نه! دیگر قاصدک نیستم.
قاصدک با نفس تند نسیم می لرزد
و من با تو/ با دست تند طوفان هم نخواهم لرزید.
نه! دیگر تخلص به قاصدک نمی شوم
چرا که من در نگاه تو جا می شوم
به دنبال نام جدیدی می گردم
که قبل از خودم/ نام/ نام تو باشد
من می شوم گل/خار/ساقه/برگ/ ریشه/دانه و... هر چه که تو بخواهی
چرا که من قبل از خودم تو می شوم
بیا و دست بگذار بر شانه ام
ای هستی و کاشانه ام
این نقش این کلام با یاد توست
این نفس هایم از بهانه ی توست
تینا تیماج چی ۹ آبان ۱۳۸۸
می شنوم نیش
بر میدارد خیز
می زند تیر
می گریم ریز ریز
بی آنکه ببیند کسی.شاید زیر میز
می کند قهر قهر قهر
می شوم از هرآنچه که هست سیر سیر سیر
اما باز هم نمیمیرد غرور این شیر
پس می خورم روی زمین لیز لیز لیز

تینا تیماج چی ۲۳/۷/۸۸ ۲:۲۶ بامداد
چه خوانا می خواند گنجشک در حیاط تابستان
و تو چه زیبا می زی ای در دل من،تا گرم (تابستانی) شود فصل پاییز دلم.
تقدیم به سحر.م
تينا تيماج چي
آنقدر بالا را می نگری که سنگ های زیر پایت را نمی بینی و آنوقت،
تالاپ!
با مخ از حسرتِ عرش، به فرش می خوری.
تينا تيماج چي ۱۴/۵/۸۸
پس می گریم...
افاقه نمی کند.
هنوز شوکه هستم ...
اینبار می خندم...
ریز ریز...
آرام...
در دلم...
بلند....
و باز هم نه!!!
شوکه هستم ... شک می کنم...
سک سکه ام می گیرد...
تینا تیماج چی ۳/۵/۱۳۸۸
باید تکیه گاهی داشت.باید امیدی داشت...
تکیه گاهی ناگسستنی و محکم که او بی شک دوست من و توست-خدا !
امیدی که می دانم هرچه برایم بخواهد بهترین است و می دانم بیش از همه مرا دوست دارد.
خدایا!
آرامشی عجیب دارم...
و آسایشی عجیب تر...
خدای من!
مسخر گردانیدی برای ادمیان همه چیز را...برای اشرف مخلوقاتت...
به گفته ی خودت : تو را برای خودم آفریدم و جهان را برای تو!
اگر جهان برای من هم هست...من طلبم را درخواست دارم و اگر من برای توام تو خود بهتر می دانی چه چیز برای من بهتر است.با این حال از تلاش من باخبری...
معبود من...
نمی خواهم بیش از این لب به خواهش های دنیوی ام بازکنم...
همین که تو مرا در دیدگانت داری مرا بس...
توفیق ده تا تو را هیچ گاه از یاد مبرم که آنگاه از خاسرینم!
آمین یا رب العالمین
تینا(زهرا) تیماج چی ۳/تیر/۸۷
مردی که به حق مرد حق بود،جلوی من ایستاد؛
چشمانش به رنگ شب و وسعتش به اسمان بود
و
خشم بنهفته در آن غران تر از رعد های امشب باران...
و گفت به من آنچه را که باید. و من بر خویش لرزیدم و بر خویش لزیدم...!
اکنون باران می بارد،می بارد و می بارد
و گویا سعی دارد بشوید گناهان مرا، اما...
باز تمامی ندارد؛
آسمان هم غرید از بس سیاهی های گناهان من پاک نمی شود!
آفتاب بود که باران کار خویش آغاز کرد
و اکنون آفتاب نیست که کارش ادامه دارد...
بعید می دانم این سیاهی ها از دستان جان من پاک شوند...

تینا تیماج چی
نوشته شده در یکی از شب های بارانی اردیبهشت ماه ۱۳۸۸
این یعنی قصه ی تاریخ،همواره تكرار مي شود...
گاه فرعون مي آيد و در نمايشنامه ي خير و شر خدا نقش شر را بازي مي كند و گاه يزيد و ...
گاه عيسي مي آيد و نقش خير را بازي مي كند و گاه محمد-ص- و علي-ع- و ...
دقيق نمي دانم چند سال پيش بود كه امام حسين-ع- به پيكار با يزيد رفت و زمین کربلا گشت و زمان عاشورا تا به خود بیاییم؛اما می دانم اکنون من به پیکار با نفس خویش می روم؛برايم دعا كنيد...
آه خدایا در نبرد آخر زمان هم باز نفس زکیه ای کشته می شود تا به خود بیاییم...
تینا تیماج چی ۱۵/دی/۱۳۸۷
دل ها تاریک
چشم ها بسته
ابرها حال باریدن
...
و من...
و دل من...
حال تپیدن.
***
و چه کس می داند مستی چیست؟
مست ساقی بودن نه شراب...
و چه کس می فهمد حس شیرین مغروق شدن را؟
غرق سر مستی نه ساقی و جام و باده.
و چه کس حس کرده است درد را؟
درد که دانی از سوی معشوق است برای اثبات عشق.
و چه کس چشیده است طعم انتظار را؟
انتظار انتظار انتظار... طعم گسی دارد... هم شیرین و هم تلخ.
و چه کس آرزو خواهد داشت مرگ را؟
مرگ...پلکانی برای رسیدن...برای وصال.و مرگ طعم درد و انتظار و مستی را دارد.
راستی من چگونه خواهم مُرد؟
یادت باشد اگر خواستی اشک بریزی شاخه گلی را بدرقه ی راهم کنی.

تینا تیماج چی ۳/دی/۱۳۸۷
اما نمی دانم چرا ما آدم ها به جای آنکه به بالا نگاه کنیم، این پایین به دنبال شانه ای برای گریستن می گردیم.
قاصدک