تبليغاتX
نوشته های یک گل سرخ

نه! دیگر قاصدک نیستم.

قاصدک با نفس تند نسیم می لرزد

          و من با تو/‌ با دست تند طوفان هم نخواهم لرزید.

 

نه! دیگر تخلص به قاصدک نمی شوم

    چرا که من در نگاه تو جا می شوم

به دنبال نام جدیدی می گردم

     که قبل از خودم/ نام/ نام تو باشد

من می شوم گل/خار/ساقه/برگ/ ریشه/دانه و... هر چه که تو بخواهی

چرا که من قبل از خودم تو می شوم

 

بیا و دست بگذار بر شانه ام

ای هستی و کاشانه ام

این نقش این کلام با یاد توست

این نفس هایم از بهانه ی توست

 

تینا تیماج چی ۹ آبان ۱۳۸۸

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/09ساعت 23:33 توسط تینا تیماج چی |

می رسم دیر

می شنوم نیش

بر میدارد خیز

می زند تیر

می گریم ریز ریز

بی آنکه ببیند کسی.شاید زیر میز

می کند قهر قهر قهر

می شوم از هرآنچه که هست سیر سیر سیر

اما باز هم نمیمیرد غرور این شیر

پس می خورم روی زمین لیز لیز لیز

                    

تینا تیماج چی ۲۳/۷/۸۸  ۲:۲۶ بامداد

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 13:1 توسط تینا تیماج چی |

چه آرام می آرامد گرما در زمین تابستان

چه خوانا می خواند گنجشک در حیاط تابستان

   و تو چه زیبا می زی ای در دل من،تا گرم (تابستانی) شود فصل پاییز دلم.

                                                                                          تقدیم به سحر.م

تينا تيماج چي

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/06/06ساعت 0:34 توسط تینا تیماج چی |

در زمین که هستی حسرت آسمان داری؛

آنقدر بالا را می نگری که سنگ های زیر پایت را نمی بینی و آنوقت،

 تالاپ!

با مخ از حسرتِ عرش، به فرش می خوری.

 

تينا تيماج چي ۱۴/۵/۸۸

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/14ساعت 15:7 توسط تینا تیماج چی |

شوکه می شوم

پس می گریم...

افاقه نمی کند.

           هنوز شوکه هستم ...

اینبار می خندم...

ریز ریز...

آرام...

در دلم...

بلند....

    و باز هم نه!!!

شوکه هستم ... شک می کنم...

                                     سک سکه ام می گیرد...

                                                 

تینا تیماج چی ۳/۵/۱۳۸۸

+ نوشته شده در شنبه 1388/05/03ساعت 19:38 توسط تینا تیماج چی |

ساعت ۹:۵۶ دقیقه و فردا سرنوشت من رقم می خوره.

باید تکیه گاهی داشت.باید امیدی داشت...

تکیه گاهی ناگسستنی و محکم که او بی شک دوست من و توست-خدا !

امیدی که می دانم هرچه برایم بخواهد بهترین است و می دانم بیش از همه مرا دوست دارد.

خدایا!

آرامشی عجیب دارم...

و آسایشی عجیب تر...

خدای من!

مسخر گردانیدی برای ادمیان همه چیز را...برای اشرف مخلوقاتت...

به گفته ی خودت : تو را برای خودم آفریدم و جهان را برای تو!

اگر جهان برای من هم هست...من طلبم را درخواست دارم و اگر من برای توام تو خود بهتر می دانی چه چیز برای من بهتر است.با این حال از تلاش من باخبری...

معبود من...

نمی خواهم بیش از این لب به خواهش های دنیوی ام بازکنم...

همین که تو مرا در دیدگانت داری مرا بس...

توفیق ده تا تو را هیچ گاه از یاد مبرم که آنگاه از خاسرینم!

آمین یا رب العالمین

 

تینا(زهرا) تیماج چی  ۳/تیر/۸۷

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/03ساعت 22:5 توسط تینا تیماج چی |

در راه بودم،شاید در خواب؛

مردی که به حق مرد حق بود،جلوی من ایستاد؛

چشمانش به رنگ شب و وسعتش به اسمان بود

                                                              و

                                                              خشم بنهفته در آن غران تر از رعد های امشب باران...

و گفت به من آنچه را که باید. و من بر خویش لرزیدم و بر خویش لزیدم...!

اکنون باران می بارد،می بارد و می بارد

و گویا سعی دارد بشوید گناهان مرا، اما...

باز تمامی ندارد؛

آسمان هم غرید از بس سیاهی های گناهان من پاک نمی شود!

آفتاب بود که باران کار خویش آغاز کرد

   و اکنون آفتاب نیست که کارش ادامه دارد...

بعید می دانم این سیاهی ها از دستان جان من پاک شوند...

                                                                                        تینا تیماج چی

                                                    نوشته شده در یکی از شب های بارانی اردیبهشت ماه ۱۳۸۸

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/16ساعت 0:30 توسط تینا تیماج چی |

"در زمین سیر و سفر کنید تا ببینید چه بر قوم ها گذشته است"

این یعنی قصه ی تاریخ،همواره تكرار مي شود...

گاه فرعون مي آيد و در نمايشنامه ي خير و شر خدا نقش شر را بازي مي كند و گاه يزيد و ...

گاه عيسي مي آيد و نقش خير را بازي مي كند و گاه محمد-ص-  و علي-ع- و ...

دقيق نمي دانم  چند سال پيش بود كه امام حسين-ع- به پيكار با يزيد رفت و زمین کربلا گشت و زمان عاشورا تا به خود بیاییم؛اما می دانم اکنون من به پیکار با نفس خویش می روم؛برايم دعا كنيد...

آه خدایا در نبرد آخر زمان هم باز نفس زکیه ای کشته می شود تا به خود بیاییم...

تینا تیماج چی ۱۵/دی/۱۳۸۷

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/15ساعت 18:49 توسط تینا تیماج چی |

آسمان خاموش

دل ها تاریک

چشم ها بسته

ابرها حال باریدن

...

و من...

و دل من...

           حال تپیدن.

***

و چه کس می داند مستی چیست؟

مست ساقی بودن نه شراب...

و چه کس می فهمد حس شیرین مغروق شدن را؟

غرق سر مستی نه ساقی و جام و باده.

و چه کس حس کرده است درد را؟

درد که دانی از سوی معشوق است برای اثبات عشق.

و چه کس چشیده است طعم انتظار را؟

انتظار انتظار انتظار... طعم گسی دارد... هم شیرین و هم تلخ.

و چه کس آرزو خواهد داشت مرگ را؟

مرگ...پلکانی برای رسیدن...برای وصال.و مرگ طعم درد و انتظار و مستی را دارد.

راستی من چگونه  خواهم مُرد؟

یادت باشد اگر خواستی اشک بریزی شاخه گلی را بدرقه ی راهم کنی.

تینا تیماج چی ۳/دی/۱۳۸۷

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/10/03ساعت 12:44 توسط تینا تیماج چی |

از آسمان طناب هایی به سمت گودال دنیا آویزان است...

اما نمی دانم چرا ما آدم ها به جای آنکه به بالا نگاه کنیم، این پایین به دنبال شانه ای برای گریستن می گردیم.

 

قاصدک

+ نوشته شده در جمعه 1387/05/25ساعت 16:33 توسط تینا تیماج چی |

کاش گناهان هم روز تعطیل داشتند
آنوقت می شد بهشت را هفته ای یک بار احساس کرد
و برای بوییدن بیش ترش گناهان به تعویق در می آمدند!
درست است حکم قتل قصاص است!
اما می خواهم دستم را به خون گناهانم آلوده کنم تا قصاصم مرگ در نور باشد.

امروز انسانیت را کوباندم
پله های نردبانم را شل کردم و ازتمام پله هایی که بالا رفته بودم به زمین پرت شدم.
از تمام این آدمها بدم می آید...از خود که نیز آدمم بدم میآید
چرا که دست در دست شیطان می خواهیم به اوج برسیم

هر گاه توبه می کنم شیطان  دست بر شانه ام می گذارد
و
در گوش جهنمی ام آواز می خواند!

دستم درد گرفته بود
از درد روی زمین افتادم
توان تشخیص چپ و راست را از دست داده بود که
که...ناگهان یادش افتادم
دقت کردم
شانه ی چپم بود
از سنگینی بار گناهانی که رویش گذارده بودم
درد می کرد!

فرشته ی دست راستی ام
خسته شده از بیکاری
بهتر است به جای مرخصی های چند روزه
بگویم استعفایش را بنویسد
تا واحدش را به چپی بدهم


به خدا سلام کردم
اما
ابروان خورشیدش را در هم کشید
باز به خدا سلام کردم
اینبار
نسیم
طوفانی شد و گذر کرد
کم کم شرمندگی را در قلبم احساس کردم
و
باز سلام کردم
اینبار
گل ها تیغ هایشان را نمایان کردند
اشک در چشمانم حلقه زد
و
باز سلام کردم
اینبار
درویشی بر شانه ام زد
و گفت
جوان خداوند همان بار اول پاسخت را داد
اما تو گمان به چیز دیگر بردی
اخم خورشید به شیطان پشت سرت بود
و نسیم برای راندنش طوفان شد
و گل برای کشتنش خار
تا توبا معبودت به راحتی سخن بگویی!

تینا تیماج چی...23/3/1386
پ.ن:پاکنویس نشده
+ نوشته شده در شنبه 1386/03/26ساعت 17:15 توسط تینا تیماج چی |