامت می نشاند بر دلم آواز دوست
بی تو من،کی توانم زد فریاد،نام دوست؟
تینا تیماج چی ۲۳ بهمن ۱۳۸۶
خدا آنجا بود...
در یک دانه ی سیب؛
وگرنه هیچ وقت این همه باغ سیب نداشتیم.
تینا تیماج چی ۱۶بهمن ۱۳۸۶
در خواب بودم...ما در آغوش هم بودیم و حال تپیدن داشتیم.
سرت بر شانه هایم بود و صورتت غرق در اشک...نمی دانم صورت من از اشک های تو تر بود یا از دیدگان خویش.
تاسوعا و عاشورایم با یاد تو گذشت...
بارها برایت متن ها گفته ام و به گوش باد خواندم تا برساند به تو.
امروز که چشم در چشم هم دوخته بودیم و دست در دستان هم گذارده بودیم و از مرد خدا-حسین بن علی-می گفتیم،از عمق چشمانت تا خدا رفتم.
اگر قرار باشد روزی نمایش نامه ی مریم مقدس را بنویسم،شاید تنها کسی که در نظرم بگنجد تو باشی مریم من.
بی شک عطر گل های مریم را می دهی...
اممروز در میان بچه ها بودیم ولی تنها جسممان بود و دلهامان فراتر از این زمان و مکان سیر می کرد...
آه خدایا!
چگونه است که صدای زینب به گوشم میرسد
چگونه است که سم اسبهای شیطان بر بدن پاک دردانه ات می تازد؟
مگر می شود حسین فاطمه...؟
دست بر گردن خویش می کشم و صورتم از عرق شرم پر می شود...چرا امام من سر بر بدن ندارد و من...؟
یا فاطمه...پیراهن یوسفت را در دست گرفته ای...مهدی جان کی انتقام جدت حسین را خواهی گرفت؟
شاید نیودم در کرب و بلا...شاید اگر می بودم حر نمی شدم...پس حال که اینجایم...حال که آقایم اباصالح المهدی حضور دارد...می خواهم با یزید خویش به پیکار بروم و دلم را سرشاز از عطر یاران کسا کنم.
مریم جان،ممنونم که آدرس خدا را نشانم دادی
ممنونم که با من هم نوا شدی
ممنونم که می فهمی مرا...و خوشحالم که می فهمم تو را.
چقدر مشتاق صبح فردایم که دوباره هم را خواهیم دید و دوباره از سیاهی چشمانت به آبی آسمان خواهم رسید...
خدایا کمکم کن زهرا شوم.
تینا(زهرا) تیماج چی ۳۰ دی ۱۳۸۶
خواهر کوچولوی من اسمش صباس و پنج سال بیشتر نداره...چند وقتی که سوالای اعتقادی می پرسه و من در حد توانم با کمک دوستم جواب سوالاش رو با صبر و حوصله پاسخ می دم.
چند روز پیش تلویزیون مداحی برای ایام محرم پخش می کرد...که تند تند می گفتند "حسین...حسین" و بیشتر سن شنیده میشد تا حسین!
صبا گفت: تینا! چرا هی می گن سن؟
گفتم: می گن حسین.
- چرا می گن حسین؟
- چون امام حسین شهید شدن و چون دوسشون دارن می گن.
- آدم بدا کشتن؟
- آره.
- چرا کشتن؟
- چون امام حسین آدم خوبی بودن...آدم بدا کشتن.
- یعنی خدا دوسش داشت؟
- آره خواهر گلم.
- پس چرا خدا کمکش نکرد؟چرا گذاشت بمیره؟
- چون خدا دوست داشت که امام حسین شهید بشن (طبق متن کتاب لهوف)
(رفت تو فکر) خوب اگه خدا دوست داشته که شهید شه،پس چرا آدما براش گریه می کنن؟؟؟؟
اینجا بود که من رفتم تو فکر و کم اوردم.
جدا چرا؟
چرا از محرم فقط پارچه های مشکیش مونده؟
چرا نمیایم فلسفه ی عاشورا رو بازگو کنیم؟
درسته...مردم بی وفایی کردن...بچه ها یتیم شدن...شهدا لب تشنه بودن...و...همه ی اینها دل آدم رو می سوزونه
اما...اما...امام حسین کربلا نرفتند که ما بخوایم سالی یک بار لباس مشکی بپوشیم و زنجیر بزنیم...امام حسین کربلا رفتند تا ما دینمون رو داشته باشیم؟
بهتر نیست به جای این تکرار ها دینمون رو تکرار کنیم؟بهتر نیست خودمون برای دینمون تبصره نذاریم و اون رو هرجور خواستم پیاده نکنیم؟؟؟
اگه مدام از ایثار حضرت ابولفضل صحبت می کنیم و تاسوعا گریه و ناله می کنیم،درست اینه که این صفت رو یه اپسیلون تو زندگی پیاده کنیم...غذاهای نذری رو می گیریم و سه تا سه تا میذاریم تو یخچال در حالی که خیلی ها یه دونه برنج هم ندارن بخورن!!!!
نمی دونم...اگه ادامه بدم حالا حالاها تمومی نداره...
"دردانه ی خدا پیش خدا رفت...خدایی شدنش مبارک!"
(سعید نصیری)
دلاتون حسینی باشه.
تینا تیماج چی ۲۴ دی ۱۳۸۶
شب فرا رسید.هنوز ماه آن بالا بود و تو باز مرا صدا کردی،اما من گمان می کردم به کمکت احتیاجی نیست.
ستاره ها هم پدیدار شده بودند...
همه چیز خوب بود...
ناگهان زیبایی جاده برایم پوچ شد...ابرها جلوی مهتاب را گرفتند...جایی را نمی دیدم.
باد وزید،سرد بود،درخت سر سبز روز،به غول سیاهی مانند شده بود...کم کم ترسیدم.
آتش می خواستم،کودکی چوب کبریتی به من داد،اما آن را شکستم... .
از جاده بدم آمده بود،ولی غرورم نمی گذاشت تا تویی را که مدام با چشمانش همراهیم می کرد را صدا زنم...
پس همه چیز را رها کردم و به راه خودم ادامه دادم.
روز که شد در جاده ی دیگری بودم...خشک...سوزان...تنها!
دلم گرفته بود،گریستم.به حال خودم...به نادانی خودم گریستم.
قاصدکی آمد،گرفتمش،گفت:
هنوز راه بازگشت هست.
ـ کو؟ کجا؟ چطور؟
خود را از غم رها کن،روحت را ازاد کن...
ـ که چه شود؟
به من اطمینان کن! یاد مهتاب بیفت.
چشمانم را بستم،در دلم تو را خواندم!
چشم گشودم...
قاصدک مرا بالا برده بود،میان ابرها...
آنقدر بالا رفتیم،آنقدر تو را خواندم تا به تو رسیدم! جایی که تو بودی...ان بالا توی آسمان،تو بودی خدای من!
تینا تیماج چی...۴آذر ۱۳۸۶
na na aslan ghasd nadaram english benevisam
fagha@ va3 tanavo mikham finglishi benevisam
jatun khali shodam fulade ab dide,dige na naraha@ misham na mikhandam na delam tang mishe...khola3 ghalbam shode fuladi
...khandeye asabaniate
be jaye neveshtehaye yek gole sorkh ke zamani tarjomeye esmam bud,bayad begam harfaye ye sang del
az bas khordam be sang khodamam sangi shodam
kheyli jalebe hata khoresh fesenjun ro ham andazeye kashke bademjun dust daram
va adabiat ro andazeye difran30yel
yeki az dustanam mige tabieeye,in halat va3 ye bacheye konkuri kamelan adiye
ama midunin chiye? mitarsam bade konkur ham haminjuri bemunam
hanuz shast safhe bishtar az ketabe hafte harry pottero nakhundam
filme panj ro ham kamel nadidam
اگه بخوام همینجوری متن بالا رو ادامه بدم عواقب بدی رو به دنبال خواهد کشید!!!!
پس تغییر موضوع می دم:
کتابی خواهم نوشت
خواهم فرستاد زیر چاپ
که در آن متنی است که به صورت خنده وا می دارد
در سطر سطر آن شعری است
که غم ها را می رباید
در این روزگار ابری
که داروگ،قاصد باران هم نمی اید
خنده لازم است
آری کتابی خواهم نوشت
خواهم فرستاد زیر چاپ
که هرکس با خواندنش
تنهایی را دور بریزد
و ببیند که آسمان هم تنها نیست و پرنده ها در آنند
کتاب را پاره مکن!
شاید در صفحه ای از آن
درویشی نقش شده باشد
که نگاهش ارامش را هدیه می کند
دوستم برای تبریک عید غدیر گفت:
ایشالا سال دیگه این موقع ترم دوم دانشگاهی! (آرزو بر جوانان...)(خودش همیشه بهم میگه!)
منم گفتم:ایشالا سال دیگه این موقع از طرف دانشگاه رفتم مکه! (راستش این روزا بدجوری لازمه که یه امام زاده ای ...مشهدی...مکه یا مدینه برم...وگرنه...)
این روزا مدیر مدرسه بهم میگه مهندس تیماج چی!!!!!!
(کاش خداوند بشنود سخنش را)
از دوشنبه امتحان های ترم شروع میشه.
خیلی کیف میده که لازم نیست بین امتحانا بریم مدرسه
دوست دارم زودتر کنکور بدم و کلاسای ازادی که دوست دارم اسم بنویسم...
عرفان...نجوم...برنامه نویسی...بسکتبال...رانندگی...زبان....
دوست دارم بشینم و کتابای خریده ی نخوندم و بخونم و کتابای خوندم و باز بخونم
دوست دارم کل خیابون ولی عصر و با دوستم سارا راه برم
(منظورم یه مسیر طولانی بود)
دوست دارم ریاضی درس بدم...معلمم گفت از ریاضی سال اول دبیرستان شروع کن.
ولی اعتماد به نفس کافی ندارم.
کاش می شد خانم نظر اهاری رو ببینم
چه شلم شولوایی شد!
تینا تیماج چی...۷دی۱۳۸۶
وقتی با پدرش رسید خونه مادرش سفره ی شام رو چیده بود.
بعد از پنج ساعت که فقط با یک کیک کوچیک سر کرده بود فورا سر سفره نشست.
تقریبا آخرای شام بود که به صحبت های پدر و مادرش دقت کرد...قاشق تو دستاش شل شد...
ـ کی باید خونه رو تحویل بدین؟
-امروز فردا ...
مادر متوجه سکوت دخترش و دستان بی حسش شد...اما پدر دوباره پرسید:
- می خواد خونه رو بکوبه؟
مادر با مکث گفت:
- آره...
بغض گلوی دخترک رو فشار میداد...به زور قاشق آخر و در دهانش گذاشت.
پدر متوجه تغییر رفتارش شد...دنبال کلمه یا جمله ای می گشت که بتونه آرومش کنه.
دخترک همونطور که سرش رو پایین نگه داشته بود گفت:
- امیدوارم تا زنده ام اون خونه رو نتونه خراب کنه.
پدر: خوب بالاخره...
-همین
بعدشم به زور لیوان آب رو بالا اورد و کمی اب خورد...مادر با نگرانی نگاهش می کرد.دخترک سمت اتاقش رفت و با صدای لرزان گفت: خیلی خستم می رم تا ده و نیم بخوابم بعد بلندشم کارام و انجام بدم.
تو اتاقش رفت در و قفل کرد...و توی تاریکی وسایلش رو از تخت پایین ریخت...
پتو رو روی سرش کشید و گونه هاش آروم آروم گرم شدن...بعد از مدت ها غرورش و شکسته بود و گریه می کرد.
گریش برای مدتی بند اومد اما وقتی...
وقتی یاد خاطرات اون خونه افتاد دوباره مژه هاش تر شدن.
یاد خونه پدر بزرگش...
نمیتونست تصور کنه که اون خونه خراب شه!!!!
خونه ای که قدم به قدمش براش پر بود از خاطره...
عصر دوشنبه ها که با پدر بزرگش به حیاط می رفت...پدر بزرگش رو صندلی میشست و تینا باغچه رو آب میداد و زیر برگای درخت توت که توی حیاط سایه انداخته بودند می ایستاد و شروع به طناب زدن می کرد...پدربزرگ نگاهش می کرد و لبخند میزد...همیشه به شیطنت های تینا می خندید.
یاد تابستون ها که آقاجونش می گفت زودتر کتاب هاتو بگیر و تو تعطیلات درساتو جلو جلو بخون و تینا به خاطر اقاجونش سعی کرده بود شاگرد اول یا دوم کلاس بشه.
یاد روزایی که دست پدربزرگش رو می گرفت و با هم به خرید می رفتند...توی راه همه به آقاجونش سلام می کردند و بادیدنش خوش حال می شدند.
یاد روزایی که با آقاجونش نون بیار کباب ببر بازی می کرد و چقدر هر دوتاشون خوش حال بودند.
یاد روزایی که زنگ می زد و اقاجونش می گفت: بیا اینجا برات قاووت گرفتم.
یاد روزایی که از پله ها بالا پایین میرفت و از پله ها می پرید و پدربزرگش می گفت: تینا مواظب خودت باش! و اون گوش نمیداد و آخرسر مادرش به سفارش آقاجون میومد و میاوردش تو اتاق.
یاد روزی که اقاجون پیش نماز بود و دایی ها و خاله هاش پشت سرش ایستاده بودند و قرار شد تینای ۷ ساله مکبر بشه و داییش خندش گرفته بود و تینا از خجالت دوییده بود تو حیاط.
یاد موقعی که از خواب بلند میشد و پدربزرگش از کنار تختش بهش شکلات و پول میداد تا بره و برای خودش خوراکی بخره.
یاد ماه رمضون ها که پیش اقاجون میرفت و براش سوره هایی که حفظ کرده بود و می خوند.
یاد عید ها...
یاد وقتی که اشک پدربزرگش رو دید و از تعجب...شاید هم از ناراحتی به صورت پدربزرگش زل زده بود.و چقدر دلش می خواست می تونست به اقاجونش بگه:تو روخدا آقاجون گریه نکنین...من میمیرما.
اما هیچ وقت فکر نمی کرد که اقاجونش...
توی این هفت سالی که اقاجونش پر کشید هیچ وقت نگفت چرا آقاجون رفت...همیشه گفت چرا من موندم.
همه ی این یاد ها به علاوه ی خیلی خاطرات دیگه توی اون خونه پنهونه...چطور می تونه تحمل کنه که اون خونه دیگه نباشه؟!
دفعه ی آخر که رفته بود خانه ی خاطره ها شاید دفعه ی قبل ترش بود..آره...اون موقع بود.
رفت روی تخت پدربزرگش دراز کشید و چشماش و بست...به ده-دوازده سال پیشش برگشت و توی اون یک ساعت چقدر ارامش گرفت.
اولین باری که سر خاک پدربزرگش رفت...هنوز سنگی روی خاک ها نذاشته بودند...اگه کسی اونجا نبود با دستاش همه ی خاک ها رو کنار می زد تا آقاجونش رو از زیر خاک ها در بیاره...
آخه جای آقاجونش که اونجا نبود...باید براش قبر سفارشی می گرفتند.
و چقدر اینطرف و اونطرف و نگاه کرده بود که ببینه می تونه واسه خودش یه قبر کنار اقاجونش پیدا کنه یا نه.
شب رفت خوابید به امید اینکه خواب پدربزرگش و ببینه و به زور تا ساعت نه صبح خودش رو به خواب زد...اما...نشد.
از جاش بلند شد و تصمیم گرفت بره خونه ی خاطره ها و تا می تونه از خونه عکس بگیره...هرچند تو دلش خدا خدا می کرد که اون خونه خراب نشه.
تینا تیماج چی ...همین امروز صبح!
در انتظار صبح بودم...
ماه دوم بهار بود...درختان تازه سرپا شده بودند و شکوفه ها خود را نمایان کرده بودند.
در انتظار صبح بودم...
لرزشی چند دلم را گرفته بود...نمیدانستم چیست! تنها...تنها نگرانت بودم.
ماه دوم بهار بود و یک گل که تازه عطرش هوای زندگی ام را پُر کرده بود...تنها با یک سوز پرپر شد...ماه دوم بهار بود!
حال پاییز است و هیچ گلی نروییده و من با چشمان بسته تمام برگ ها را زیر پایم له می کنم...
اما تا کی می خواهم بی تفاوت از میان درختان سرو گذر کنم؟
تا کی می خواهم نور مهتاب را نادیده بگیرم؟
تا کی می خواهم از ترس ِ گرمای خورشید خود را پنهان کنم؟
و تا کی می خواهم بید مجنون باشم؟
من باور دارم که اگر گلی نیست...عطری هست به جا...اگر برگی بر درختِ حیاط پاییز نیست...بهاری می آید.گرچه ماه دوم بهاری باشد که مرا از تو جدا کرد!
باور دارم به جای گریستن بر زخم های خالی می توان گلی کاشت.
و حتی من که این همه شکستم می توانم به آسمان سربلند کنم و بار دیگر با مهتاب سخن بگویم و بخوانم که ... "شاید کسی مرا یاری نکرد" اما من می توانم دیگران را یاری کنم.
باشد که با برخاستنم دوباره متولد شوم...
تقدیم به باران بهاری
تینا تیماج چی(قاصدک)...آذر ۱۳۸۶
