سلام خدای خوبم
منم تینا کوچولو.
اجازه! می خوام حرفایی که دیشب به سوشیانت گفتم و اینجا بنویسم.
.
.
.
.
.
- چی شده ؟ چرا اینقدر صدات گرفتس؟
من-دو تا مشکل پیش اومده!
-چی؟
من-اولیش اینکه خدا داره باهام قایم موشک بازی می کنه.دومیش اینکه جسمم رو دوست ندارم!
-چرا دوست نداری؟
من-چون خیلی کوچیکه...روحم توش نا آرومه...انگار یه لباس تنگ تن روحم کرده باشم! چون روحم رو که از خدا بود و پاک بود رو با جسمم آلوده کردم!
-چرا فکر می کنی خدا قایم موشک بازی می کنه؟
من-چون اینطور هست!اما...می دونی دیدی وقتی یه بچه داره قایم موشک بازی می کنه نمی تونه کسی رو که قایم شده پیدا کنه...شخص باید صدا بزنه تا اون دنبال صدا بره!
-خدا چی باید بگه؟صدا کنه؟قبلا چی می گفت که حالا نمی گه؟
من-خدا خیلی جلو جلو می ره...مگه نمی بینه من هنوز کوچیکم...خودش بالای پله ها وایساده و به من می گه بیا...من نمی تونم!
-چرا نمی تونی؟
من- سکـــــــــوت
-هان؟چرا؟
من-(با گریه) خیلی بی رحمه...خیلی!
-آره.اسمش جباره!معلومه.
من-آخه چرا!؟مگه نمی بینه من نمی کشم؟
-فکر نمی کنی موقشه که بری دنبالش؟بعدشم چرا فکر می کنی نمی کشی؟خدا ظرفیتت رو می دونه!خودت داری ازش دور می شی.اون که اینو نمی خواد!
من-خجالت می کشم بگم ان شا الله...الهی...خداحافظ...از گفتن جمله هایی که توش خدا داره خجالت می کشم.
-آخه چرا؟می دونی تکرارشون خوبه؟چرا فکر می کنی خدا باهات قهره؟بگرد..پیداش کن!
من-من با وجودش مشکل ندارم...خودشو بهم اثبات کرده...فقط...فقط داره قایم موشک بازی می کنه!
-بگرد...قرآن خوندی؟
من-سعی کردم بخونم نتونستم.
-قرآنتو بیار.
من-نه...
-بیارش!
من-اوردم.
-نیت کن.
من-چه نیتی؟
-نیت کن...نیت کن خدا راه درست رو نشونت بده....نیت کردی؟
من-بله
-حالا بازش کن.
من-باز کردم.
-خوب؟بخون...
من-(شروع به خوندن کردم...خوندم و خوندم)
گفت:خوب ایه ی اول رو دوباره بخون.
من-خوب؟
-نظرت چیه؟
من-هیچی.
-ببین!خدا داره به پیامبرش می گه اینقدر سخت نگیر...اینقدر همه چی واضحه!تو چرا اینجوری می کنی؟چرا خودتو از خدا دور میبینی؟چرا باور نمی کنی که کاراری بزرگ انجام دادی؟چرا باور نداری پنج شنبه تو امتحان خدا سر بلند بیرون اومدی؟
من-امتحان؟
-آره امتحان!تو پا رو نفست گذاشتی به خاطر خدا!چرا اینو نمی بینی؟
من-فکر نمی کردم کار مهمی کرده باشم.
-اما مهم بود.
من-(گریه)
-چرا گریه می کنی؟
من-راست می گفتی این یه هفته صدام خیلی خشم داشت...آخه وقتی با خدا که همه کسمه اینجوری می شم...وقتی حس می کنم دارم ازش دور می شم...همه چی واسم ساکن میشه همه چی راکد میشه.بدم مید بدم میاد.
-حق داری.وقتی ادم از معشوقش دور بشه...یعنی حس کنه داره دور میشه اینطور میشه...دقیقه ها دیر می گذرن و ... .حالا این معشوق برای تو خداست!حق داری

-حالا پاشو برو صورتتو بشور...وضو بگیر...قرآن و باز کن و مثه قبل که قرآن می خوندی بشین قرآن بخون.
من-باشه...ممنون از کمکت...خیلی ممنون.
(البته خیلی خلاصه کردمش...فقط واسه این اینجا گذاشتمش چون احتمال می دادم کس دیگه ای هم حال من رو پیدا کنه...همین)
تینا تیماج چی
ادامه مطلب
لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 16:26 توسط : تینا تیماج چی