تبليغاتX
نوشته های یک گل سرخ
نوشته های یک گل سرخ
توی این دور و زمونه"همدمی واسم نمونده"جز قلم و یه برگ کاغذ"دلی که همه چی رو رونده"
جمعه 1387/01/23
زمزمه ی برگ های سبز

درخت سبز پا بر جا در کنار ِ جوی ِ آب،ایستاده است و مرا می نگرد

من می گذرم از خیال کوچه ها

و حسرت بر دل از سبزی برگ درختان ِ زمان؛

که چرا دل من آنقدر سبزی و طراوت ندارد تا آن هنگام که اشک بر گونه هایت جاری می شوند،به لبخندی بدلشان کنم؟

و من می روم همچنان و بر سر راه خویش استوارم...

و هنوز نیست کسی که یارای هم پا بودن مرا کند.

آری...

هر که باشد می رود...باز می گردد

کسی همچون من یارای بی تابی ندارد...

همگان ترس از تنهایی دارند...

ترس از آغوش سرد تنهایی.

و نمی دانند که بیش از همه چیز باید با آن خو گیرند که نیست در آغوش خاک کسی،تا دستان سردشان را به گرمی بیفشرد.

آری من خو به تنهایی خویش گرفته ام ... خو به تنهایی خویش و خالق خویش...که تنها او می ماند...

دنیایم ...دنیای کوچک دونفری من و اوست...و نیا...

و تو نیا هیچ گاه که تاب نتوانی آورد در کنار من...

من همچنان می روم و تو در میان راه...راهی که نه نای رفتن داری و نه فرصت بازگشت...به نفس خواهی افتاد.

اما من همچنان بر راه خویش تکیه خواهم زد...و قاصدکی خواهم شد در زیر این آسمان آبی بی ابر که هنوز غبارهایش در نور خورشیدش می رقصند.

با نفس های پاک کودکی چرخ خواهم زد.

.

.

.

تیا تیماج چی ۲۳/۱/۱۳۸۷


ادامه مطلب

لینک نوشته| قلم خورده در ساعت 12:30 توسط : تینا تیماج چی

کد آهنگ در وب نوا