تبليغاتX
نوشته های یک گل سرخ
نوشته های یک گل سرخ
توی این دور و زمونه"همدمی واسم نمونده"جز قلم و یه برگ کاغذ"دلی که همه چی رو رونده"
سه شنبه 1387/01/06
کوچکی من...بزرگی تو
گنجشکی بر روی شاخه ی درخت سرش را در میان پرهایش فرو برده بود و خوابیده بود.

روزها می گذشتند و او همچنان خواب بود...هرزگاهی از این شاخه به ان شاخه می پرید.نه جیک جیک می کرد و نه پرواز؛دوست داشت،اما نا امید بود...چون کوچک بود!

روزی همه ی گنجشک ها روی زمین نشسته بودند،برخی دانه می خوردند،برخی جیک جیک می کردند و برخی به آسمان می رفتند و بر می گشتند.

گنجشک کوچک سرش را رو به آسمان گرفته بود و در دلش می گفت: پرواز در آبی تو باید حس زیبایی داشته باشد.

    اما نه!در دلش نگفته بود!!! بی آنکه خود بداند،داشت بلند بلند جیک جیک می کرد!
دستی مهربان آمد و گنجشک را بلند کرد؛سرش را بوسید و دم ِ گوشش گفت: بپر!

                                                                                       و گنجشک را به بالا پرتاب کرد.

گنجشک کوچک ترسیده بود...

       صدا گفت:پرهایت را باید بگشایی.

        پر گشود.

        - تکانشان بده.

        تکانشان داد...

                     تکانشان داد...

                                   تکانشان داد...

     و رفت  و رفت  و رفت...

      و دستی مهربان او را آن بالا در آغوش گرفت!

 

 زهرا (تینا) تیماج چی   ۶ فروردین  ۱۳۸۷


ادامه مطلب

لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 13:7 توسط : تینا تیماج چی

کد آهنگ در وب نوا